سلام دوستان? امیدوارم از داستانم لذت ببرید ? نظرات فراموش نشه ?
از انسان شدن اهالی قصر و ازدواج بل 1 ماهی میگذشت. از زبان بل:صبح زود از خواب بیدار شدم، یکی.. دو کتاب از کتابخانه برداشتم تا بخونمشون.. دیو هنوز خواب بود? بعد از خوندن کتاب ها از داخل قصر به روستای قدیمی که داخلش زندگی میکردم،، نگاه کردم. واقعا دلم براشون تنگ شده بود،، بعد از مرگ پدرم به اونجا سر نزده بودم
مرگ پدرم بدترین اتفاق زندگیم بود??. خیلی بهش فک می کنم...... وقتی برگشتم، دیو پشت سرم بود، همه حرفامو شنیده بود.. جلو اومد و بهم گفت :هنوز ناراحتی.... بهش فک میکنی؟؟.. خیلی به خودت سخت میگری!! واییییی درکت میکنم? از زبان بل:آره مگه میشه فک نکنم... اون کسی بود که منو به تنهاییمنو بزرگ کرد،، به اینجا رسوند... من هر چی هستم به خاطر اونه ?
بعد از اونجا اومدم بیرون.. دیو خیلی ناراحت شده بود. میدونست که بل خیلی افسرده شده..... ساعت ها داشت بهش فک میکرد.. ذهنشو مشغول کرده بود. یهو وووو،،
یهووووووویه فکری به ذهنش رسید،،میخواست بل و خوشحال کنه ?میدونست که خیلی خوشحال میشه.. البته امیدوار بود ?. خب پس تصمیم گرفت که سر میز ناهار دربارهش بابل صحبت کنه.،،،
صبر کرد تا ناهار آماده بشه......... وقتی میز رو چیدن وایساد تا بل بیاد وایییییییی هر چی صبر کرد بل نیومد (خبری ازش نبود)
وقتی دید نیومد.. تصمیم گرفت که بره دنبالش، ?خب با خودش گفت بل میتونه کجا باشه.... سریع جواب خودشو داد،،،،،،،،،، کتابخانههههه. به اونجا رفت درست حدس زده بود همونجا بود?رفت پیشش.. با هم صحبت کردن..
که...... از زبان دیو :من میدونم که خیلی سخت میگذره واست این روزا..... به خاطر همین...،،، میخوام بهتتتتتتتت یه پیشنهاد بدم.... امیدوارم خوشت بیاد ازش ??
امیدوارم خوشتون اومده باشه ?
اگه راضی بودید لطفا کامنت بزارید ?
تشکر فراوان ? ?
عالی بود افرین
Thank you very very much ?????????
عالی عالیه ممنونم
لطفا قسمت بعدی رو بسازید ??
داستانت عالیه فقط یکم هیجانی ترش کن و البته بیشتر بنویس
چشم حتما ??ممنون از اینکه نظر دادین ?