دوستان سوالاتی پرسیده بودیم من داخل این تست جواب اونا میدم
خب پرسیده بودین چطور ادرینا هوین اونا رو فهمیده اون کوآمی هارو حس میکنه متوجه حضور چند کوآمی شده بود اما نمیخواست بگه تا این که بقیشم خودتون میدونید
گفته بودین گه گابریل اگراست چرا زنشو کشته وقتی که میگه نمیتونه بدون اون زندگی کنه اگر دقت کرده باشید در یک قسمت گابریل آگراست گردنبندی رو باز میکنه که یک طرفش عکس املی بوده و بعد میکه باید منتظر قربانی بعدی باشم
خب بریم سراغ داستان
از ربان آدرینا با گریه به داخل اتاقم رفتم بعد از نیم ساعت مادرم اومد منو در آغوش گرفت و گفت عزیزم من اینجام گفتم چرا به ناتالی گفتی که باید بره گفت من چنین حرفی نزدم اون میخواست به دیدن خواهرش ناتاشا در نیویورک بره یک هفته دیگه بر میگرده گفتم راست میگی باخشحالی بلند شدمو اشکامو پاک کردم انگار مادرم از این کار ناراحت شد از اتاق رفت بیرون
از زبان امیلی باوم نمیشه او اینقدر ناتالی رو دوست داشته باشه باید برم پیش گابریل تا باهاش حرف بزنم وقتی رفتم پیش گابریل با بغضی که گلوم رو گرفته بود گفتم اون ناتالی رو بیشتر روست داره گفت چی شده چرا بغض کردی گفتم چرا دختر من باید ناتالی رو بیشتر از من دوست داشته باشه اون دختر منه گفت تقصیر خودته نباید اونو زندانی میکردی و فقط اجازه رفتن ناتالی رو به اتاقش میدادی اون فقط روزای تولدش تورو میدید امیلی نباید این کار رو با ادرینا میکردی
داخل مدرسه
از زبان مرینت آدرینا ناراحت بود پرسیدم چی شده گفت چیز مهمی نیست گفتم باشه وبه درس گوش دادم بعد از مدرسه محافظ دنبال آدرینا و آدرین اومد اما هر چی منتظر موندن آدرینا نیومد آدرین و محافظش داخل مدرسه رفتن که ببینن آدرینا کجاست وقتی داخل کلاس شدن آدرینا از پشت در اومد بیرون و با سرعت دوید من که اوطرف خیابون داشتم همه چیز رو میدیدم دویدم دنیاب آدرینا اون توی راه به یه نفر برخورد کرد اون ساتراپ بود آدرینا زمین اقتاره بود ساتراپ دستشو دراز میکنه و میگه منو ببخشید خانم آگراست متوجه شما نشدم آدرینا دست اونو میگیره و بلند میشه میگه ممنونم میخواس بره که ساتراپ میگه من هنوز سر حرفم هستم ادرینا میگه من باید برم درست مثل سری قبل
از زبان ساتراپ چرا اون بامن این کار رو میکنه من که بهش گفتم دوسش دارم دیگه مشکل کجاست صدای مرینت افکارمو پاره کرد که میگفت ساتراپ خوبی گفتم اره گفت درکت میکنم کسی که دوسش داری دوست نداره متاسفم
از زبان آدرین از کلاس اومدیم بیرون با خودم گفتم نکنه به خاطر ناتالی ناراحته گفتم بیا با ماشین دنبالش بگردیم اونم قبول کرد وقتی تو خیابونا میچرخیدیم آدرینارو دیدم از ماشین پیاده شدم جلوشو گرفتمو گفتم باید بریم لطفا آدرینا همراهم بیا دستشو گرفتم اونم دنبالم اومد
از زبان امیلی خلی دیر کرده بودن خدای من باید میرفتم دنبالشون تو همین افکار بودن گه امدن رفتم بچه اارو بغل کردمو گفتم دیگه دیر نکنید ادرینا گفت خستم میخوام برم به اتاقتم منم گفتم باشه
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی هست بعدی رو بزار
من اولین کسی هستم که این تست روانجام دادم وبایدبگم که عالیه?
مرسی