با اینکه 35 نفر شدیم ولی هیچ کامنتی نداشتیم ولی لطفا این سری بزارید
از زبان مرینت فردا صبح که بیدار شدم دیدم باز دیرم شده پس بدوبدو لباسامو عوض کردمو از پدر مادرم خدافظی کردم راه افتادم به سمت مدرسه تو راه دوباره تو راه الیا رو دیدم که اونم بدو بدو داشت میرفت به سمت مدرسه وایسادم که الیابیاد وقتی الیا اومد باهم بدو بدو رفتیم مدرسه وقتی که رسیدیم خانوم اومده سرکلاس ولی هنوز شروع نشده
منو الیا پیش هم نشستیم تا خانم درس رو شروع کنه
وقتی که کلاس تموم شدمن از الیا خدافظی کردمو رفتم وقتی رسیدم خونه دیدم کسی نیست تو خونه تا اومدم چراغ هارو روشن کنم یهو کلی برف شادی و خرت و پرت ریخت تو سرو صورتم خیلی شگفت زده شدم چون یادم نبود که امروز تولدمه ❤❤
خیلی خوشحال شدم که همه به فکرم بودن ولی خیلی برام جالب بود که الیا هم بود اخه میدونی من با الیا 2 روزه دوست شدم ولی اون از کجا میدونست تولدم کیه
به هر حال از این ماجرا گذشتمو رفتم که بخوابم ..
از زبان دختر کفشدوزکی ? سریع گوشیم الارم داد که یکی شرو شده پس گفتم تیکی خ?خال های سیاه ?و تبدیل شدم که برم بجنگم وقتی رفتم اونجا دیدم که کسی که شرو شده خیلی قیافه اش اشناعه ???
جلو تر که رفتم دیدم اون ???ببخشید لحظه حساس مکث کردم لطفا نظر بدید. دیدم اون الیاس ??? انقدر تعجب کردم که کم مونده بود بخورم زمین ولی فعلا مهم نبود چون باید اونونجات میدادم
پس با کمک گربه سیاه اونو شکست دادیم و منم اکومای اونو خثنی کردم و گفتم که وقتشه شرارت خنثی بشه اکوما کوچولو و گفتم خدافظ پروانه کوچولو.
اگه خوشتون اومده لطفا کامنت بزارید و لطفا بگید که برای سری بعدی از زبان گربه سیاه سیاه شروع کنم ؟ یا نه
دوستون دارم ❤❤❤
معلوم نیست چی به چی هست قسمت قبل که انگار مرینت کفشدوزک نبود این قسمت انگار یه جورایی بود
ببین دوست گل این چیز هایی که میگم قصد بدی ندارم فقط میخوام بهت کمک کنم که یکمی داستانت از واقعیت خارج شده و باید از پایان فصل ۳ شروع به نوشتن میکردی حالا من نمیدونم که میخواستی یک داستان متفاوت بنویسی یا نه
ولی یکمی داستانت رو باحال تر کن تا کسایی که کامنت میزارن بیشتر باشن و یکمی به واقعیت نزدیکش کن همچنین به دو قسمتی که از فصل ۴ اومده.
موفق باشی
ممنون از نظرت ???
مرسی از نظر هاتون