اینم تست استارعلیه نیروهای شیطانی؛فعلاکلمه ی"صحیح"روبزنین تابعدازاحتمالا5یا7قسمت گزینه های مختلفی واردداستان کنم.امیدوارم لذت ببریدونظرت فراموش نشه!
سلام؛شمادراین داستان نقشی ندارید؛بلکه شمابیننده هستیدواین تست هم میشه گفت فیلمی هست که شمابینندشین پس خودتونوآماده کنین تابریم سرداستان؛استارباخوشحالی میدوئه سمت مارکوومیگه"مارکومیدونی چراانقدرخوشحالم؟"مارکوهم میگه"خب نه یعنی من ازکجابدونم استارلابدبازم رفتی ویه کارهیجان انگیزدیگه انجام دادی!"استاراخم کردوگفت"نخیرم مارکواُستاربهم زنگ زد?"مارکویکم عصبانی شداماخشمش روتوخودش مخفی کردوبه استارگفت"اوم باشه خیلی خوبه"بعدرفت سرتمرین کاراتش ودراتاقشم بست؛استارهم ناراحت نشداماعصبانی هم نشدواونم رفت توی اتاق قصرمانندش وباعصای جادوییش چندتاتوله سگ باچشم های لیزری دیگه بوجودآوردویهو...
مارکوبادادوفریاددراتاق روشکست وداشت میگفت"ا،س،استار!ای،ایناحمله کردن!"بعدیکی ازهیولاهای لودومارکو روگرفت واستارهم ازروی تختش پریدروی هیولاووردجادویی نهنگ های آبی روخوندوهیولاافتادروی زمین؛بعدمارکوکه حالادیگه آزادشده بودباحرکات کاراتش به کمک استاراومدوباهم یک باردیگه هیولاهای لودورونابودکردن واستارقبل ازاینکه لودووهیولاهای شکست خوردش ازدریچه ی بعدهاردبشن به لودوگفت"هنوزخسته نشدی ازاین همه باخت لودو؟"لودوهم باعصبانیت فریادزد"نخیرم به تومربوط نمیشه"بعدهمه ی هیولاهاروازدریچه ردکردوخودشم ردشدودریچه بسته شدبعداستارباعصای جادوییش دیوارروپرکرد وهمه چیز به حالت عادی برگشت؛مامان وبابای مارکوبه یه جاپناه نبرده بودن!بلکه اوناهم داشتن هیولاهای پایینی روشکست میدادن!مارکودوییدسمت مامان وباباش واونارو...
واوناروبغل کردواستارهم رفت؛امروزبعدازظهرازدیداستار:من ومارکوجونم باهم رفته بودیم بیرون تایه هوایی عوض کنیم ومنوقتی داشتیم توی پارک قدم میزدیم یهواستاررودیدم ونتونستم طاقت بیارم ودوئیدم پیش استارومارکوروول کردم مارکوهم روی یکی ازنیمکت هانشست ودست به سینه شدتااینکه جکی باتخته اسکیتش ازجلوی مارکوردشدومارکوهم دووم نیوردورفت دنبال جکی؛بعدمنم وقتی این صحنه رودیدم خیلی عصبانی نشدم آخه من جکی روهم دوست داشتم امامارکویه کاری کردکه عصبانی بشم... .ماجرای غروب اززبون مارکو:وقتی من واستاررسیدیم خونه مامان بابام داشتن باهم حرف میزدن ونمیدونم چرااستاربامن خیلی خوب نبودامامنم کارای جالبی براش کردم تااون...
(استار)دوباره بخنده وباهام خوب بشه ومن برای شادی استارهرکاری کردم وبه ذهنم رسیدکه هیولاهاروبیارم تااستاراوناروباوردنهنگ های آبیش بترکونه واین کاراستارروهمیشه خوشحال میکنه پس منم عصای استاررویواشکی برداشتم وبهش نخ وصل کردم بعدقیچی ای روکه مخصوص زمان بودبرداشتم ویکی ازهیولاهاروبااستفاده ازعصاکشوندم اینجایعنی روی زمین بعدبه استارخبردادم واستارهم اومداوناروشکست داداماخیلی خوشحال نشدمنم که دیگه همه ی تلاشموکرده بودم رفتم سراصل مطلب وبه استارگفتم...
"استارچت شده؟اصلاسرحال نیستی!"استارم روشواون ورکردوگفت"بروبه قرارت برس!"من خیلی تعجب کردم که استارمیدونه که من وجکی باهم قرارداریم پس کنجکاویم گل کردوگفتم"توازکجامیدونی؟"استارهم کفت"وقتی می خوای باعشقت قراربذاری آروم ترصحبت کن"بعددوییدوازاتاقش رفت بیرون وهمچنین ازخونه رفت بیرون!ماجرای شب ازدیداستار:بعدازاینکه خونه روترک کردم به ذهنم رسیدپونی هدروببینم امایادم افتادکه اون الان توی...?بدترین جای دنیاست پس نمیتونم باهاش کاری داشته باشم امامیدونم پونی هداونجانمیمونه وبزودی فرارمیکنه؛خیلی عصبانی بودم که مارکوباجکی قرارداره امانه ازدست این؛ازاین بابت که مارکوحتی به منم نگت موضوع رو!داشتم راه میرفتم که ازچندتاخونه ردشدم ومتوجه شدم یکی ازاون خونه هاخونه ی جکیه بعدکه فهمیدم دیگه راه خونشوخوب به یادم سپردم وبازم راه رفتم تااینکه مارکواومددنبالم.ماجرای امشب ازدیدمارکو:وقتی استارروپیداکردم بغلش کردم وگفتم"چراازخونه رفتی بیرون؟"بعداستارکفت"مهم نیست!"یه لحظه چشماشوبست ووقتی بازشون کرد...
لبخندهم زدومنم روموکردم اون وروگفتم"من بایدبرم سر..."استارگفت"باشه مارکودرکت میکنم بروپیش جکی"بعدازبغلم اومدبیرون وراه خونه رودرپیش گرفت؛درست مخالف جهت من بعدیک لحظه دستشوگذاشت روی شونم وبعددستشوبرداشت ورفت خونه؛منم رفتم سرقرارمپیش جکی ووقتی دیدم جکی اونجامنتظرم ایستاده خیلی زوق کردم ودوئیدم سمتش بعد وقتی یکم باهاش دردودل کردم اونم باهام دردودل کرد... .ماجرای امشب ازدیداستار: وقتی رسیدم خونه سریع رفتم سمت اتاقم ووقتی رسیدم پردروکنارزدم وآینه ی جادوییمودیدم وخواستم که باتامی ارتباط برقرارکنمچون خیلی وقته که ندیدمش پس به تامی زنگ زدم وباهاش احوال پرسی کردم وتامی هم حال منوفهمیدوبهم گفت که میخوادبیادروی زمین تادرست منوببینه بعدمن هم خوشحال شدم هم ناراحت وقتی تلفون تموم شدمارکوام اومدومن...
منم به مارکوماجراروگفتم اماخیلی خوشحال نبودم چون تامی خیلی برام عزیز نبودامابازاونوخوب جلوه دادم وبالاخره رفتیم بخوابیم.ماجرای نیمه شب ازدیدمارکو:شب اصلاخوابم نمیبردچونکه خیلی انرژی داشتم وخیلی سرحال بودم چونکه باجکی ملاقات کرده بودم؛امانتونستم تحمل کنم وکم کم خوابم برداونم چه خوابی!ماجرای امروزصبح ازدیداستار:صبح که بلندشدم متوجه شدم که شارژرعصاموگم کردم وپیداش نکردم پس به مارکوکه اونم تازه بیدارشده بودگفتم که شارژرموازجاروبرقیش بده اونم بی هیچ چون وچرایی شارژرودادومنم شارژرموگذاشتم توی کشوم بعدباهمدیگه رفتیم مدرسه.ماجرای امروزصبح ازدیدمارکو:وقتی که رفتیم مدرسته و...
سرمیزهامون نشستیم ودرسمونوتموم کردیم استارروتوی حیاط پیدانکردم خیلی دنبالش گشتم اماجایی پیداش نکردم پس ازدوستام سراغشوگرفتم وهیچکس ازاستارخبری نداشت تااینکه خودش بایه غول اومدپیشم...
امیدوارم لذت برده باشید ولطفانظربدین
یه سری هم به جاده ی عشق ومیراکلس هم بزن دوست خوبم
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
این برای کارتونه ؟
اسم انیمیشن چیه
ببین اینا رو از یه قسمت خود استار علیه نیرو های شیطانی کپی کردی
ولی در کل خوب بود بیشتر از خلاقیتت استفاده کن
داستان منم بخون اسمش...الینا❤دختری با قدرت های جادویی هستش
حتما بخون
سلام؛چشم همین کارروخواهم کرد?داستان شمارومن خیلی وقته دنبال میکنم❤