ادامه من ترسناک امیدوارم خوشتون بیاد تورو خدا کامنت هم بزارید
اره اون مهربون بود خیلییییی مهربون همینکه رفتم گفت خب داستان تو همونطور که گفتن یکم غیر طبیعیه . اونجا تو دلم گفتم خب اینم مثل هموناست ولی ادامه داد. و من خیلی از اینجور داستانا خوشم میاو بعد گفتم خب خانوم دکتر من رو یکی دیگه کنترل میکنه یعنی خودم نیستم و قیافمم هر از گاهی ترسناک میشه انگار پوستم رو بر داشته باشن تبدیل به استخون میشه صورتم اما کسی نمیبینه
دکتر گفت خب فقط همین گفتم نه همش حس میکنم ی چیزی هم تو اتاقمه ولی نامرئیه حتی یبار یکی پتو رو از رو سرم کشید وقتی خواب بودم
اون گفت اوه ببین دارویی چیزی مصرف میکنی برام عجیب بود چون هیچ دکتری اینو ازم نپرسید گفتم نه فقط دکترای دیگه بهم داروی ضد توهم دادن . همونجا بود که یهو دستم خورد به صورتم دکتر گفت اوهه عزیزم مراقب باش و گفتم اگر دستمو ببندین ثابت میمونه و منم راحت ترم و اونا هم دستامو بستن
خب دارو گفتم نه داروی خاصی نمیخورم دیگه همون چند تاست گفت پس احتمالش هست قضیه جدی و واقعی باشه و من جا خوروم و قبل از اینکه حرف بزنم گردنبند مسیحی دور گردنمو دید و گفت تو مسیحی هستی گفتم نه نه من مسلمونم و این تزئینیه گفت خب درش بیار اگر درست شد که هیچ نشد ی راه دیگه پیدا میکنیم گفتم باشه بعد رفتیم خونه و غذا خوردم رفتم تو اتاقم اومدم بشینم ی نیرویی منو پرت کرد اون ور اتاق
بعد اون خانم رو اوردن خونمون دکتر بهم گفت عزیزم باهاش حرف بزن شاید اینطوری مشکلت حل شه اون ها رفتن بیرون و من نشستم
نیم ساعت نشستم تا اومد کنارم حسش کردم و با ترس گفتم ت ت توو توررروو خخخدااا ووللمم کککنن ببهم ببگگودو تتوو ککیی هههسستتتی ی دفعه دیدمش اره نامرئی بود ولی دیدمش
دیدم ی ادمه که ی لباس به شدت تنگ پوشیده و باهاش نامرئی میشه بهش گفتم تو تو کی هستیییی و کلاهشو برداشت و گفت منو ببخش که دیدم بله ساراـه اون همیشه خیلیییییی باهوش بود و ی قدرتی داشت که با هیپنوتیزم بقیه رو کنترل میکرد
بهش گفتم چراا چرا اینکارو کردی گفت تو همیشه منو مسخره میکردی اذیتم میکردی منم انتقاممو گرفتم خواست بره که نزاشتم همون لحظه در رو باز کردم و همه اومدن و دیدنش
کامنت بزارین
سه رو بسازم
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نظرات بازدیدکنندگان (5)