
در قسمت قبل دیدیم که تاریکی عجیبی کل پاریس رو پوشانده چرا لیدی باگ نمی تونه تبدیل بشه ؟ چه اتفاقی برای کت نوار افتاده ؟ هاک ماث کجاست؟
آدرین با هزار زور و زحمت از اتاق بیرون اومد پشت در اتاق پدرش ایستاد در را باز کرد پدرش آنجا روی تخت دراز کشیده بود نه نمی توانست تحمل کند تنهای تنها شود باید کاری می کرد نمی خواست پدرش را هم از دست بدهد قطره اشکی که از چشمانش نا خود آگاه چکید رو پاک کرد در را بست و راه افتاد پلگ در تمام این مدت ساکت دنبالش راه می افتاد ناگهان مهی دور تا دورش را فرا گرفت صدا های وحشتناک صدای پدرش را می شنید که می گفت پسر لایقی برای خانواده نیست و صدای مادرش که می گفت آنقدر خوب نبوده نه نععععه باید تموم بشه ناگهان پلگ به یک گرگ تبدیل شد یک گرگ بزرگ و سیاه و وحشتناک مانند مه دور آن می پیچید و باهم گلاویز شده بودند تا اینکه مه از بین رفت پلگ با چشمان زرد وحشتناکی به او زل زده بود آدرین گفت : پلگ ، پلگ اونجایی چه اتفاقی برات افتاد چی شده ؟ پلگ به حالت عادی برگشت و بی حال روی زمین افتاد آدرین داد زد پلگ پلگ خدای من تو دیگه منو تنها نذار پلگ بلند شد و گفت معلومه که دست از سر تو و اون پنیر های خوشمزه توی کمدت بر نمی دارم فقط کمی خستم اگه یکم کمنبر بود من سرحال می شدم آدرین تکه پنیری به پلگ داد و به راه افتاد پرسید پلگ اون چی بود ؟
پلگ چشمانش را دزدید و گفت هیچی من نمی دونم اون چی بود آدرین گفت چطور اونکار رو کردی من فکر می کردم کوامی ها نمی تونند ماهیتشون رو تغییر بدن پلگ گفت کدوم کار ؟ آه آدرین سرم درد گرفته ...???آدرین گفت باشه ولی بعدا به دختر کفشدوزکی می گم پلگ گفت نه نه نه به هیچ کس نباید بگی باشه ؟ آدرین گفت آخه چرا ؟ پلگ گفت بعدا سر موقع بهت می گم ولی الان قول بده به کسی نگی ?آدرین لحظه ای سکوت کرد گفت باشه ولی باید قول بدی بهم بگی پلگ گفت بسیار خب آدرین . آدرین به مدرسه رسید همه آنجا بودند همه هم کلاسی هایش و انگار هیچ کدام حال و حوصله حرف زدن نداشتند هرکس برای خودش در گوشه ای نشسته بود و به فکر فرو رفته بود حتی کلویی که با بقیه کل کل نمی کرد خواست داخل کلاس شود که با یک نفر برخورد کرد هر دو روی زمین افتادند چشمانش را باز کرد مرینت بود هردو باهم گفتند ببخشید و بعد سرخ شدند آدرین پیش نینو رفت که برادرش را با خودش آورده بود و داشتن سر گوشی بازی بحث می کردند و مرینت پیش آلیا رفت که سعی داشت خواهرانش را کنترل کند
بعد از اینکه همه جا رو سکوت گرفت از پشت کنده درخت اومدم بیرون همه نگهبان ها مرده بودند و من تنها فردی بودم که زنده مونده بود بین اجشاد راه می رفتم و توی ذهنم پر سوال بود سورن گفت : الکس کوامی ها کجان تازه یادم اومد گفتم نمی دونم
بالای سر استاد بزرگ رفتم بهش چشم دوختم چطور امکان داره اون مرده باشه نه اصن امکان نداره من نمی تونم باور کنم اون قوی ترین بود اون مه چی بود ؟ ناگهان استاد بزرگ تکانی خورد دستش رو بالا آوردو دستانم رو گرفت چشم تو چشم شدیم اولین باری است که انقدر نزدیک نشسته ام گفت : تو تنها موندی لیدی باگ و کت نوار باید اونارو پیدا کنی کوامی هاشون اونا اونا اونا ........... اونا چی ؟ لطفا بهم بگو اونا چی خدایا باید چیکار کنم به اتاقم بر می گردم وسایلم را جمع می کنم جعبه رو بر می دارم به سورن می گم لیدی باگ و کت نوار کجان ؟( چرا نمی دونه ؟ معلومه نگهبان در حال آموزش تلویزیون نمی بینند ?) سورن می گه نیروی کوامی های لیدی باگ و کت نوار رو در شهری به نام پاریس حس می کنم کوامی های زیادی اونجا هستن عجیبه اونا هنوز کوامی هاشون رو از دست ندادند به سورن میگم زودباش باید قبل از اینکه لرد تاریکی بیاد بریم اونجا نمی دونم باید چیکار کنم ولی باید اونجا باشیم فکر کنم در آخر متوجه بشم ولی کاش می فهمیدم استاد چی می خواست بگه
آه بالاخره آخرین بسته رو هم رسوندم برنو چشم بسته برنو از سنجاق سر بیرون میاد آه خسته شدم میگم بس کن انقدر غر نزن به مقر میرم باستین میاد پیشم نگران و آشفته است : چو، چو یه خبر گرفتیم من : چی شده ؟ ?باستین : همه افراد محفل نگهبانان کشته شدند حتی استاد بزرگ و دانای پیر اونا اولین قربانیان تاریکی بودن هیچ شاهد عینی وجود نداره که بگه براشون چی اتفاقی افتاده ولی ما باید مراقب باشیم ممکنه به ماهم حمله بشه باید جمعی کار کنیم انگار سطل آب یخی روی سرم خالی می شود یعنی دوستان همه کسانی که برای اولین بار باهاشون آشنا شدم استاد بزرگ و دانای پیر مردن چطور ؟
وسایلم را جمع می کنم باید خودم به چین بروم و از نزدیک ببینم با اولین گروه تفحص پیش می روم حسابی خواهش کردم باید از بقیه خبر بگیرم
آلیا همراه مکس شبکه های مدرسه را راه اندازی می کنند اخبار آمریکا: برنادو چامسی هستم زنده از سی ان ان تاریکی بزرگی که جهان رو پوشونده منشا علمی نداره برخی از ماهواره هامون که در سطح مداری زمین هستند دچار اختلال شده معلوم نیست شبکه های ماهواره ای و ارتباط رسانه جمعی تا چه زمان فعال باشند مردم به شدت ترسیدن پلیس سعی در آرامش شهر داره خبری از قهرمانان نیست امواج انرژی این مهی که در برخی نقط جهان شناسایی شده فرا زمینی است .... بعض... مردم .....خراب کاری ..... پلیس ... قهرمانان آمریکایی ...پاریس ... چین ... انگلیس ... روسیه ... کشور های قدرتمند ... .................. قطع شد مکس سراغ کامپیوتر رفت تا ببیند می تواند دوباره سیستم را راه اندازی کند یا نه اما من در افکارم غرق شدم چیکار کنم لیدی باگ تو بد دردسری افتاده ???
ساعت حدودا نزدیک ۱۱ هست الان باید خورشید وسط آسمون باشه ولی عوضش همه جا تاریکه و هیچ نوری نیست من تو فکر مه هستم و پلگ. چرا پلگ باید یا چیزی را از من مخفی کنه اگه اون بتونه به این چیز قدرتمند تبدیل بشه که مه و تاریکی رو شکست بده پس چرا ،چرا پنهان می کنه؟?
دوستان اگه غلط املایی زیاد دارم ببخشید چون که وقت کمه منم باید سریع تایپ کنم ممکنه برخی جاها اشتباه تایپ شه به بزرگی تون ببخشید?
گاییییز شما باید نظر بدید تا بدونم ادامه بدم یا نه الان اصلن نمی دونم خوشتون اومده یا نه قسمت ۳ رو نوشتم که بخونید شاید بتونید آخر تصمیم گیری کنید بازم می گم ادامه داستان به نظرات امید بخشتون بستگی داره حتی اگه داستانم بد هست بگید تا حداقل بدونم بی خود وقت نزارم اما اینکه نظر نمی دید یعنی اینکه داستان ارزش نداره منم کم کم دارم سرد میشم حتی یه کلمه نظرم بدید کافیه پس نظر فراموش نشه لطفا ? دوستون دارم خیلی خیلی ?
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
حرف ادامه ندادن داستانت رو نزن حتی فکرش هم نکن
دوستان نویسنده داستان هستم و خیلی خوشحالم که انقدر نظرات مثبت بوده شاید برای بعضی ها این تعداد نظر یعنی هیچی ولی برای من یعنی همه چی ممنون☺ اگه قول بدید بازم همین طور نظر بدید همه تلاشم رو می کنم داستان هام رو زود زود بزارم ?
آها راستی با اجازت دوستانت رو تو کیبوردم کپی کردم اشکالی که نداره؟؟؟مشکلی نداری آخه باحال بود منم چون زیاد اینترنت نداشتم که چند بار تستو انجام بدم کپیش کردم????
اشکال نداره
من واقعا داستان رو دوست داشتم.
ولی ازش هیچی نفهمیدم. میشه توضیح بدی؟ ??
خب دیگه این تم داستانم هست باید حالا حالا ها بخونی تا بعد بفهمی چی میشه قرار نیست به این زودیا راز ها فاش بشه ??
ببین بچه جان داستانتو دوست دارم و بهت قول میدم اگه ادامه ندی من می دونم و تو مهم نیست کی چی میگه من می خوام تا آخرش رو بدونم گرفتی الان چی شد!!!؟؟????
آفرین پس زود بعدی رو بزار داستانه رو ده بار می خونم تا بعدی بیاد?????? آفرین☯️♋
عالی ادامه بده
کپی کار این همه عکس از میراکلس هست بعد تو عکس قسمت ۲ داستان منو کپی کردی؟واقعا کارت زشته.
ببخشید اصن نمی دونستم مال شماست به این دلیل عکس رو گرفتم چون تم پشتش اژدها داشت و یکم شبیه چین بود بازم ببخشید
?????
بی احترامی نکن دوست عزیز. ایشان واقعا یه مغز عالی دارن. من داستانش رو دوست دارم و اصلا به این چیزا اهمیت نمی دم.??
عالی