سلام لطفا نظر بدین
ماجرا از امروز صبح شروع شد. این اتفاق مدتی می شه که افتاده. امروز صبح از خواب بیدار شدم در واقع ساعتم منو بیدار کرد. پدر و مادرم به یه سفر کاری رفتن و من با عمه و پسر عمه ام توی خونه تنهام. پسر عمم، مل، مدام برام تله می زار و منو دیوونه می کنه. عمه بتی هم که کلا سرگرم آشپزیه و بعد لز ساعت ها غذایی درست می کنه که انگار.... هیچی . مهم نیست. بگذریم. من آدم خیلی منظرم و با برنامه ای هستم. یهنی بودم. قبل از این اتفاق . قبل از اینکه با وین آشنا بشم. وین یه ماشینه. نه یه ماشین معمولی. یه ماشین سخنگو و دارای هوش مصنوعی. و بهترین دوستم زورا.خلاصه ماجرا از آنجا شروع شد که من مشغول پرینت گرفتن بنرهای تبلیغاتی برای نمایندگی شورای دانش آموزی بودم که زورا از در پشتی در زد و گفت: سلام حدس بزن که چی شده؟ یه کامیون شیرینی چپ کرده. گفتم: وای چقدر بد. می دونید! من و زورا اون موقع خیلی صمیمی نبودیم . فقط مثل... دوتا همسایه بودیم. زورا گفت: نه خیلی عالی شد چون توش پر کیک مخملی قرمز بوده و حالا اون همه جای خیابون پخشه. بیلش را بالا برد: بریم جمعشون کنیم گفتم: اممم
گفتم: اممم. نه ممنون زورا. و ساعت هوشمندم آلفانزو نجاتم داد: زمان پر کردن جوهر پرینتر. درست همان موقع زندگی ام برای همیشه عوض شد: کمک منو بیارید بیرون. صدا از کجا می یومد؟
صدا از توی انبار می اومد: کمک یکی کمکم کنه. صداش یکم شبیه رباط ها بود. من و زورا به سمت انبار رفتیم کمک! منو بیارید بیرون! من در را باز کردم و زورا پشت سرم گفت: درست مثل فیلم انبار وحشت3. گفتم: ممنون زورا ولی لطفا داستانشو تعریف نکن. وارد انبار شدیم کمک! منو نجات بدین. انبار کوچک و قدیمی بود و چند قفسه ی زنگ زده آنجا بود.روزا به دکمه ای اشاره کرد. گفتم: اونو نزن.. زورا. و دستم را طوری رفتم که انگار می خواهم او را از پرت کردن یک عنکبوت به سمتم منصرف کنم. زورا گفت: دیگه دیر شده. و دکمه را فشار دا. زمین زیر پایم پایین رفت و مثل سرسه شد و من پایین افتادم. جیغ می زدم. زورا از بالا داد زد : وای لین حالت خوبه ؟ و اومد پایین. منبع صدا آنجا بود: سلام خداشکر بالاخره یکی پیدام کرد. سلام اسم من وینه. جیغ زدم. زورا هم همین طور . منبع صدا یک..
منبع صدا یک ماشین نارنجی رنگ بود. لبخند مصنوعی ای زدم: سلام وین اسم من لینه ابنم زوراست و ما دیگه باید بریم. وین گفت: صبر کنین! بیاین با هم یه دوری بزنیم. زورا گفت: ما فقط دوازده سالمونه نمی تونیم رانندگی کنیم. وین گفت: نیازی به رانندگی نیست فقط سوار شین. گفتم : نه ممنون... بیا بریم زورا. زورا گفت: شوخیت گرفته؟ این خیلی باحاله. او به سمت وین دوید و جلوی دو چشم متحرک نشست و گفت : خیلی باحاله. بعد بلند شد و به سمت در ماشین رفت. وین در را باز کرد. وای خدای من! حس کنجکاوی ام زیاد شد. جلو رفتم و دیدم وین.
دیدم وین یک ماشین خود ران است. زورا گفت: من که پایه ام. وین گفت: فقط یه مشکلی هیت. می تونین قفل منو باز کنین؟ کافیه اون اهرم سیاه رو بکشین. زورا گفت : حتما ولی من گفتم: بهش اعتماد نکن. وین یک دفعه گفت: وای...نه ...خاموش... اهرم... بکششن. زورا سریع اهرم را کشید. قفل لاستیک وین باز شد و او بلا فاصله از انبار خارج شد. فریاد زدم: دروغگو. زورا و من دویدیم بالا و وین گفت: سوار شین . وقتشه یه دوری بزنیم. من می خوام جاده رو ببینم. گفتم: من الان باید مشغول انجام کارای انتخابات باشم. زورا گفت : بیخیال لین . و سوار وین شد. وین گفت : بیخیال لین . فقط یه دور. گفتم: خیله خب باشه. و سوار شدم. رنگ چرم ماشین وین...
رنگ چرم وین سفید بود. وین در ماشین را بست و گقت : عاشق صدای لاستیکامم . و سریع راه افتاد. سرعتش خیلی زیاد بود . زورا گفت: یوهو! یکدفعه وین ایستاد و گفت: چراغ قرمز. زورا شیشه را پایین داد. یک مرد با ماشین جت کنارمان بود.او گفت: عجب ماشینی! وین یک دفعه سرعتش را زیاد کرد. داد زدم: وین چیکار می کنی؟ وین گفت: اون دلش مسابقه می خواست. مرد سرعتش را زیاد کرذ. دادزدم : وین وایستا. مر د گفت:چی شد؟ ترسیدی دختر کوچولو؟ از عصبانیت بخه جوش آمدم: دختر کوچولو؟ تو به کی گفتی دختر کوچولو. زورا گفت: اوه.. گفتم:...
گفتم : وین سرعتتو زیاد کن. وین گفت:ایول. و سرعتش را زیاد کرد و آن مرد را با ماشین قراضه اش جا گذاشت. هشدا! هشدا! وین گفت : ٱ ٱ. پرسیدم: چی شده؟ وین گفت:..
وین گفت: یه ماشین داره تعقیبمون می کنه. از آینه نگاه کردم . بعله! یک ماشین سیاه داشت ما را تعقیب می کرد. زورا گفت: برو وین برو. وین گفت : دارم همین کارو می کنم. زورا گفت: پس سریع تر انجامش بده. وین گاز داد و گفت: نمی شه باید منچ بزاید روی حالت کنترل خودتون. اون صفحه ی سفید رو لمس کنید. سصحه ی سفید وسط من و زورا بود زورا سریع وارد عمل شد ولی من گفتم: نه دست نزن. وین گفت: عجله کیند و من...
صفحه را لمس کردم و یک دفعه یک فرمون و ترمز و گاز پیدایشان شد. من سریع گاز دادم و فرمون را چرخاندم و موفق شدیم آنها را گم کنیم. دوباره به انباری برگشتیم و وین گفت: خیلی جالب بود. با دوربینام فیلمشو ضبط کردم و حالا... پرسدم وسط حرفش: تو دوربین داری ؟ وین طوری که انگار سوال پیش پا افتاده ای را جواب می داد گفت: البته. گفتم: پس تو از کسایی که ساختنت فیلم داری؟! وین گفت : درسته. من و زورا در ماشین نشستیم و وین داشت فیلم را پخش می کرد که...
آنچه خواهید خواند: وین خراب شده؟ پانصد دلار؟
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
جالب بودوبی صبرانه منتظرم
پیشنهادهمکاری دارم