سلام بچه من اومدم با پارت ۲ داستانم امید وارم خوشتون بیاد ، تو این قسمت با دوست میکا آشنا میشید :) ♡
👑💛👑💛👑💛 👑💛 💛👑💛👑💛👑💛 👑💛👑💛👑💛 💛👑💛👑💛 👑💛👑💛 💛👑💛 👑💛 💛 PART (2) خوردم زمینو همه کتابام پخش زمین شود. موقه ای که داشتم کتابانو از روی زمین جمع میکردم یک صدای زیبا و نازک گفت: وای خدای من واقعا ببخشید اصلا حواسم نبود.
بعد با من شروع کرد به جمع کردن کتابا بعد که بلند شدیم کتابارو داد دستم و دوباره عذر خواهی کرد اینقدر کیوت وخوشگل بود که غرق صورتش شده بودم که یک دفعه دو تا انگشتشو زد به پیشونیم که اونموقه به خودم اومدم و دستمو گذاشتم روی پیشونیمو گفتم: اخ چیکار میکنی⁉️
با لبخند دستشو اورد جلو و گفت: خیلی جذابی ازت خوشم میاد میای باهم دوست باشیم من تازه به اینجا اومدم🙃🙃 میکا: البته خوشحال میشم منم دوستی ندارم 🙂🙂 بعد دستشو گرفتم و تکون دادم و لبخند ملیهی زدم بعد که به خودم اومدم با عجله گفتم من باید برم دیرم شده باید ناممو پست کنم بعدا میبینمت بعد لبخندی زد وگفت:منم باهات میام باید چیزی رو پست کنم بعد سریع دسشو گرفتمو باهم به سمت اداره پست رفتیم خدا رو شکر دیر نرسیدیم و هر دوتامون نامه هامونو پست کردیم
وقتی از اداره رفتیم بیرون ازش پرسیدم: من هنوز اسمتو نمیدونم بعد لبخندی زدو گفت: من کیم هان هه هستم ولی میتونی منو هانا صدا بزنی میکا: از دیدنت خوشحالم هانا منم میکا هستم ☺️☺️ هانا: منم از اشنایی با شما خوشبختم میکا😃😃 هانا: میای باهم بریم بستنی و قهوه بخوریم ❓ میکا: البته خـانم هانا
بعد خندیدیمو به سمت کافه معروفی که نزدیکای خونمون بود رفتیم هانا: اینجا کجاست من تاحالا اینجا نیومدم😐😐 میکا: اینجا بزرگترین کافه ای هستش که میتونی اینجا پیدا کنی خیلی معروفه مخصوصا قوه هاش😉😉
وقتی که کلی باهم خندیدمو از خاطراتمون تعریف کردیم و قوه خوردیم خسته و کوفته به سمت خونه رفتیم به هانا گفتم: حتما خونتون خیلی دوره بیا بریم امشب خونه ما هیچ کس اونجا نیست هانا یکم فکر کرد و بعدش گفت: ادامه دارد............ 💛 👑💛 💛👑💛 👑💛👑💛 💛👑💛👑💛 👑💛👑💛👑💛 💛👑💛👑💛👑💛 👑💛👑💛👑💛👑💛 💛👑💛👑💛👑💛👑💛