ادامه داستان از زبون ریون /
یهو به خودم اومدم . اتاقم بهم ریخته بود . سرم هم درد می کرد . ببند شدم و با استفاده از قدرتم اتاق رو مرتب کردم . در باز شد و من رو تخت بودم . رابین بود . رابین : حالت خوبه ؟ من : آره . پنجره رو برداشتم و گفتم : من می رم یه هوایی تازه کنم . رفتم بیرون و پنجراه رو هم گذاشتم سرجاش .
از برج که رفتم بیرون به سمت آسمون پرواز کردم . سیاره مون رو که دیدم به طرفش رفتم . هی داشتم می رفتم سمتش ولی نمی تونستم . بعد ۳ بار فهمیدم بابام یه سپر ضد من درست کرده . سعی کردم با پرتال هم برم ولی انگار ضد پرتال من هم بود .
داشتم می رفتم طرف برج که یهو قدرتم خنثی شد و افتادم تو آب . من فقط به مدت ۶ دقیقه می تونستم تو آب نفس بکشم . ۲ دقیقه گذشت .
از زبون رابین / یه صدای افتادن تو آب رو شنیدم . رفتم ببینم چیه . فقط یه چیز سیاه تار دیدم . هاه ؟ اون ریون بود . الآن ۲ دقیقه س زیر آبه . شد ۴ دقیقه . به بقیه گفتم و ماسک اکسیژن زدیم و رفتیم زیر آب . هاه ؟ ۷ دقیقه .
شد ۱۲ دقیقه و ریون رو پیدا کردیم . بردیمش تو برج . \ از زبون ریون / حس کردم یه چیزی رو دهنم هست . حدود ۳ دقیقه رو دهنم بود . بعد ناخودآگاه آروم چشمام رو باز کردم . اول همه چیز رو تار می دیدم . بعد که همه چیز واضح شد دیدم ... رابین بالا سرم بهم زل زده . چشمام کرد شد . رابین : خوبی ؟ من : اوموموموم . رابین : چی ؟ با دستم به ماسک اکسیژن اشاره کردم و گفت : آهان . ماسک رو برداشت . من : آره ممنون . رابین : تو آب چیکار می کردی ؟ چرا بیهوش شدی ؟ من : خب من فقط به مدت ۶ دقیقه می تونم تو آب بمونم و تو آب بودم چون وقتی داشتم برمی گشتم برج قدرتم از کار افتاد و من هم ... خب ... من هم افتادم تو آب . به هر حال ممنون که نجاتم دادی . معمولا از این کارا نمی کنم ولی ... و یه لبخند زدم . انگار به دل رابین نشست چون اونم لبخند زد و گفت : خ ... خواهش ... می کنم . امممم .ب ... بهنره ... من .. من برم .. رفت سمت چپ و خورد به یخچال . ولی قبل از اینکه به یخچال بخوره من ...
ولی قبل از اینکه به یخچال بخوره من به دست گرفتمش . راستش از ۵ برابر گوجه هم سرخ تر شد . گفت : مم ... ممنون . و فلنگ رو بست ( به معنی رفتن )
از زبون سایبورگ / من و بیست بوی داشتیم به حرف های ریون و رابین گوش می دادیم . وقتی رابین رفت من دستش رو گرفتم و بردمش تو اتاق خودش . من : پسر تبریک میگم . بیست بوی : هیچی نشده عاشقی شدی داداش . رابین : چی .. من ؟ .. اصلا . کی ؟ عاشق کی شدم . داشت از خجالت آب میشد . من : خودت رو به اون راه نزن بچه . بیت بوی : ما می دونیم عاشق ریون شدی . رابین : کدوم ریون ؟ من : راحت باش . سرخ شده بود . گفت : باشه موچمو گرفتید . ولی تو رو خدا بهش چیزی نگید . من : قبوله به شرط اینکه یه روز بهش روک و راست بگی . رابین : قبوله .
از زبون ریون / من رفتم دم در اتاق رابین چون کارش داشتم . ولی برخلاف انتظارم حرف هایی که از نظر من نفرت انگیز و از نظر بقیه محشر بود شنیدم . داشتم سکته رو می زدم . رفتم تو اتاقم و دوباره مدیتیشن کردم و گفتم : آزاراس متریو زینتوس . ولی دوباره پدرم ظاهر شد . یهو ...
از حالت مدیتیشن در اومدم . خوشبختانه اینبار اتاقم بهم نریخت .
دوستان کامنت یادتون نره . با ۲ تا کامنت بعدی رو می زارم . این بار ارفاق کردم پارت ۲ رو زود تر گذاشتم .
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
سلام می گم اگر می شه پارت ۱ رو هم لطفاً بگذارید
داستانت باعقل جور در نمی یومد بعد رابین استارو دوست داره نه ریون ، بعد ریون هم هیچ وقت اتاقش بهم ریخته نبود بابای ریون هم وقتی دروازه باز بشه میتونه از قدرت هاش استفاده کنه ریون هم درصورتی نمیتونه از قدرتش استفاده کنه که گوهرش بشکنه
جالب بود ولی ریون با بیست بوی تازه رابین هم عاشق استاره نه ریون.....
بهتر نبود کنار سبک عاشقانه یکم اکشن و ابر قهرمانی هم میکردی تازه رابین که عاشق استار فایر بود
من میراکلس متفاوت رو خیلی خیلی خیلی خیلی دوست داشتم
سلام باحال بود
دوست عزیز فکر نکنم ریون با ربین باشه ها بیست بوی بود
عزیزم من خواستم داستان رو یکم تغییر بدم