داستان ی دختره تو ی یتیم خونه!
من کیم من شیرویی هستم ی دختر 6 ساله ولی مطمئنم ک بیشتر سن خودم میدونم! هومم شما جایی رو که زندگی میکنم چجور تصور میکنید؟ آه من یتیم و خانوم پاور چند تا از ما ها رو تو این رستوران کوچیک و درب و داغون بزرگ میکنه آه خانوم پاور مهربونه ولی سخت گیره از زبان خانوم پاور :هی شیرویی زود باش اگر میخوای زنده بمونی و ی چیزی بخوری باید کار کنی زود زود باشین
از زبان شیرویی _خب اومدم از زبان پاور _خب خوب گوش کن این گوشت ها رو بگیر و خوب خورد کن دوست ندارم مشتری ها ناراضی باشن زود باشین شما هم بیاین بهش کمک کنین
شیرویی _ واورم نمیشه باید تمام اینا رو خرد کنم اهه (1 ساعت بعد ) هوف تموم شد. از زبان پاور _ وقت غذا هست همه پشت رستوران زود باشین. از زبان شیرویی _ خیلی گشنمه هوف، ظرف کوچیک سوپ رو وَر میداره و روی پاهاش میزاره، بازم ی تیکه کوچیک گوشت توشه هوف لعنتی...
سگی میادکنار پایه اون میشینه و به پشت سرش نگاه میکنه که بچه های گشنه ی سگ اونجا بودن. / از زبان شیرویی _ خدایا هوف باشه باشه بگیر بخور کوچولو. / سگ گوشت رو میگیره و میره پیش بچه هاش / پاور _ هی دختر اسمت چی بود آها شیرویی زود باش بیا اینجا / شیرویی از جاش بلند میشه و میاد / پاور _ هیچ وقت غذا تو با حیوونای بدرد نخور تقسیم نکن اگه میخوای از گشنگی نمیری....
چند ساعت از زمانی ک خانوم پاور اینو به من گفته گذشته هافف خانوم پاور خیلی سخت گیره / از زبان بچه های تو رستوران _ هی اون دختره رو نگاه رنگ موهاش سفیده هه خیلی جلفه... تازه چشماش عین فیلمه قرمزه مثل عجوزه ها هست بیا بریم شاید برامون بد شانسی بیاره... /پاور _ هی بچه ها از اینجا برید اینجا برای مشتریا ممنوعه / یک قدم ور میداره و میره پیش شیرویی ک دستاشو روی سرش گذاشته و سعی میکنه چیزی نشنوه /پاور _ هی به حرفشون گوش نکن اونا ی مشت احمق هستن، میدونی موقعی که دیدمت توی کارتون همون گوشه بودی البته بچه های یتیم زیادی اینجا هستن میدونی بچه های اینجا مثل ی دسته گرگ میمونن من ی سرگروهم و بقیه گرگ های ک از من پیروی میکنن میدونی یکم ک بزرگ تر شی میفهمی چی میگم...
شیرویی دستاشو از روی سرش ور میداره و میگه سعی خودمو میکنم بفهمم/ ناگهان در رستوران کوبیده میشه و مردی کت و شلوار پوش با چند تا محافظ وارد /میشه خانوم پاور از جاش بلند میشه و میگه بازم شما ها مگه نگفتم من اینجا رو نمیفروشم..!؟ / مرد کت و شلوار پوش نگاهی میندازه میگه هه تو زن جوونی هستی ولی اصلن از مغزت استفاده نمیکنی گفتم ک اینجا رو میخرم قسمت خوبی هم دادم ولی تو نمیدونم چته!.. نکنه میخوای این خشممو سر بچه های اینجا خالی کنم / خانوم پاور چند قدم عقب میره معلوم بود ک ترسیده اما باصدای بلد و واضح میگه برید بیرون / مرد میگه هاها عصبی شد خب خب میزارم برای بعدا ولی میدونی ک به زودی میام..
مرد ها بیرون میرن و خانوم پاور شیرویی رو در آغوش میگیره و میگه به هیچ کس هیچ چیز نگو / الان حدود 3 سال میگذره و اون مرد هر روز برای خرید میاد ولی خانوم پاور اونو دست به سر میکنه نمیدونیم تا کی میتونیم دَووم بیاریم خانوم پاور بعد از اون اتفاق به بچه ها رزمی یاد میده و میگه باید از خودشون محاظت کنن...
از زبان شیرویی _من الان 9 ساله شدم هوف واقعا بزرگ شدن اعصاب عادمو خورد میکنه / از زبان نویسنده.. بعد از اون اتفاق شیرویی با خودش تصمیم گرفت ک مهربونی و رحم و لطافت رو کنار بزاره و استایل خودشو انتخواب کرد /استایل تانبوی... :) (استایل تا نبوی یعنی دختری ک لباس های پسرونه میپوشه و مثل پسر ها رفتار میکنه و محبت و مهربانی رو کنار گذاشته )...
اون ی دختر 9 سالست ولی خیلی از سن خودش بیشتر میدونه / از زبان پاور _ هی شیرویی اینجا چیکار میکنی داره بارون میاد دختر میدونی گفتم تمرین کنید ولی تو روز های بارونی ممنوع باشه؟ / شیرویی نگاهش میکنه و میگه تو چی میگی میخوای زمین خودا رو ازم محروم کنی آه اصن بیخیالش با لباسای خیس و شلی میره تو یک اتاق کوچیک ک تو رستوران هست...
یکی از مسؤل های کمکی رستوران : میگم این شیرویی خیلی تغییر کرده آه ولی بچه های دیگ هنوز همونا هستم پاور بهتره نگرانش نباشی حس میکنم بزرگ شده / از زبان پاور _ سعی خودمو میکنم ولی خیلی به خودش سخت میگیره تازه نا هنوز بهش نگفتیم ک ی بیماره خیلی خطر ناک داره... / مسؤل _ اما علائمش هنوز نیومده یعنی سالمه /پاور_ امید وارم همه چی خوب پیش بره..
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
یکم داستانو طولانی کردم و تغییرش دادم