سلام عرض میکنم به همگی، این هم پارت دوم بخونین و لذت ببرین 😘
که یه دفعه دستی روی شونم نشست و دلم هُری ریخت. دستامو از روی گوشام ورداشتم و دست روی شونم رو پس زدم و به عقب چرخیدم. نفس عمیقی کشیدم و تا برگشتم دیدم یه دختره با موهای قهوه ای و چشم های سبز و با تعجب به من نگاه میکرد. با یه نگاه میشه فهمید که خواهر همون پسره ست . دست به سینه شدم و گفتم : سلام چی می خوای؟! با صدای مغرور و خود پسندی گفت : سلام غریبه... اول خودت بگو این جا چی میخوای! اخم کردم و گفتم : چرا اول من باید بگم چی میخوام!؟ اول خودت بگو. دختره گفت : من اومدم دنبال (آنتونی) و حوصله جرو بحث با تو رو هم ندارم. تو دلم نجوا کردم : پس اسمش آنتونیه! به خودم اومدم و گفتم : همون دیوونه اون طرفو میگی؟ با خشونت گفت : آهای مواظب حرف زدنت باش اون برادرمه! خندیدم و گفتم : باشه، باشه! دیگه اذیتت نمیکنم تو فقط آروم باش 😁 ( یکی باید اینو به خودم بگه) یه دفعه آنتونی از کنارم رد شد و گفت : سلام آبجی! و پرید بغل دختره❤ از نگاه به اونا دست کشیدم. پوفی کردم و با صدای غمگین و گرفته ای گفتم : کتاب دردسر ساز! کجایی؟ آنتونی نگاهی بهم کرد و مطمئن شد که درست شنیده و بعد از پشتش یه کتاب بیرون آورد و گفت : دنبال این میگردی؟ سریع رو مو برگردوندم و با سرعت هر چه تمام به سمتش دویدم و گفتم : خودشه!!! کتابو از دستش قاپیدم و گفتم : مرسی💕 کجا پیداش کردی؟ آنتونی با انگشت اشارش توی درخت رو نشون داد و گفت : خواهش میکنم،... خودتو معرفی میکنی؟! گفتم : نخیرم ! من خودمو به قریبه ها معرفی نمیکنم... آنتونی اخم کرد و گفت : حیف شد... پس باید از یه راه دیگه وارد بشم! یه دفعه... ( عکس تست هم آنتونیه )
آنتونی خودشو انداخت رو من و منم تعادلم رو از دست دادم و افتادیم روی زمین. از مچ دستام گرفت و گفت : نگفتی... اسمت چیه؟ حلقه دور دستم رو تنگ تر کرد و گفت : من نمی خوام اذیتت کنم. پس هر چه سریعتر جوابمو بده منم بلند گفتم : ولی داری میکنی ! آنتونی گفت : برای این که خیلی مشکوک میزنی. و اون کتابتم عجیبه، شاید یکی از جاسوس های شیاطین باشی! دختره هم حرف آنتونی رو تصدیق کرد و به من خیره شد. منم چون چاره ای نداشتم با ترس گفتم : به هر کس که مشکوک میشی این روش رو انجام میدی؟!... 😨 آنتونی گفت : این طوری نمیتونی از دستم در بری ! گفتش : زود باش بگو! _ گفتم : اسمم آلیا ست._ قلبم داشت مثل گنجشک میتپید. سریع گفت : اهل کجایی؟ گفتم : اهل یه غار مخفی. آنتونی با تعجب گفت : کجا!؟ گفتم : محرمانس! از روم بلند شد و گفت : خیلی خب پس اون کتاب چیه؟ انگار خیلی برات مهمه چون محکم چسبوندیش به خودت. گفتم : اینم محرمانس. دختره گفت : چیه زندگیه تو محرمانه نیست؟! گفتم : هیچ جاش. هر دو تاشون با تعجب منو نگاه کردن و هم زمان با هم گفتن : یعنی تو جاسوسي ؟ پشت چشم نازک کردم و گفتم : شاید ! ... راستی اسم تو چیه؟ دختره گفت : من خودمو به جاسوسها معرفی نمیکنم! . آنتونی خندید و گفت : اسمش إمی و خیلی هم بد اخلاقه ، گفتم : معلومه ولی اسمش قشنگه! إمی لبخند زورکی زد و گفت.: اسم تو هم بدک نیست. لبخند زدمو و گفتم : مرسی! ❤️ آنتونی گفت : بگو جاسوس شیاطین هستی یا نه؟ روی چمنا نشستم و گفتم : نچ! هر دو تاشون صورتشون آروم شد و نفس راحتی کشیدن. و روی چمنا روبروی من نشستن. گفتم : آهای! دوست دارین یه چیز باحال ببینین؟ صورتشون به حالت قبلی برگشت و آنتونی گفت : چه چیز باحالی؟! گفتم : جادو! ✨...
خندیدن و گفتن : مسخرمون میکنی؟ اخم کردمو گفتم : نخیرم ! و راستی بهم قول بدین که... نفس عمیقی کشیدم و دنباله حرفم رو گرفتم : به هیچکس نگین که چی دیدین!!! امی و آنتونی هنوز منظورمو نگرفته بودن و گیج و منگ به من زل زده بودن. به آرومی کتاب رو روی چمن گذاشتم و چشمامو بستم و یه وِردی رو زیر لب زمزمه کردم و یه دفعه...
بادی ملایم دورم چرخید و موهام رو بالا برد. کتاب کمی از زمین فاصله گرفت و شناور شد و بعد نور های باریک طلايي رنگی از یکی از صفحه های کتاب بیرون خزید و مثل ماهی های بازیگوشی دورم چرخیدن و شروع به جنب و جوش کردن. چشمام رو باز کردم و دست چپمو بالا گرفتم و با صدایی نسبتا بلند گفتم : شوالیه طلایی نمایان شو!... و ناگهان...
تمام ریشه های طلایی به سمت دیگه رفتن و همون جا چرخیدن و ناگهان یک شوالیه چهار شونه و قد بلند و درشت هیکل که سرتاپاش طلایی بود ظاهر شد و کنار من ایستاد. شمشیر طلایی و تیزش رو چرخوند و آماده حمله شد. ( اون از من فرمان میگیره؛ یعنی فقط اگه من بگم حمله کن حمله میکنه؛ در غیر این صورت یه جا ثابت وامیسته و کاری نمیکنه. ) برای خودم دست زدم و با هیجان گفتم : وااای! این عالیه... آفرین به خودم! می دونستم که می تونم !... یه نگاه به آنتونی و إمی انداختم و دیدم هر دو، دهناشون بازه و چشماشون از حدقه زده بیرون! خندیدم و گفتم : آره می دونم خیلی خفن بود !... درکش براتون سخته برای همین گیج شدین. کتاب رو بستم و گفتم : شوالیه طلایی بخواب ! و همون لحظه...
شوالیه طلایی از هم پاشید و ریسمان های طلاییش دوباره به درون کتاب رفتن و کتاب بسته شد. کتاب رو توی دستام گرفتم و گفتم : بچه ها !... سریع به خودشون اومدن و گفتن : محشر بود !!!.. بلند شدم و تعظیم کردم و گوشه های دامنم رو گرفتم و گفتم : بسیار سپاسگزارم! 🤗 آنتونی گفت : فکر کنم خسته باشی، میخوای بیای به خونه ی ما !؟ گفتم : آره ممنون میشم! آنتونی و إمی جلوتر رفتن و منم دو قدم برداشتم که یهو !... سرم به شدت درد گرفت و چشام سیاهی رفت و اوفتادم روی زمین... و فقط برای یه لحظه، صدای نگران إمی رو شنیدم.
آروم آروم چشمام رو باز کردم و دیدم روی یه تخت نرم و گرم خوابیده بودم. آستر روی پیشونیم رو برداشتم. بعد دور و برم رو بررسی کردم. _ دیوار های اتاق با رنگ سفید پوشیده شده بودن و قاب عکس هایی رنگارنگ و چوبی به دیوار آویزون بودن. یک پوستر مسابقه دو و تیراندازی روی در چوبی اتاق آویزون بود و به وسیله باد ملایم وخنکی که از پنجره اتاق به داخل میومد تکون می خوردن. کمی بعد فهمیدم که... توی اتاق خواب آنتونی ام! در به آرومی باز شد و آنتونی با یک تیشرت سفید و شلوار راحتی توسی وارد شد و یک لیوان شیر گرم توی دستاش بود. تا منو دید گفت : وااای این عالیه تو بیدار شدی!؟ گفتم : بله بیدار شدم، نمرده بودم که... آنتونی سریع نشست روی صندلی کنار تخت و گفت : بیا این لیوان شیر داغ رو بخور! این طوری سریع تر خوب میشی! دستش رو دراز کرد و لیوان شیر رو روبروم گرفت و منم از دستش گرفتم و گفتم :. ممنون... یک جرعه از شیر رو سر کشیدم و گفتم : اون موقع... چه بلایی سرم اومد؟... آنتونی آب دهانش رو قورت داد و گفت : تو اون موقع... خیلی ناگهانی بیهوش شدی و تب کردی و من و إمی تو رو سریع بردیم پیش پدر مادرم و اونام کمک کردن تا تبت رو پایین بیاریم. و خب حالا هم... تو این جایی! نفس عمیقی کشید و بعد با صدای نگرانی گفت : الان بهتری؟! لبخند مهربونی زدم و گفتم : آره، ممنون که به من کمک کردین... انگار که حرفم رو باور نکرده بود. چون همون لحظه سریع دستش رو روی پیشونیم گذاشت و گفت : آه! خداروشکر تب نداری. خندیدم : گفتم که!... 😊 صورتمو جلو آوردم و گونه آنتونی رو بوسیدم. اونم صورتش سرخ شد و با خجالت گفت : این... چه کاری بود!؟ گفتم : یکی از روش های تشکر! هوا جو آرومی داشت که ناگهان...
إمی محکم در رو باز کرد و گفت : آهای حواسم بهت هست، شما دو تا با هم توی یه اتاق چی کار میکنین؟ می خواستم جواب بدم که آنتونی سریع تر از من گفت : من براش یه لیوان شیر آورده بودم! إمی گفت :پس که اینطور... کار دیگه ای نکردین؟! هر دو با هم گفتیم : به هیچ وجه! ( حالا با یه دروغ که چیزی نمیشه. 😁) یه دفعه یاد کتاب اوفتادم و داد زدم : کتاب !؟... آنتونی چرخید و گفت : نترس کنارته! سرمو چرخوندم و میز بغل دستم رو نگاه کردم و دیدم کتاب روی میزه. نفس راحتی کشیدم و گفتم : آخيش!... إمی گفت : آهای دختر جون، نمی خوای تعریف کنی که قبل از اینکه ما رو ببینی چه اتفاقی برات افتاده؟! من نباید چیزی میگفتم اما یه صدایی توی قلبمه که میگه بهشون بگو! بهشون بگو! روی تخت نشستم و گفتم : باشه براتون تعریف میکنم، پس خوب گوش کنید...
داستان رو که براشون تعریف کردم مدام میگفتن : دروغ نگو! چه جالب! ( خلاصه سرمو خوردن) بعد از این داستان آنتونی و امی از اتاق رفتن بیرون و منم کمی استراحت کردم. یک ساعت گذشت و آنتونی در اتاق رو باز کرد و منم با صدای ناگهانی باز شدن در از جا پریدم. آنتونی با دستپاچگی گفت : بب... بخشید بیدارت کردم؟! با دستم موهای جلوی صورتم رو کنار دادم و گفتم : کاری داشتی آنتونی؟... یک قدم نزدیکتر اومد وگفت : آره... بیا میخوایم شام بخوریم. آنتونی میخواست بره که دستشو گرفتم و گفتم : راستی! فهمیدم چرا اون لحظه از حال رفتم... آنتونی با تعجب گفت : چرااا؟... اومد کنارم نشست و همون لحظه من شروع کردم به حرف زدن : چون که... من از یک جادو سطح بالا و انرژی بر استفاده کردم؛ بدن من طاقت نیاورد و فشار زیادی روم بود و برای همین بیهوش شدم. به صورت جدی آنتونی نگاه کردم و دیدم داره با دقت به حرفام گوش میده. آنتونی گفت : میتونم ازت یه سوال بپرسم؟ گفتم : آره و آنتونی پرسید : تو که این همه وِرد و جادو بلدی چرا جلوی اون شیطان واینستادی؟ با ناراحتی گفتم : آخه اگه از ورد های قوی استفاده کنم اونا با استفاده از ردیاب جادو، جامو میفهمن و میان سراغم ولی میتونم از ورد های سطح پایین و آسون استفاده کنم ولی _ آهی کشیدم و گفتم :اونا هم کفایت نمیکنه، چون شیاطین از اون چیزی که فکرش رو میکنی قوی ترن. خوشبختانه من اون طلسم رو جایی اجرا کردم که از اینجا دور تره. نگاهی به کتاب کردم و گفتم : خیلی بد میشه اگه دستشون به این کتاب برسه...! آنتونی با خونسردی گفت : میفهمم. از روی تخت بلند شدمو و از مچ دست آنتونی گرفتم و گفتم : خیلی خب! زود باش بریم شام بخوریم. در اتاق رو باز کردم و تو راهرو ها با آنتونی دویدم. و داشتیم به سمت اتاق پذیرایی میرفتیم. دست آنتونی رو بیشتر کشیدم و گفتم : سریعتر بدو! انتونی با صدای تیکه تیکه گفت : نمی... تونم...! و داشتیم با سرعت از پله ها پایین میومدیم که یه دفعه...
پارت 2 هم تموم شد امید وارم لذت برده باشین 💛
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عاللییی
مرسی 🌹💕
پارت بعد نمیاد؟😩
چرا تو راهه، نمیدونم چرا اینقدر طول کشید 😔😑
هوراا بلاخره گذاشتی عالی بودد😍
قربونت ❤️