??????????
از زبان دختر کفشدوزکی : و حمله کردیم اخراش که ارباب شرارت و مایورا خسته شده بودن ارباب شرارت من رو گرفت و یه چاقو که توی جیبش داشت رو جلوی شکم من گرفت و گفت اگه همتون معجزه گرتون رو بهم ندین باید باهاش خداحافظی کنید از زبان گربه سیاه : مایورا رو گرفت و گفتم پنجه برنده و گرفت زیر گردنش و گفت اگه اون رو بکشی منم مایورا رو میکشم اون گفت باشه ولی کفشدوزک رو پرت کرد پایین منم مایورا رو پرت کردم پایین و رفتن کفشدوزک رو با اون یکی دستم گرفتن وقتی رسیدیم پایین از کفشدوزک خون میومد انگار ارباب شرارت قبل از اینکه پرتش کنه چاقو رو کرده تو شکمش گفتم حالت خوبه جلوی زخمش رو گرفت و گفت من خوبم و بعد رفتیم دنبال ارباب شرارت و مایورا اونا رفته بودن یهو کفشدوزک افتاد زمین حالش اصلا خوب نبود
کفشدوزک بلند شد و گفت گفشدوزک معجزه اسا یکم از زخمش خوب شد ولی هنوز زخم بود بهش گفتم تو خوبی گفت اره گفتم مطمئنی گفت من خوبم تو دیگه برو خونه من گفتن ولی حرفمو قطع کرد گفت ولی بی ولی منم به اجبار گفتم باشه و رفتم
از زبان دختر کفشدوزکی : گربه سیاه رفت منم معجزه گر هارو گرفتم رفتم خونه هنوز زخمم درد میکرد حالا باید فکر می کردم چه بهانه ای برای پدر و مادرم بیارم تیکی امد بیرون و گفت می تونی بگی داشتی شیرینی می پختی چاقو سرش سمت تو بود توم ندیدی رفتی جلو و چاقو رفته تو شکمت این بهانه خوبیه من گفتم وای تیکی توچقدر باهوشی اونم گفت ما اینینم دیگه و باهم خندیدیم
مامان بابم که امدن وو من رو دیدم ماجرا رو ازم پرسیدم منم همن بهانه ای که تیکی بهم گفته بود رو گفتم اونا زود منو بردن دکتر وقتی رفتم پیش دکتر دکتر گفت چه بلیی سر خودت اوردی منم همونونا رو گفتم دکتر زود زخمم رو بخیه زد و بعد رفتیم خونه یک هفته ی دیگه مدرسه شروع میشد البته با بچه های کوچک تر خیلی هیجان دارم
بعد از اینکه امدم خونه و شام خوردم رفتم توی اتاقم وتبدیل شدن رفتم روی برج ایفل گربه هم اونجا بود و گفت خوش امدی بانوی من یه سوپرایز برات دارم گفتم چه عالی حالا چیه گفت نمی تونم بگم گفتم بگو گفت خودت میفهمی
که یهو کفشدوزک سفید رو دیدم رفتم جلو و بقلش کردم و گفتم دلم خیلی برات تنگ شده بود اونم گفت منم همین طور ام...حالا میشه ولم کنی من گفتم او.. البته بعد بهش گفتم چی شد برگشتی گفت نه من برنگشتم فقط وقتی فهمیدم ارباب شرارت بهت اسیب زده اومدم ببینمت من هنوز برای قهرمان بودن کوچکم من گفتم نه تو خیلی خوبی گفت حالا شاید برای بعضی از مبارزه ها که سخت بود بیام گفتم عالیه گفت حالا حالت خوبه گفتم تو رو که دیدم صد برابر بهتر شدم و حالا عالیم و دوباره بغلش کردم
بعدش کلی باهم حرف زدم دیگه دیر وقت بود کفشدوزک سفید گفت من دیگه باید برم به امید دیدار و از رو برج ایفل پرید پایین و ناپدید شد خیلی فرز بود منم به گربه گفت منم باید برم این بهترین سوپرایزت بود و گونش رو بوسیدم و رفتم
یک هفته بعد از زبان مرینت ام......ام.........ساعت چنده وای دیرم شده وای وای وای تیکی کجایی بدو باید بریم مدرسه زود باش تیکی گفت ام.....مرینت چی شده گفتم دیر شده رفتم لباسم رو پوشیدم و رفتم مدرسه توی راه به یه دختر بر خورد کردم از خودم کوچیک تر بود وقتی بلند شدم دیدم یه دختر با موهای ابریشمی تیره مثل خودم و چشمای ابی و پوست روشن بود داشتیم به هم نگاه می کردیم که الیا از اون ور دست من رو گرفت و برد یه دختر دیگه هم دست اون رو گرفت و برد از زبان میلا وای میا کجایی بدو باید بریم مدرسه زود باش میا امد بیرون گفت چی شده گفتم دیرمون شده زود پرید توی کیفم رفتم یه پیرهم سفید و یه رو پوش ابی برداشتم و پوشیدم ( عکس همین پارت ) بعد سریع صبحانه خوردم و رفتم مدرسه توی راه خیلی عجله داشتم که یهو به یه دختر برخورد کردم از من بزرگ تر بود سرم رو اوردم بالا دیدم یه دختر با موهای ابریشنی تیره مثل خودم و چشنای ابی و پوست روشن جلوم وایساده داشتیم به هم نگاه میکردیم که الا دستم رو گرفت و برد رفتیم داخل کلاس معلم ما امد داخل اسمش خانم سیلای هست خیلی مهربونه همه ی بچه های کلاس دوستش دارن
امدوارم خوشتون امده باشه نظرات فراموش نشه
????❤???????❤???
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نظرات بازدیدکنندگان (2)