......... ....
از زبان سویونگ: دوماه از اون اتفاق میگذره شوگا خیلی با من صمیمی شده و هرازگاهی میاد و به نونا سر میزنه امروز گفته که ساعت 5 برم به کافه ی نزدیک مطب دامپزشکی خب الان ساعت 3 و نیم منم باید کم کم اماده شم بعد از اینکه اماده شد: خب اینم از این فقط یه برق لب بزنم و تمومه نونا رو امروز پیش مینسو و رفتم به کافه ........
اها شوگا اونجا نشسته رفتم و روبه روش نشسته م قیافه ش مضطرب بود (سویونگ=_ شوگا= +) _سلام +سلام خوبی؟ _اوهوم +میخواستم یه چیزی رو بهت بگم _میشنوم😊 +اوممم من من دوست دارم _چ چ چی +من دوست دارم جوری که حتی حاضرم زندگیمو برات بدم (عرررر🥺) _من نمیدونم چی بگم + میدونم میدونم تو منو دوست نداری (قیافه شو ناراحت کرد) _نه +چی نه؟ _دوست دارم +واقعا؟ _اوهوم خیلی دوست دارم(اینجا لپاش سرخ میشه)
دوست دخترم میشی؟ _اووووم چرا که نه؟ (خدایی خیلی پروعه🙄) +پس یعنی ما الان با همیم _فکر کنم +میای بریم شهر بازی؟ _ باشه چرا که نه شوگا تو ذهنش: الان وقتشه. و زنگ زد به یکی از دوستاش با سویونگ از کافه خارج شد و سوار ماشین شد. ....... تو شهر بازی خیلی بهشون خوش گذشته بود +سویونگ _بله عشقم +میشه منو نگاه کنی؟
سویونگ روشو برگردوند و یونگی رو دید که جلوش زانو زده و تو دستش یه جعبه که توش انگشتره +با من ازدواج میکنی دیگه دلم نمیخواد از دستت بدم _بغض کرده گفت :آ آره و....... با خوبی و خوشی زندگی کرد 😐
ببخشید خیلی چرت شد اما احساس کردم دیگه داستان داره چرت میشه از این به بعد میخوام فقط تک پارتی بنویسم نمیدونم قلب درخشان و ادامه بدم یا نه؟ 🥺
بای بای🥺
ارع قلب درخشان رو حتماً ادامه بده من دوست دارم 🥺
عالی(:♡
اره اونم ادامه بده(:♡
عالی بود