سلام دوستان من مجبور شدم به یه سری دلایل پروفایلم رو تغییر بدم اما ادامه ی همون داستان عشق لیدی باگ به ادرین هست امیدوارم از داستان لذت ببرید
مرینت: رفتیم هتل شب بود لباسم رو برداشتم و سوار ماشین شدیم و رفتیم سمت مراسم توی این چند روز هیچ هشداری از پاریس نیومده بود اما خب بهتر رفتم داخل رختکن و لباسم رو عوض کردم ادرین: پدرم برام یه لباس طراحی کرده بود یه کت شروار سرمه ای با یه کروات سفید رفتم توی رختکن و لباسم رو عوض کردم و وارد سالن مهمان ها شدم پدرم و ناتالی با خانم بورژوآ حرف می زدن و توی جمع نبودن یه لحظه سرم رو چرخوندم مرینت موهاش باز بود و با یه لباس خوشگل اومد و وارد سالن شد بهش زل زده بودم خیلی خوشگل شده بود رفتم نزدیکش یه اهنگ گذاشتن و ما با هم رقصیدیم مرینت: منو ادرین داشتیم با هم می رقصیدیم اما من حس سردی نسبت بهش داشتم
یه نفر خیلی با عجله از اخر سالن اومد نزدیک ما کلویی بود یه لباس صورتی پوشیده بود و خیلی عصبانی بود تا به ما رسید یه سیلی زد به صورت من و من افتادم رو زمین کلویی: یه سیلی به اون مرینت احمق زدم . تو به چه حقی توی جشن من با ادرین هستی ادرین مال منه
ادرین: وقتی مرینت خورد زمین یه لحظه جاخوردم داد زدم کلویی تو حق نداری با بقیه این طور رفتار کنی و ما هم از این به بعد دوست نیستیم کلویی گریه کنان از سالن رفت من دست مرینت رو گرفتم و اون بلند شد متاسفم حالت خوبه؟ مرینت: اره من خوبم ادرین: خیلی متاسفم اون هیچ وقت عوض نمی شه مرینت: یه لبخند زدم بعد چند دقیقه یه شرور اومد اون با تیراش همه کسایی که بهم نزدیک بودن رو از هم جدا می کرد من سریع به یه بهانه ای از ادرین جدا شدم و تغییر شکل دادم ادرین: تغییر شکل دادم و دیدم یه پیام از لیدی باگ اومده آه این عالیه لیدی باگم نیویورکه می تونیم با هم این شرور رو شکست بدیم سریع خودمو به سالن رسوندم که لیدی باگم اومد و خوشحال شدم لیدی باگ: رفتم با شرور بجنگم که دیدم کت نوار هم اونجاست تو اینجا چیکار می کنی؟ مگه نباید الان پاریس باشی؟
اون شرور با یه عصا که شبیه کلید بود تیر پرتاب می کرد یا ضربه می زد لیدی باگ: اکوما باید توی عصاش باشه ... لکی چارم ... و یه دستبند افتاد توی دستم به کت نوار گفتم حواسشو پرت کنه و کمر بندشو بده به من وقتی حواسش نبود با یویوم گرفتمش و زدمش به یه ستون و دستشو بستم و با کمر بند به ستون بستمش بعد کت نوار عصاش رو نابود کرد بعد اکوما رو گرفتم و همه چیو درست کردم و تعجب کردم اون کلویی بود کلویی: اولش نفهمیدم چی شد اما بعدش که لیدی باگو دیدم فهمیدم . اگه فکر کردی ازت تشکر می کنم باید بگم که خابشو ببینی لیدی باگ: کلویی من بابت اون قضیه متاسفم اما من فقط به خاطر خودت بهت معجزه گر نمی دادم چون ممکن بود مورد هدف قرار بگیری اما اگه هویتت رو فاش نمی کردی بهت می دادم
کلویی: از دستش ناراحت بودم اما خب اونم حق داشت اون بخاطر خودم به من معجزه گر نمی داد . متاسفم ممنون لیدی باگ لیدی باگ: لبخند زدم و رفتم تا از در برم بیرون که دست یه نفر اومد رو شونم کت نوار: بانوی من میتونم باهات حرف بزنم چون هنوز وقت داریم لیدی باگ: باشه رفتیم روی یکی از ساختمونا . خب چه کارم داشتی؟
کت نوار: می تونم بپرسم کیو دوست داری؟ لیدی باگ: یه لحظه از سوالش تعجب کردم اما بعد گفتم من هیچ کسو دوست ندارم کت نوار: احساس کردم که داره بهم دروغ می گه پس بدون اینکه بفهمه خیلی سریع کمر بندمو اوردم و دستش رو بهم بستم بعد پیچیدم دور کمرش و بستمش به کمرم و لیدی باگ محکم بهم چسبید لیدی باگ: کت نوار سریع دستم رو بست و منو چسبوند به خودش هیچ کاری نمی تونستم بکنم . هی داری چیکار می کنی کت نوار: چون از دستش ناراحت بودم عصبانب شدم و اخم کردم . تو همیشه همه چیو از من پنهان می کنی دیگه خستم کردی و منم حق دارم تا در این باره چیزی بدونم یه بار دیگه می پرسم تو کی رو دوست داری؟
لیدی باگ: از اینکارش تعجب کردم اما انگار واقعا خیلی از دستم عصبانی بود بهش حق می دادم چون خیلی چیزا رو بهش نمی گفتم حالت ناراحت به خودم گرفتم . قبلا یکی رو دوست داشتم اما دیگه ندارم اون الان با یکی دیگس و .... دیگه برام مهم نیست چشمام رو بستم و یه قطره اشک از چشمم اومد کت نوار : دلم براش سوخت باورش برام سخت بود کمربنمو ازاد کردم و بغلش کردم بغضش ترکید و توی بغلم گریه کرد از اینکه این کارو کرده بودم خیلی نارحت شدم من چیکار کردم بعد چند دقیقه کفشدوزک یکم اروم تر شد و از بغلم اومد بیرون دستم رو گذاشتم رو صورتش و اشکشو پاک کردم . خیلی متاسفم فکر کنم خیلی تند رفتم
لیدی باگ: نه تو بلاخره باید می فهمیدی و سرم رو اوردم پایین کت نوار: دستم رو اوردم از صورتش پایین تر و گذاشتم زیر چونش و سرش رو اوردم بالا بهم نگاه کرد و من یه لبخند بهش زدم خیلی اروم اومد و بغلم کرد و بعدش خداحافظی کرد و رفت ( برگردیم به مراسم ) رفتم داخل سالن و مرینتو پیدا کردم حالش خوب بود بعد کلی حرف زدن یه نفر اومد رو استیج
یه نفر اومد رو استیج . سلام به همه متاسفم خانم بورژوآ اما نوازنده ی پیانو و ویالون نیومدن بورژوآ: چی گفتی چطور جرعت کرده نیاد سریع اخراجش کن ( دوستان من یکم داستان رو تغییر دادم ) ادرین : من پیانو بلدم اما تا گفتم مرینت بلند شد و گفت که ویالون بلده بزنه من خوشحال شدم و قرار شد که اول مرینت اول اهنگو بزنه و بعد ادامشو دو تا باهم بزنیم من نشستم پشت پیانو و مرینتو نگاه می کردم اون فوقولاده بود همه داشتن می رقصیدن بعد منم به مرینت ملحق شدم و با هم ادامه ی اهنگو زدیم اما هیچ کس نمی رقصید و همه فقط به ما نگاه می کردن انگار که به یه کنسرت اومدن بعد که اهنگ تموم شد همه برامون دست زدن من دست مرینتو گرفتم و از استیج اومدیم پایین سر یه میز نشستیم و داشتیم با هم حرف می زدیم مرینت: به حرفای کت نوار فکر می کردم که از ادرین پرسیدم ادرین یه روز بهم گفتی یه دختری رو دوست داری می تونم بپرسم کیه؟ ادرین: خیلی از سوالش تعجب کردم . ااه خب من نمی تونم بگم مرینت: نیازی نیست بگی فکر کنم خودم بدونم ادرین: می دونی ؟ مرینت: مگه کاگامی نیست ادرین: چی نه معلومه که نه مرینت: چی؟ ادرین: کاگامی برای من فقط یه دوسته من عاشق یکی دیگم مرینت: عاشق کی؟ ادرین: آه خب راستش معذرت می خوام اما نمی تونم به کسی بگم مرینت: اشکال نداره خیلی تعجب کرده بودم ادرین عاشق کاگامی نبود پس عاشق کی بود؟
مرینت : اون شب توی نوشیدنی خوردن زیاده روی کردم و روی صندلی خوابم برد ادرین : مرینت روی صندلی خوابس برد و چون اخر جشن بود من بقلش کردم و بردمش هتل و گذاشتمش روی تخت اتاق خودش یکم بغلش نشستم و موهاشو از روی صورتش کنار زدم بعد رفتم توی تراس اتاقش هوا یکم سرد بود داشتم بیرون رو تماشا می کردم که یه نفر یه چیزی انداخت روم مرینت: وقتی بلند شدم توی اتاقم بودم بلند شدم و دیدم ادرین توی تراسه یه پتو روی خودم انداختم و یکی دیگه هم برداشتم و رفتم سمت ادرین و انداختم روی شونه هاش . هوا سرده ممکنه مریض بشی ادرین : ممنون پس بیدار شدی به نشونه ی تایید سرش رو تکون داد و کنار من وایساد . مرینت تو کی رو دوست داری ؟ مرینت: چون احساس می کردم که اون فقط یه دوسته لکنت نگرفتم . چرا اینو می پرسی؟ ادرین: همینجوری اخه تو هم پرسیدی مرینت: من کسیو دوست ندارم ادرین: چرا؟ مگه لوکا رو دوست نداری ؟ مرینت: اون فقط یه دوسته ادرین: همون موقع یه پیام از پدرم اومد . من باید برم به اتاقم می بینمت فعلا مرینت: فعلا . رفتم بخوابم اما خوابم نمی یومد تغییر شکل دادم و از تراس پریدم و روی یه ساختمون بلند نشستم داشتم شهر رو نگاه می کردم که یهو.... دوستان ممنون که همراه من بودید امید وارم از داستان خوشتون امده باشه داستان بعدی هیجان انگیز هستش سعی می کنم زود تر بزارم اما خب تستچی هم کمی طول می کشه تا تایید کنه لطفا نظر بدید ممنون
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
خیلی خوب بود عالی بود
خوبه ادامه بزار