

بچها من ادامه این رمان رو توی وب بلاگفا میزارم... پارت ۶ رو گذاشتم اونجا برید بخونید چون پارتهای بعدی رو هم میزارم سریعععع کامنتم بدیدددد Ladynovir3333.blogfa.com پارت ۶ رو گذاشتم برید بخونید توی این وب سر بزنید بازم چون ادامشو باز اونجا میزارم از زبان مرینت:اتیس شروع کرد به صحبت:خب... مرینت الان وقتشه همه چیو کامل برات توضیح بدم*وای!میخواد بگه... که من چرا اینجام!!!وای... ادامه داد:ببین مرینت!تو هیچ حق اعتراضی نداری هر چی گفتیم تایید میکنی و تکذیب نمیکنی!تو زندگی اشتباهی رو شروع کردی با آدمایی گشتی که اشتباه بوده... زندگی تو کلا اشتباه بوده!من تو این چند سالی که دنبالت بودم میدونستم چیکار میکنی کجا میری حتی اطلاعات شخصی ای که به پدر و مادرتم نمیگفتی میدونستم*کارولین گفت:چشمم روشه----ن*اتیس یه نگاه جدی به کاولین کرد که کارولین خفه شد😏

ادامه داد:اگه همه رو یجا بگم جا میخوری میمیری میوفتی رو دستمون بزار خودت میفهمی*بعد بلند شد که بره من سریع گفتم:ینی چی چرا نمیگید بهم من فکر میکردم بعد چند روز برمیگردم خونه من میخوام برم از جون من چی میخواید*اتیس برگشت گفت:بهت هشدار دادم که اعتراض نکنی اگه بخوای فرار کنی یا سعی کنی بری کور خوندی اگه بخوایَم میتونی بری خود دانی*ساکت شدم!چیکار کنم اینا بمن اجازه هیچکاری رو نمیدن خیلی ازشون میترسم... دستشون به قتل هم که میره همین امروز فهمیدم!

فلش بک ساعت ۱۲:۰۰ شب! خوابم میومد خیلی خوابم میومد!روی مبل که کول خوابیده هندزفری هم تو گوششه😍خیلی جذاب شده😂یکی از اتاقها نزدیک بود و در کوچیکی داشت حتما باید اونجا بخوابم!رفتم به سمتش خونه خاموش خاموش بود فقط با یه چراغ خواب کمی روشن بود واقعا وحشتناک بود اینجا!در اتاق رو باز کردم که نور تابید خیلی نور زیادی بود و چشامو کمی بستم صدای اواز خوندن هم میومد!انگار یکی در حین کار داره با خودش اهنگ میخونه!کمی که چشام عادت کرد نگاه کردم یکی تو اون اتاق بود!اونجا فکر کنم دستشویی بود یه دستشویی بزرگ!وقتی دقت کردم دیدم اتیس اونجاست!داره مسواک میزنه و اهنگ میخونه😂😂
دیدن همچین آدم جدی ای تو اونلحظه با اون شرایط واقعا خنده دار بود😂منم زدم زیر خنده حالا هی میخوام نخندم ولی همه چی شصت برابر خنده دار تر میشه(دقیقا😂)نمیخواستم ناراحتش کنم که فکر کنه من دارم مسخرش میکنم ولی خیلی خنده دار بود اونم مسواک تو دهنش با پوکریت نگاهم کرد و بعد یهو هولم داد و از اتاق افتادم بیرون و درو بست دوباره صدای اوازخوندش میومد😂😂
واقعا خوابم میاد و مهم نیس تو چه اتاقی بخوابم رفتم تو یه اتاقی که قبلا ازش لباس برداشتم مهم نیس این اتاق برای کیه الان که کسی توش نیس منم میرم میخوابم دیگه بقیه بمن چیکار دارن...فلش بک دو ساعت بعد مرینت خواب بد دیده و از خواب پرید:از خواب پریدم صدای نفس کشیدن یکی میومد و تو این وضعیت یه بوی خاصی میومد که خیلی خوشبو بود!بوی عطر و ادکلن نبود بوی تن بود انگار! واقعا ترسیدم به کنارم نگاه کردم یکی بغل دستم خواب بود جیغ زدم و پریدم عقب بیدار شد گفت:چیه بابا*دیدم که اتیسه!!!پس اون بوی خاص از تن اتیس بلند میشد!
گفتم:تو اینجا چیکار میکنی*گفت:بابا چیه از خواب پروندیم اه*گفتم:تو اینجا چیکار میکنی میگم*سرشو گذاشت رو بالش و چشاشو بست و با شل و ولی خواب الودگی گفت:خوابم میاد اومدم تو اتاقم بخوابم مشکلیه*گفتم:وقتی من اینجام ینی اینکه دیگه اینجا برایه منه و میخوام بخوابم*گفت:بیا بخواب بابا بدونه تو خوابم نمیبره*گفتم:چی؟؟*گفت:مثل یه عروسک خواب بودی خیلی حال میداد بغلت کردم قشنگ خوابم برد بیا اینجا من خوابم نمیبره دوباره عروسکم شو بیا دیگه*گفتم...
گفتم:برو بابا من میرم تو یه اتاق دیگه*گفت:بقیه اتاقها درشون قفله بخاطر اینکه متروکه اس خودت ندیدی قفل و زنجیر بستیم؟*راست میگفت داشتم میومدم بعضی اتاقها با زنجیر بسته بودن! گفتم:پس من همین پایین میخوابم*یهو بوی تنش پخش شد گفتم:این بویه توعه؟چه ادکلنی استفاده میکنی*خندید و گفت:بحث رو عوض نکن بیا*گفتم:برو بابا من همین پایین میخوابم*بالشمو گرفتم ولی کشید و نذاشت بالش رو بردارم!گفتم:خیل خب بدون بالش میخوابم*رو زمین خوابیدم!سرد بود!پتو و بالش هم نداشتم ولی دوس ندارم بغل این اتیس بخوابم واقعا خطرناکه!فلش بک فردا صبح ساعت ۸:۰۰
چشامو اروم باز کردم روی تخت بودم... وایسا ببینم مگه من دیشب رو زمین نخوابیدم کی منو اورد این بالا!نکنه... نکنه این اتیس منو بغل کرده اورده این بالا!اعصابم خورد شد اتیس روی صندلی جلوی میز ارایش بود و سرش رو میز بود که خوابش برده بود!بلند داد زدم:مرگ بر تو*از خواب پرید و گفت:چیه بابا ولکن دیگه از دیشب تا حالا نذاشتی یدقه بخوابیم*گفتم:تو منو اوردی اینجا؟*گفت:من؟نهه خودت پا شدی اومدی بغل من خوابیدی!هی هم وول میخوردی خواب نذاشتی واس ما*(راس میگه مرینت دیشب سردش بود بلند شد اومد پیش اتیس خوابید اتیس خیلی گرم و نرم بود😄اتیس پتو رو با پاش زده بود انداخته بود زیر تخت😐)بلند شد و گفت:قسمت نمیشه ما بخوابیم*داشت میرفت سمت در که یه نگاهی بمن کرد راهشو کج کرد و اومد طرف من منم رو تخت خواب بودم ترسیدم رفتم عقب و رو تخت نشستم! نزدیک شد من گفتم:هی کجا داری میای*دستشو دراز کرد جلو و گفت:بلند شو بریم یک صبحونه ای بخوریم*گفتم:چی؟*پوکر شد و گفت:خواستم ادای شوهر های سحر خیز رو در بیارم°-°*گفتم:مگه ما زن و شوهریم*گفت:اداشو در اوردم حالا توام*و رفت سمت در بمن نگاه کرد و گفت:میای یا بیارمت*گفتم:میام بابا*و رفتم سمت در درو باز کرد رفت بیرون منم از پشتش...
کارولین با پوکریت روبرومون داشت نگاهمون میکرد و گفت:دیشب اون تو باهم چیکار میکردید*اتیس گوشه رو نگاه کرد و خندید کارولین اومد جلوی اتیس و گفت:فقط دوماهه که کات کردیما حالا جلوی من هی با این دختره تیک بزن*اتیس دوباره خندید من گفتم:هیچکار نمیکردم بخدا من رو زمین خواب بودم اتیسم رو تخت!*از من چششو رو اتیس برد و گفت:حالا که اینجوریه منم ازینجا میرم*خواست که بره ولی اتیس گرفتش و گفت:بیا اینجا ببینم!*از کمرش گرفت و اونو چسبوند به خودش!!!خیلی حرصم گرفت ازین حرکتش!صورتشو کج کرد و نزدیک کارولین برد و اروم گفت:ببین فقط لباتو یه امتحان میکنم باشه؟*کارولین چشاش گرد شد¤_¤اتیس اروم لباشو نزدیک کارولین کرد و اونو بو*سید!من واقعا زورم گرفت😤(تو دیگ چرا حرصت اومده؟😂)
کارولین هم جا خورد سرشو برد عقب ولی اتیس هی سرشو میبرد جلوش و سعی میکرد اونو ببو*سه یدفعه ای دیدم کول اونجاس و با پوکریت داره نگاه میکنه اتیس از ترس کول سریع کارولین رو ول کرد و کارولین رفت عقب و دید که کول اونجاس و جلوی داداشش خجالت کشید و رفت تو اتاق کول هم گفت:ببینم خواهرمو میبوسیا*دستت درد نکنه کول افرین خوب شد اومدی و نذاشتی اینا جلوی من ازینکارا بکنن وگرنه تا شب میخواستن جلو چشمم رژه برن😐کول نشست رو مبل اتیس خندید و بمن گفت:حسابی حرصت اومد نه؟*کول هم ریز خندید و من...(تمام بچها پارت بعدی رو از دست ندید خدااااس واقعا💫💜لایک کامنت فالو پلیز پلیز) well see all
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
خیلی داستانت خوبه خدایی
کاشکی همینجا میزاشتی من سایتو پیدا نمیکنم فک کنم پاک شده
نمی فهممت 9 ماه پارت نزاشتی وبلاگتم حذف شده من عاشق داستانتم اما واقعا"دیگه شورشو در اوردی😐😑
سلام خیلی ممنون که گفت اید الان دارم پارت ۶ رو میخونم مرسی که گفتاید
آها خیلی ممنون همین الان دخی میراکلسی زدم و پارت ۷و۸ رو خوندم اما پارت ۶ رو هرکاری کردم پیدا نشد حیف شد که اینجا ادامه نمیدید به هر حال ممنون
پارت ۶ خیلی مهمه ها!
از گوشه وب برو موضوعات اخری زده رمان ملکه عشق روش بزن تموم پارتهایی که دادمو میتونی بخونی:)
سلامی دوباره ببخشید اینقدر کامنت میدم وبلاگ شما همونی هست که ورود پسرا ممنوع و چیز های مختلف توش داره و خلاصه پارت ۲تا۶ اومده؟
اشکالی نداره عزیزم:)
همون وبلاگی که اسمش دخی میراکلسیه
همونجا میزارم...
مطالبشو ببین الان تا پارت ۸ پیش رفتیم:)
ولی خلاصه نذاشتم من:|
همه پارتها رو از اول تا پارت ۸ گذاشتم اونجا
سلام من به وبلاگی که اسمش رو دادید در گوگل سرچ کردم اما نیومد چیکار کنم میشه لطفا ادامه شو اینجا هم بزارید
عزیزم میاد بقیه رفتن اومده...
سلام یعنی دیگه اینجا ادامه شو نمیزارید
نه دیه
مثل همیشه عالی بود عزیزم😍😍
من تو سایتی که گفتی رفتم وداستانتو خوندم،خیلی قشنگه فقط یه سوال ادرینم تو داستانت میاری یانه؟ژانرش عاشقانه هم هست یانه؟کلا دیگه اینجا پارت نمیدی؟
مرررسی عزیزمممم
اره به اون وب همش سر بزن اونجا فکت و چیز میز میزارم و رمانو هم اونجا ادامه میدم اینجا دیر قبول میکنه
خواهید فهمید دیگه...