خب اینم پارت چهارم
صبح با الارم گوشیم از خواب بیدار شدم و اماده شدم و رفتم سمت مدرسه برای تولد کوک استرس و هیجان داشتم رسیدم مدرسه رفتیم پیش نونا و به نونا هم گفتم که دعوته خیلی خوشحال شد یهو کوک اومد سمتون و عین همین شاهزاده ها تعظیم کرد و من و نونا ام خندیدم
کوک: خب خانما تولده منو که فراموش نکردید برای احتیاط گفتم ا.ت :نه مگه میشع فراموش کنم نونا: نه فراموش نکردم کوک : خب عالیه
با نونا رفتیم سمت کلاس با دیدن جیمین خوشحال شدمو پریدم بغلش جیمین: اولش تعجب کردمو بعدش گرفتمش تو بغلم ا.ت: خوبی جیمینی جیم: اره تو چطوری ا.ت: خوبم
بعد ازکلی حرف نشتیم سر جاهامون که یهو ته اومد داخل و یه شیر توت فرنگی گذاشت رو میزم و رفت سرجاش تعجب کرده بودم کوکم هم که دید بود عصبانی شد و
اومد برش داشت واقعا گیج شده بودم چرا اینا همچین میکنن تهیونگ کلا همیشه سرکلاس رو صندلی سرشو میزاشت و میخوابید اما امروز سرشو گذاشت و به من نگا میکرد فقط ته اون اخر کلاس مینشت کوکم تو ردیف من بودم اما کنارم نبود بلاخره کلاس تموم شدد و رفتیم تو حیاط یهو ته اومد یقه کوکو گرف
ته: چرا انقدر احمقی هانن فک میکنی یه درصد به تو فک میکنی عوضی که میری شیر توت فرنگیشو برمیداری کوکم فقط بهش نگا میکرد و هیچی نمیگف تا حرصش بگیره ته ته یکی محکم زد تو صورت کوک منم جیغی زدمو دویدم سمتشون....................
ادامه دارد🎀🥢