❤????????❤
از زبان دختر کفشدوزکی : که یهو یه حلقه ی سیاه و بنقش دورش رو گرفت و به شکل خودش در امد و اکوما بیرون امد منم گرفتمش رفتم سمت دختره نشتم و بهش گفتم من واقعا متاسفم ولی اون گفت نه همش تقسیره خودمه شاید بهتر تو دست و پای و رفت شما نباشم و منم با نگرانی نگاش کردم گربه سیاه گفت اون بر می گرده منم گفتم شید هم بر نگرده بعد رفتم و معجزه گر روباه و پشت لاک رو گرفتم و رفتم خونه
از زبان میلا : رفتم خونه و به حالت عادی برگشتم و روی تخت دراز کشیدن دیگه دیر وقت بود پس خوابیدم چون فردا مدرسه داشتم از زبان مرینت : رفتم خونه و به حالت عادی برگشتم و خوابیدم ولی خوابم نمی برد نمی تونستم از فکر اون دختر بیرون برم واقعا دلم براش میسوخت اینقدر بهش فکر کردم که خوابم برد صبح با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم عجیب بود چون
چون این اولین باری بود که با صدای گوشیم به موقع بیدار می شدن خودم خندم گرفت رفتم لباس پوشیدم و رفتم پایین صبحانه خوردم بعد رفتم مدرسه و سر جام نشتم هنوز الیا نیومده بودوقتی که امد جلو ی من وایساد و چشماشو مالید گفت ببنیم تو واقعی هستی؟ گفتم اره گفت من باور نمیکنم تو چطور از من زودتر امدی ببینن مناسبت خاصی هست گفتم نه بابا راستشو بخوای این اولین باری بود که با صدای گوشیم به موقع بیدار شدم و بعد باهم خندیدیم
خانوم بوسیه امد داخل کلاس گفت بچه ها زنگ بعد اقای داماکلیز می خواد باهاتو صحبت کنه و درس رو شروع کرد منم با خودم گفتم یعنی چی میخواد بعد درس همی رفتیم بیرون اقای داماکلیز گفت بچه ها همونطور که میدونی ما بنچ تا کلاس خالی داریم که به تازگی ساخته شده ما تصمیم داریم سه پایه اخر ابتدایی رو در اون کلاس ها شروع کنیم که یعنی در مدرسه بچه های کوچک تر از خودتون هم میاد پس ازتون میخوام که با اونها خوب رفتار کنید من با خودم گفتم چقدر عالی میشه
از زبان ادرین : وای اگه اینطور بشه عالی میشه من خیلی کم بچه های کوچک رو دیدم اقای داماکلیز ادامه داد : از سال بعد این کلاس ها شروع میشه و رفت زنگ اخر بود دیگه باید میرفتیم خونه رفتم خونه تبدیل به گربه سیاه شدم و رفتم بیرون کفشدوزک هم بیرون بود روی یکی از ساختمان ها نشسته بود رفتم پیشش گفتم چی شده امدی بیرون اونم گفت دلم گرفته گفتم بخاطره دیشبه گفت اره منم نشتم پیشش و اهی گشیدم داشتیم حرف می زدیم که یه نفر شرور شد رفتیم شکستش بدیم وقتی شکستش دادیم کفشدوزک سفید هنوز نیومده بود کفشدوزک هم وقتی دید اون نیومده با ناراحتی رفت
از زبان مرینت : الان سه ماه از اون شب گذشته ولی هنوز کفشدوزک سفید نیومده تو این مدت سعی کردم فراموشش کنم ولی نتونستم داشتم همینطور فکر می کردم که زنگ خطر گوشیم روشن شد نادیا شاماک بود که میگفت پاریس دوباره تحت حمله قرار گرفته گروهی زیادی از مردم شرور شدن وبه گروه ارباب شرارت ملحق شدن که یهو کانال رفت من همه ی معجزه گرارو برداشتم و رفتم به بچه ها دادم و رفتیم سر و وقت ارباب شرارت
منتظر موندیم تا گربه سیاه هم بیاد وقتی امد گفت خب نقشه چیه منم گفتم حمله و حمله کردم زود رفیم سراق ارباب شرارت وقتی رفتیم اونجا مایورا هم بود همین طور هیولای ارباب شرارت ( همون که توی قسمت اخر فصل ۳ بود) مایورا از وقتی معجزه گرش درست خیلی قوی تر شده
از زبان گربه سیاه: مایورا یه عالمه سنتی مانستر ساخت البته ما هم تعدادمون زیاد بود ولی اونا ما نبودیم نقشه کفشدوزک عالی بود انگار میدونست قرار چی بشه چون از قبل به روباه قرمز گفته بود که تبهم ما رو درست کنه من به کفشدوزک گفتم اگه مایورا و ارباب شرارت تبهم باشن چی گفت فکر اونم کردم قبل از اینکه روباه قرمز تبهم ها رو درست من یه تیکه سنگ به طرف ارباب شرارت پرت کردم ولی محو نشد و بعد هم روباه قرمز تبهم هارو ساخت من گفتم از قبل فکر همی جارو کردی اونم گفت ما اینیم دیگه تبهم ما شروع به حرف زدن کرد بعد سنتی مانستر ها افتادن دنبالشون اوناهم فرار کردن معلوم بود که مایورا از تمام قدرتش استفاده کرده چون خیلی خسته شده بود وقتی سنتی ماستر ها از ما دور شدن ما حمله کردیم ارباب شرارت گفت ولی این امکان نداره ما شمارو لمس کردیم شما واقعی بودین از زبان دختر کفشدوزکی اره چون معجزه گر روباه ارتقاء پیدا کرده و تبهماش فقط وقتی از بین میرن که خودش بخواد و حمله کردیم و....
خب اینم از قسمت ۴ امیدوارم خوشتون امده باشه ???
نظرات فراموش نشه
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی بود به مال منم سر بزنی
جای خوبی تموم شد البته انتظار او ارتقاع رو نداشتم
فکرکنم تو قسمت میلا بیاد یعنی امیدوارم بیاد
بعدی رو هم زود بزار که کنجکاو شدم
داستان منم بخونید اسمش نیش عقرب هست
ممنون