سلام اگه پارت های قبل را نخواندین لطفا بخونین❤❤
الکس رفت طرف ادوارد و گفت به چه جراتی خواهر من را می دزدی ادوارد گفت به نظرم نباید انقدر زود من را به اسم دزد صدا بزنی چون من هیچ کاری نکردم قبل اینکه بدتر بشه گفتم برادر اون من را ندزدید اون بهم کمک کرد یک نگاهی به من انداخت و بعد یک نگاهی به ادوارد گفت معذرت میخوام و ادوارد هم لبخند زد هممون داشتیم به سمت شهر میرفتیم که همان پیرزن جادوگر با ان پسری که من راه دزدیده بود اومد گفتم خدای من شما همدست بودین پیرزن گفت تو باید با ما بیای دختر جان گفتم عمرا
برادرم امد جلوم و گفت از اینجا برو مریلا گفتم کی؟ گفتش مریلا یک جادوگر که میخواست با پدرمون ازدواج کنه و سلطنت را مال خودش اما سریع پدرمون متوجه شد و نذاشت این اتفاق بیفته گفتم تو اینو از کجا میدونی گفت پدرمون برام تعریف کرد ادوارد گفتم صبر کن ببینم ارورا تو یک پرنسسی!؟ گفتم خب اره یکجورایی داداشم و ادوارد به سمتش رفتن اما پیرزن یک خنده ریزی کرد و یک ورد خوند و هردوشون پرت شدن طرف من گفتم تو داری چیکار میکنی گفت اگه میخوای اسیبی نبینن باید با من بیای گفتم هرگز و به سمتش دویدم اون دوباره یک ورد خوند
اما یهو تنها چیزی که میدیدم سفیدی بود و صدای جیغ پیرزن وقتی چشمانم را باز کرد پیرزن پودر شده بود و فقط شنلش مانده بود به دستام نگاه کردم و بعد به ان پسر تا من را دید پا به فرار گذاشت بعد برگشتم و الکس و ادوارد را دیدم که از تعجب دهانشان باز مونده بود گفتم چرا نگاه میکنین مگه چی شد من هیچی ندیدم جز سفیدی الکس گفت دستات... دستات یک نوری .. جادویی... ادوارد با سر تایید کرد گفتم من!! و خندیدم
گفت چرا میخندی جدی میگم ادوارد گفت میتونیم بریم پیش فال گیر الکس گفت من به فالگیر اعتقاد ندارم همش الکی است ادوارد گفت اما بهترین راه است گفت خب.. باشه بریم ادوارد گفت دنبالم بیاین ما هم پشت سرش حرکت کردیم کل راه را من داشتم به دستام نگاه می کردم توضیحات پیرزن این اتفاق همشون به هم ربط داشتن نکنه واقعا راسته که ادوارد گفت رسیدیم یک چادر تقریبا بزرگ که رنگش کرمی(رنگ پوست) بود با خط های ابی و قرمز وارد انجا شدیم انجا پر بود از وسایل فال گیری و ان وسط خانمی چهار زانو نشسته بود
که یک میز و یک گوی جلویش بود همه ی ما چهار زانو نشستیم بعد اروم ان خانم چشمانش را باز کرد گفت خوش امدین عزیزان چه کمکی از دست من ساخته است ادوارد گفتم میتونی حقیقت را در مورد ارورا بگی و دستش را روی شانه ام گذاشت
گفتش البته و به من نگاه کرد و گفت دستت را روی گوی بزار من هم گذاشتم بعد ان خانم هم دستش را روی گوی گذاشت و گفت اینده ی متفاوتی می بینم اروم به ادوارد گفتم منظورش چیه گفت نمیدونم که یهو ان خانم گفت من نمی توانم متوجه بشم اینده ی تو معمولی نیست فقط یک جادوگر میتواند متوجه شود اهی کشیدم گفتم باشه بازم ممنون
امدیم بیرون گفتم بهتره برگردیم به شهر و راه افتادیم که به یک تپه رسیدیم داشتیم ازش میگذشتیم که گفتم صبر کن الکس گفت چی شده با دستم خاک را ازش پاک کردم یک شکل حکاکی شده بود ادوارد گفت این چیه گفتم نمیدونم الکس گفت به نظر یک درب مخفی است ادوارد گفت انوقت چجوری در همان هنگام من دستم را گذاشتم رویش تا ببینم چی است که یهو روشن شد سریع دستم را کشیدم و نورش اروم رفت الکس گفت یهو چی شد گفتم نمیدونم و دوباره دستم را گذاشتم این بار روشن شد و تپه شروع به لرزیدن کرد
ممنون که داستان را خوندین❤ لطفا نظر بدین
اگه نظری برای داستان دارین بگین??
خدانگهدار ??
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
سلام قسمت بعدی در حال بررسی هست فکر کنم امروز یا فردا به دستتون برسه ??❤
زودتر بزار