😐😑😐😑😐😑😐😑😐
که دیدم 😨روش نوشته:دنبال انباری بگرد🤐 منو اتنا باتعجب و حالت شوک زده به هم نگاه کردیم رفتیم و کلی گشتیم پشت خونه یه در بود که سفید بود و پله هاش سراشیبی بود و به سمت پایین میرفتن مارفتیم پایین😶 رسیدیم که پله ها تموم شدن🙄
و یه راه رو به سمت چپ باز میشد که جلومون بود و یهو چراغای اون راه رو روشن شد☻ فقطم مال اون راهروعه دوباره یکی پشت و یکی جلو راه 👻رفت چون اصلا جای امنی نبود اصلا🙂 ۳ قدم برداشتیم داشتیم😴 میرفتیم توی اون راهروعه که اتنا که پشت بود جیغ کشید و گفت ایدااااااااااا 😯منم کرک ریخته برگشتمو دیدم که😓
یه جن داره اتنا رو میبره صلاحمو دراوردم ولی اتنا زود تر دستبکار شده بود و متاعسفانه اتنا اسیب زیادی دید (البته بچه ها ایدا همه صورتش کبود شده و زخم ولی اتنا بدتر از من شد😲 )
در حین اینکه میجنگیدیم اصلا حواسمون نبود که وسط راهرو رسیدیم به اون راه رو یعنی اینا نقشه بوده تا حواسمونو پرت کنن؟😣 پس کی چراغارو روشن کرده بود ؟؟؟؟!!
که صدایه یه بچه که داشت گریه میکردو شندیدم رفتم جلوتر اون صدا از طرف ظرف بزرگ مثله یه دیگ میومد رفتم سمتش بچرو برداشتم وقتی بچرو برداشتم گریش قط شد و اون حرف نمیزد اما چرا؟!😕 تا از اون مکان فرار کردیم منو اتنا داشتیم باهم حرف میزدیم که یهو اتنا به پبمییطز... افتاد گفتم چی داری میگی چیشده! به پشتم اشاره کرد ولی اون صلاحشو در اورد و من تو شوک بودم وقتی لود شدم رفتم و پیش اتنا جنگیدم که فهمیدیم اون جن ...😨😱
لا=کا😊😚😍😘
سلام عزیزم لطفا پارت بعد رو بزار داستانت خیلی خیلی قشنگه منم داتانم چند ماه پیش نوشتم هیچ بازدیدی نداره لطفا بنویس عزیزم من خیلی مشتاقم ببینم چی میشه خواهش میکنم بزار❤
چشم واقعا بزارم؟
آره عزیزدلم بزار مطمئنم طرفدار داره
گذاشتم😻
عررررررررز بقیش
۳۰۰ تایی شدن مبارک
ممنون
مثل همیشه ترکوندی خانوم ایدا😊
تنکس🎆