سلام دوستان پارت ۶ امیدوارم لذت ببرین ببخشید اگر دیر میشه و کم هست به خاطر مدرسه ها و داستانهایم دیر بر رسی میشه و اینکه نظرات به ۴ تا برسه بعدی رو میزارم .آدرین به مرینت گفت .....
دوست دارم!خیلی وقته می خواستم اینو بهت بگم ولی نمیدونم چرا فکر کنم تو منو دوست نداری درسته منن خشکم زده بود اصلا هیچ صدایی رو نمی شنیدم همینجوری داشتم زل می زدم به آدربن و انگار قلبم کنده شده بود تیکی ا مد از تو کیفم گفت مرینت مرینت ?من فقط صداشو می شنیدیم انگار همه چیز برام اسلو موشن شده بود واقعا مونده بودم بعد آدرین گفت مرینت تو منو دوست نداری درسته من از جام بلند شدم گفتم :آدرین پیش خودت چی فکر کردی که
فکر کردم من دوست ندارم آدرین خشکش زد و ترسید منم گفتم آدرین منم همین حسو به تو داشتم ولی منم مثل تو فکر می کردم ?آدرین گفت مرینت این حرفارو کنار بزار بعد آدرین خیلی خوشحال بود منم همینطور بعد آدرین گفت می تونیم بریم تو مارک نزدیک مدرسه؟من گفتم آره می تونیم رفتیم و حرف زدیم بعد آدرین گفت می تونیم راز هامون رو به هم بگیم من توی فکر بودم که من بزرگترین رازم دختر کفشدوزکی و نمی خواستم بگم ت خواستم بگم نه آددین بیا درباره ی یک چیز دیگه حرف بزنیم و گفتم اونم مخالفتی نکرد که من یادم افتاد کلاس ریاضی داشتیم دست هم رو گرفتین و دویدیم رفتیم لایلا و کلوئی همینجوری از حسودی مرده بودند آلیا گفت دختر میدونستم این روز هم میرسه به نظرم که گفتم آلیا بسه دیگه این روز رسید ?ا نم گفت باشه بابا?
بعد از کلاس وقت رفتن بود آدربن گفت می تونم به یک بهانه ای بابام رو راضی کنم که تکالیفمون رو باهم بنویسیم مرینت موافق بود بعد می خواستیم بریم خونه راننده یآدرین دنبالش اومد و هوا سرد بود و پیاده رفتم تا وسط راه آدرین داد زاد : مرینت بیا سوار شو هوا سرده منم سریع رفتم سوار بشم بعد یهو دیدم آدرین گریش گرفت گفت مرینت شاید این تله باشه اگر تو هم تو ماشین باشی مثل کاگامی تصادف کنی منم باز یادم افتاد و گفتم باشه سوار نمیشم و توی ا ن هوای سرد رفتم ساعت حدود ۴ که شد آدرین گفت من امروز پدرم اجازه نداد من ناراحت شدم تا اینکه دیدم ...
صدای جیغ مردم میاد و مردم دارن داد میزنند و به هم چسبیدن و فهمیدم الان باید تبدیل بشم به دختر کفشدوزکییی و تبدیل شدم بعد دیدم گربهی سیاه هم اونجاست مشکوک شدم و گفتم گربه ی سیاه قبل من بیاد?آدرین کار داشته باشه و پدرش اجازه نده خلاصه گفتم ولش کن الان باید شهرو نجات بدیم و رفتین با اون شروره جنگیدیم هر چی که مردم بیشتر بهم می چسبیدند اون بزرگتر می شد با اون شروره جنگیدیم اون یه پسر کوچولوو بود که شرور شده بود دلیلش رو نمی دونستین ولی به مردم هشدار دادیم که باید احساسات منفی رو تمام کنند که بعد دیدم ......
یکی داره گوشواره های من رو و انگشتر گربه ی سیاه رو در میارههههه بعد من داشت هویتم معلوم می شد آلیا هم در حال عکس گرفتن داشتم می رفتم که برم پشت دیوار از زبان آدرین واقعا باورم نمیشد داشت هویتم معلوم می شد خواستم برم پشت دیوار که من و مرینتخوردیم بهم و اون لحظه دیگه هویتمون معلوم شده بود بچه های کلاس دهنشون باز مونده بود مخصوصا آلیا ففط من به مرینت نگاه کردم اونم به من ایلیعجیب بود من گفتم تتتتو ددددختر کفشدوزکی هستیییی؟ اونم گفت تتتوووو گرررربهههه یی سسسیاه ؟ ۲ تامون خشکمون زده بود مثل همه ولی دیگه کسی نبود پاریس رو نجات بده
تا همه بیان متوجه شن و ماهم بفهمیم معجزه گر ما دزدیده شده بود مرینت داشت گریه می کرد منم ناراحت بودم همه هم ناراحت بودن هم خوشحال بودن که فهمیدیم ارباب شرادت اومد بالای برج ایفل فهمیدیم که فیلیکس و لایلا شرور قرمز شده بودند و کلوئی هم شرور شده بودددد اونا به ارباب شرارت کمک کردند اونا می خواستند در واقع مرینت و آدرین رو بکشن در واقع بیشتر مرینت چون من رو فیلیکس می خواست بکشه که خوشحال شدن ما لو رفتیم یکهو دیدیم شهر به هم ریخته شده بود ارباب شرارت از بالا گفت دختر کفشدوزکی خانم مرینت و گربه ی سیاه آآآدددررین ااگگگگرستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت؟،میدونستم ?بالاخره معجزه گر هارو به دست آوردم مردم شهر دیگه نگران نباشین من به جایییی حمله نمی کنم چون دیگه معجزه گر دارم?? همه مونده بودندماهم از ترس که دیدیم انگار داریم مرواز می کنیم جیغ زدیم انگار ار باب شرارت داشت مارو با خودش می برد
یهو چشامون رو باز کردیم انگار توی یک انبار بودیم مرینت بهم گفت آدرین من می ترسم آدرین گفت مرینت نگران نباش ما همدیگرو داریم و بعدش همونجا نشستیم و داشتیم گریه می کردیم که معجزه گر ها رفتن که دیدم ارباب شرارت اومد و گفت آدرین آگرست رو بیرون بیارین ولی مرینت دو پنگ چنگ همونجا بمونه من گفتم نههههههه مرینت گفت نه اینکارو نکنید که در رو بستن از زبان مرینت :من داشتم کلی گریه می کردم حالم بد بود که فهمیدم صدای در میاد لوکا بود
لوکا اومد تو گفت مرینت فقط بدو من گفتم ل کا تو تو چططوری اون گفت بدو من گفتم آدرین چییی ا ن گفت ت نگران آدرین نباش بدو من و با گریه هل داد و گفت از درس سمت راست فرار کن من گفتم تو چی گفت من خودم رو جای تو میزارم میرم زیر کاه ها و وقتی غذا آوردن می خورم تا وقتی که فکر کننن من مرینت نیستم مرینت گفت اگر اینکارو کنی همینجا می مونم نمیزارم کسی به خاطر من توی دردسر بیوفته باید آدرین هم نجات بدیم بعد لوکا گفت باشه و نقشه رو بهم گفت
بعد رفتیم که آدرین رو نجات بدیم لوکا از سمت چپ و منم از سمت راست از سمت دیوار پشتی رفتیم توی اتاق آدرین بهش گفتیم آدرین بیا بریم اون گفت به من گفتن اگر تو بری تورو میکشن من گفتم چی؟ گفتم اشکالی نداره آدرین بیا بریم لوکا گفت شما برین من خودم رو جای آدرین میزارم آدرین نزاشت منم نزاشتم تا اینکه دیدم ارباب شرارت اکمد ۲ تاشون رو گرفت و گفت کدومشون رو بکشم خانم مرینت من همینجوری موندم آدرین گفت می تونی لوکارو نجات بدی مرینت لوکا گفت نه آدرین رو نجات بده من از مرگ نمی ترسم من گریم گفت و گفتم خودم رو بکش اونا باهم گفتن نههه ارباب شرارت گفت باشه که یکهو دیدم من رو از پنجره پرت کرد پایین و من داشتم جیغ می زدم آدرین و لوکا گفتن نهههههههههههههههههههههه که بعد ...
پایان داستان امیدوارم خوشتون اومده باشه ۴ تا نظر بزارید تا پارات با هیجان بعدی رو بزارم مرسی
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
بدو بعدی را بزار ❤❤❤???
حتما
بفرما اینم نظر چهارم تقدیم به شما !!!?♋☯️
در کل عالی بود خوشمان آمد?????
مرسی از شماااا
حالا از شوخی بگذریم احساساتیشم بکن ولی نه اون طوری یه طوری که نه سیخ بسوزه نه کباب???سیخ اشکال نداره ولی کبابارو نسوزون ??????☯️
ببین به نظر من هیجانشو ببر بالا مثلا یهو آدرین بپر پایین و دوتاشون پودر بشن??????
شوخی کردم!!!
نگاه خودم هر 4 تا نظر رو میزارم!!! اوکی؟!!!
???