سلام به همه،با بخش ۲۰ برگشتم،و بگم ۱۹ رو هم گذاشتم و پخش هم شده ولی زدم رو دکمه تست خصوصی است واسه همین صفحه اول نیست??در هر حال میتونید توی گوگل سرچ کنید.این بخش قراره باحال بشه?
میریم جایی که السا توسط یه انسان نا اشنا بیهوش شده بود.از زبان جک《فکر میکردم یارو تنهاست ولی یه هو صداهایی از لابه لای درختها اومد???پریدم عقب(چیه؟دوستات ترسیدن نمیان؟??)(نه نادون من تنهام??)متحیر نگاهش کردم?♂️?♂️(پس یعنی.....جز من و تو یکی هم اینجاست.)از حالت گارد خارج شد.رفت توی فکر،که دوباره صدا شنیده شد.چوبدستیم رو محکم گرفتم.اون طرف هم داشت اونجایی که صدا ازش میومد رو نگاه میکرد.??منتظر بودیم که........???پرسیدم(رویا !!!!!!اینجا چی کار میکنی؟؟؟؟؟؟؟)رویا قدم زنان نزدیک شد?(سلام عاشق،چه خبرا؟)نمیدونستم واقعا چی کار کنم???که اون یارو هم گفت(رویاااااا!!!!صبر کن،تو که الان باید توی یه نقطه دیگه وسط عملیاتت باشی??)به اون یارو نگاه کردم(صبر کن،شما دو تا هم رو میشناسید؟؟؟؟؟)
داشتم نگاه میکردم به جروبحث اون دو نفر.اون یارو ادعا میکرد رویا رو میشناسه،درحالی که رویا میگفت نه???من باید چی کار میکردم؟؟؟؟خب هیچ???رفتم سمت السا،بیهوش بود???و این هم قیافه اش بود.نمیدونستم گی به هوش میاد و یه کم نگرانش بودم☹☹که صدای اون یارو بلند شد(جکککککک؟تو جک فراستی؟؟؟)نگاهش کردم???(اره پس چی؟)(وای!!!!!!منو باش گفتم......)که صدای رویا بلند شد(جک از اون فاصله بگیر،اون دشمنه)من مونده بودم این واقعا رویاست؟؟؟؟؟؟اون اصلا این شکلی رفتار نمیکرد.اون یارو بعد چند لحظه مثل سیخ ایستادن،بالاخره پلک زد(پس اینطور????)و پرید سمت من،نمیدونستم میخواد چی کار کنه.....
جلوم فرود اومد و من رو پرت کرد توی یه حفره،البته با السا،صدای رویا بلند شد(جک??)تا حالا این جوری صدام نکرده بود???(این سالمه؟؟؟؟???یا عاشق؟؟؟????ساکت جک!!!!معلومه که سالمه نه عاشق،چی میگی،رویا و علاقه اونم به تو؟؟؟)به خودم اومدم و دیدم دارم با خودم حرف میزنم?♂️?♂️?♂️یه هو افتادم زمین و دورم پری رو به همراه دو نفر دیگه دیدم???(چی شده دقیقا؟؟؟؟)یکیشون گفت(این جک فراسته،درسته؟؟؟؟)پری (اره??)از جام پا شدم(رویا تو خطر افتاده،باید کمکش کنیم.??)زد روی پیشونیش?♀️?♀️?♀️(اون رویا نیست.)(بلهههههه؟؟؟؟???)(فقط بدل اونه.)(یعنی چی؟؟؟)(رویای واقعی واقعا توی دردسر افتاده،ولی این اون واقعی نیست،فقط یه رویای قلابی ساختن واسه گیر انداختن شما دونفر)یه هو یاد السا افتادم برگشتم و گفتم(السا!!!!!پس اون دختره اونووسط چی کاره است؟؟؟)که صدای اِهِم اهم شنیدم.برگشتم.یکی از اون دو تا گفت(من ملودی هستم)اون یکی هم گفت(
منم اریل هستم)بل ادامه داد(اونی هم که اونجاست و داره با رویای قلابی میجنگه،ملودی هستش.)پرسیدم(شما هم واسه نجات اومدین اینجا؟؟؟؟)که صدای پری اومد(بل،اریل،باید برید واسه کمک.)اونا رفتن توی دو تا دریچه.???دیدم یه صفحاتی روی هوا معلقند.....یکی داشت رویا با ملودی رو نشون میداد???ا ن یکی ها هم بقیه رو.پرسیدم(دقیقا چی کار میکنید؟؟؟؟)(دارم با تنها نیرویی که واسم مونده کاراشون رو میبینم،تا بتونم بفهمم چه خبره.)(پس این جوری و با این صفحات ما رو پیدا میکردی???)(معلومه???)رفتم سمت السا،پری گفت(نگران نباش،زود به هوش میاد.)(نگران اون که نیستم،فقط نمیدنم چی داره میشه)(زود میفهمی،بزار بقیه هم بیان.)(مگه باید بیان.؟؟؟???)
میریم سر وقت هیکاپ و مریدا،البته از وقتی که رویا در زمانکهدرویا در زمان جک یه هو پیداش شد،از زبان مریدا《من و هیکاپ داشتیم سریع میدویدیم،تا از اون میمونها فرار کنیم،البته بگم ما رویا رو دیدم،حقیقتا،کقتی داشتیم میجنگیدیم تصمیم گرفتیم تسلیم بشیم،که یه هو رویا از بالا پرواز کنان اومد پایین و نجاتمون داد.اون داره دشمنها رو سرگرم میکنه،تا ما بتونیم بریم.به یه جای امن رسیدیم???پرسیدم(رویا رو ول کردیم.کارمون درست بود؟)(ما چه باشیم چه نباشیم چه فرقی داره نمیتونیم کاری از پیش ببریم.)که صدای رویا اوند(راست میگه دیگه??)متحیر نگاهش کردم(کی رسیدی؟؟؟؟؟؟)خندید(جنگم تموم شد پرواز کردم و رسیدم اینجا.)هیگاپ و من نمیدونستیم چی بگیم،اخه رفتار رویا،یه کم غیر منطقی بود.پرسید(مگه تو توی عملیات نبودی؟)(چرا،ودی تمومش کردم،پری گفت باید بیام به شما کمک کنم.)داشتیم حرف میزدیم.که رویا گفت(بچه ها دلتنگ خونه نیستید؟؟)هیکاپ اروم گفت(چرا،خیلی.)زدم به شونه اش(پس استرید هم تو رو دوست داره.??)خجالت کشید???رویا با ناراحتی گفت(مگه استرید همونی نبود که توی اون اکایل ازت بیزار بود و تو رو بی اهمیت میدونست.??چه طور میتونی بهش علاقه مند باشی؟؟??)
رنگ از رخ هیکاپ پرید??متحیر به رویا نگاه کردم.ادامه داد(مگه اون تو رو کوچیک نمیدونست؟؟؟مگه از تو بیزار نبود؟؟؟چطور باور داری عاشقت باشه؟؟؟اگه دچار کج فهمی باشی چی؟؟؟؟)به هیکاپ نگاه کردم،به نظر داشت یه جور میترسید???خواستم چیزی بگم که رویا گفت(همینطکر تو مریدا،تنها امیدت اغوش مادرته،مگه اکن همونی نبود که میخواست با زور تو رو شوهرت بده???)بدم میومد از این حرف ولی واقعیت بود??متاسفانه?????ادامه داد(اون قلبت رو شکوند ولی تو هنوز....???)داشتم واقعا ناراحت میشدم.سکوت مرگباری بینمون بود که صدایی شنیده شد(نه بچه ها به حرف اون گوش نکنید???)من و هیکاپ به طرف صدا نگاه کردیم،یه دختر بود??ادامه داد(اون رویای واقعی نیست???فقط یه بدله?♀️?♀️?♀️به رویا نگاه کردم(چی؟؟؟؟)یه هو دیدم رویا پرید بالا تا بپر ه رومون ولیییییی.......اون دختره ما رو حُل داد اونطرف و پرت شدیم توی یه گودال⚫⚫》
همون موقعی که رویا یه هو جلود جک ظاهر شد،در زمان مرینت و راپونزل،از زبان مرینت《وضعیتمون افتضاح بود!!!با یه عده میمون در افتاده بودیم،که هر کاری میکردسم شکست نمیخوردن???یه هو صدای فریاد راپونزل زفت روی هوا(راپونزل???.....)وای نه زخمی شده بود،از ناحیه بازو،???با شاخه گلها اون رو کشوندم یه گوشه تا پنهان بشه،وای میمونها قوی بودن از پسشون بر نمیومدم???????که یه هو رویا پیداش شد???(رویا!!!!!)(برو پیش راپونزل،اینا با من.)(باشه??)و بعد رفتم پیش راپونزل،چندان زخم عمیقی برنداشته بود??پرسید(میمونها؟؟؟)(رویا اونجاست)(رویا؟؟???)(اره،ولی عجیبه نه؟؟؟)(آی!!!!بابا یواش)(ببخشید????)داشتم با گیاهان دارویی دور زخمش رو میبستم که یه هو یه نفر جلوم ظاهر شد،از توی یه گودال???(تو دیگه کی هستی؟؟)با لبخند گفت(خوبه،راحت پیدا شدین???)و بعد من و راپونزل رو حُل داد توی یه گودال????》
از زبان جک《همه اومده بودن و داشتن سوالات تکراری میپرسیدن??ولی السا هنوز بیهوش بود.☹☹☹اون سه نفر هم اومدن بین ما و گفتن گه ماموریت تمام شد.پرسیدم(حالا میتونی بگی چه خبره پری خانم؟؟؟)مرینت هم با ذوق گفت(اره،رویا کجاست؟؟؟؟؟خیلی دلتنگش شدم??❤❤)پری(اتفاقا موضوع راجبه رویاست.اون توی دردسر افتاده)همه متعجب نگاه کردن.پرسیدم(مشکل چیه؟؟؟)(دشمن اصلی من اون رو به عنوان نقطه قوت تشخیص داده،و واسه همین به این نتیجه رسیده که با از بین رفتن اون خیای چیزا عوض میشه)نگران رویا شدم(وای،،،،نه??)همه ناراحت بودن و نگران!!!!پری گفت(باید بریم و نجاتش بدیم)پری با اون سه نفر داشت کار میکرد تا اماده نبرد بشن،چون تازه کار بودن که من در این بین صدایی شنیدم......
از زبان بل《داشتم اماده میشدم واسه جنگیدن و یاد گیری قدرتم که یه هو.......یه میروی عجیب سفیدی به پری برخورد کرد ، یه هو نشست روی یکی از زانوهاش???? و چشماش رو بست???نگران شدیم،اون چی بود دیگه؟؟؟؟
نظرات فراموش نشه،تا بعد
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
چشم،حتما?