اینم قسمت ششم حالا تا بفهمید وقت میبره ... بای نشانه ها : ا/ت :::::::::: + جونگکوک:::::::: = جیمین::::::^ جین:::::::__ تهیونگ::::::::÷ نامجون:::::::× یونگی:::::::::@ هوسوک:::::::::£ یونجون::::::● یورا :::::::::::: *
(فردا) (ا/ت) پا شدم ... ولی بازم تو این اتاق افتضاح بودم ... یعنی حالم داره بههم میخوره سرمو چپ و راست کردم ... دوباره مث مرده ی متحرک شدم ... اصلا حال ندارم ... دلم میخواد فقط بخوابم ... ولی دیگه تا یه جایی حالم از خواب بهم میخوره ... خواب تا چه حد ... حوصله ندارم ... یعنی هیچیم سر آدم نرفته رفتم بیرون ... بعله همه جمع بودن و یه پسر دیگه اونجا بود ... خیلی منو جذب کرد ... رفتم یه لیوان آب برداشتم تا ماسکشو داد پایین دیدم یونجونه ... آب داشت تو گلوم گیر میکرد ... ولی یونجون برام چشمو ابرو اومد که ا/ت کارب نکن مشکوک میشن ... برا همین خیلی سریع رفتم بیرون .... تنها کاری که میتونستم بکنم از خوشحالی عر زدنه چون دارم نجات پیدا میکنم یه نگاه به اتاق کردم ... بله دارم از این اتاق حال بهمزن میرم بیرون ... خدافظ دیوار بیمعنی خدافظ کشوی زشت خدافظ کمد حالبهمزن خدافظ لباسای احد بوق خدافظ این خونه ... خدافظ هوسوک زشت(عوضی)خدافظ همه چیییییییییی
(راوی) ا/ت خیلی آسون گرفته ... فکر میکرد به این سادگیاس ... خود یونجون هم که اومد اینجا پشماش ریخت ... اونا خیلی عجیب بودن ... وقتی یونجون هوسوک رو دید خیلی ترسید و حالش بد شد ولی خودشو خیلی کنترل میکرد ... و با دیدن ا/ت دیگه داشت سکته میزد ... ولی باید با اونا حرف میزد ... بله ... یونجون عاشق بحث پسرا شد ... یونجون داشت دیوانه میشد انگار از اونا خوشش اومده ... یونجون انتظار اینا رو نداشت ... ولی اصلی ترین کار بیرون اوردن ا/ت و بعدش شاید اینارو تحویل داد ×خوب پس یونجون یه نابغس تو همه چی ●اینجوریا هم که میگید نیست =ولی با اون چیزایی که من دیدم از تو واقعا نابغهای . یونجون یه لبخندی زد و دوباره بحث سر چیز دیگهای رفت ... موضوع با گذشت نیم ساعت تغییر میکرد و یونگی تو فکر بود ... فکر یورا ولی هر از گاهی ا/ت میومد تو ذهنش ... براش عجیب بود ... همش ا/ت ... چرا نمیتونه به یورا یکم فکر کنه ... خوب مگه ا/ت چی داره ... یورا اصلی ترین چیزشه ... اول یورا و بعد تهیونگ و بقیه ی پسرا و دیگه همه حتی آجوما به یه ورشم نمیگیره ... یونگی داشت از یونجون خوشش میومد ... از نظرش پسر باحالی بود یونجون سرشو خاروند و کوک گف
=دیگه سرتو خوردیم ●نه ÷آره خسته شدی ... ببین اتاقت طبقهی بالا اتاق سوم . یونجون تو ذهنش گفت خوبه دیدم که ا/ت رفت اتاق دوم پس جفتشه ●آها مرسی ^بیا تا راهو نشونت بدم. جیمین و یونجون رفتن طبقهی بالا و یونجون رفت تو اتاقش ... اتاق نسبتا کوچیک ... مثل هر اتاق عادی بود ... سرشو خاروند و نگاه به دورو برش کرد ... تا چشمش به تخت خورد هیچی نفهمید و ولو شد رو تخت یونگی و پسرا هم رفتن سمت شرکت و ا/ت هم نشسته بود و به یه جا خیره شده بود یهو جیمین اومد داخل
^ا/ت +بلی ^میگما ... یونگی هیونگ رفت +واقعا ^اوهوم +خوب قراره کار خواصی کنم ^نه فقط خواستم ببینم نمیخوای بریم بیرون . ا/ت چشماش برق زد ... خیلی خوشحال شد +چرا چرا بریم بیرون . جیمین هم از یه طرف ناراحت بود ... چون ا/ت اینجور برا بیرون رفتن ذوق میکنه انگار دومین بارشع رفت و به یورا هم گفت ... یورا لباس عادی پوشید و دوباره رفتن بیرون ... ولی ایندفعه رفتن خرید ... لباس کفش شلوار ... یههههه عالمه لباس شلوار گرفتن و از شیشتا لباس پنج تا سیاه داشتن ... یا هودی بودن یا کتشلوار(دخترونه پسرونه) ا/ت و یورا هودی و شلوارک گرفتن ... البته همش جیمین انتخاب میکرد و اونا از خدا خواسته میگرفتن ... جیمین هم هودی و شلوار جین و چنتا کتوشلوار گرفت
ا/ت علاقهی زیادی به سیاه داشت ولی سعی میکرد بنفش بخره تا نشون نده افسرده و ناراحته ... جیمین هم کلا سیاه رو دوست داره و یورا هم سیاه دوست داره و هم افسرده ... یورا ا/ت و جیمینو از این مغازه و اون مغازه میکشوند بیرون ... ا/توجیمین خیلیییی با هم تو این چند وقت مَچ شدن و همش باهم حرف میزنن ... انگار که جیمین هم داره خوشش میاد و یورا هم جفتشون ... یعنی دوستی مثلثی طور دارن ... هر ثانیه ا/ت جای بیشتری رو توی قلب جیمین جا میکرد ... یه طورایی جیمین هم از اون رفتار اولش با ا/ت ناراحت شده بود ... براشون مهم نبود که چقد گذشته اخه خیلی بهشون خوش گذشته بود ... دیگه نزدیکا شام بود که رفتنبه یه رستوران قدیمی رستوران خوبی بود وتا تونستن خوردن و بعد رفتن مکدونالد و تاااااااااا تونستن همبرگر و نوشابه و سیب زمینی سفارش دادن و سهتایی تو راه میخوردن و میخندیدن
جیمین گف ^ا/ت +واییییی خدااااا دلم ... از بس خندیدم .... نفس .... ندارم .... بله ^ببخشید +را..راجبه ^اولین برخوردمون +هااا ... مشکل نی... جیمینننننن نگاه اون مردرو . و دوباره با دیدن یه مرد سهتایی پوکیدن از خنده *وایییییی جان من ... به خدا عضلات صورتم نابود شد ^واییییییی جان من .... فقط اون زنه با اون مرده +نگا...نگا ... شیطونع ...می...میگه ....وایییییی دلمممممممممممم *خدا ... خدااااااا شهید شدم +منم ... بابد بعدش بانخوسوزن بیان منو بدوزن ^واییییییییی خدااااایاااااااا ... م...من ... که ... مردم . با سوالی که ا/ت پرسید همه ساکت شدن
+میگما ... اونا الان کجان دقیقا ^یاااااا خدااااااا دعا کنید نیومده باشن *از ظهر رفتن باید الان رسیده باشن ^فاتحه بخونید +مرگ اینکه یکی اینجا سکته کنه قضیه جمع بشه *تازه نصفش جمع میشه ^با این حافظه ی یونگی خرم از زیر دسش در نمیره +پس من همون گزینهی مرگو انتخاب میکنم *خوباگه نیومده باشن چی ... چون هروقت بیان یکیشون پیام میده ^راس میگی +بدو سریع بریم *جیمین با سرعت نورم بری کمه . جیمین پاشو رو گاز گذاشت و مطمئناً ا/ت حالش داشتبهم میخورد ولی خودشو کنترل کرد تا رسیدن سریع رفتن داخل ... برخلاف انتظارشون هیچ کسی نبود ... هرکدوم بدو بدو رفتن تو اتاقاشون و جیمین هم وسایلو یه جا چپوند که یعنی چیزی نشده
(ا/ت) امروز یهروز خوب بود ... خیلی حالم بهتر شد ... جیمین خیلی مهربونه ... برخلاف ظاهر و رفتار اولیش یه فرشتس ... وقتی هم که دیدم اونا نیومدن خوشحال تر هم شدم ... نمیدونم چرا ولی دلم میخواد ببینم اون پسره رئیسشون چجوره ... ولی ... ا/تتتتتت یادت رفت ... یونجون اومده تا تورو نجات بده ... چقد خنگ شدم ... میتونم سریع تحویلشون بدم ... ولی اونا خیلی قوین و درمیان از زندان و منو میکشن ... ا/ت دیوانه شدی پ یونجون کشکه ولی اگه یونجون نتونست کاری کنه چی ... اصلا نمییییییی دونم ... اصلا من نجات پیدا میکنم ... اصلا چه اتفاقی میوفته ... این هفتا چیکار با من دارن ... یعنی کاری کردم ... بابام منو فروخته ... ا/ت بابات چنین کاری نمیکنه ... ازشم بعید نی ... تا خود صب داشتم با خودم حرف میزدم که چی میشه ... میتونست بهتر از اینا هم بشه ... ولی اصلا نمیدونم (یونگی) از بس دعوا کردیم که مغزم دیگه کار نمیکرد ماشینو پارک کردم و داشتیم میرفتیم £چقدر ماشین جیمین گرمه =هن __آره راس میگه ×نکنه دوباره رفته باشن بیرون ÷شاید خودش رفته باشه @بهههههه خدا من اینارو میکشم ÷هیونگ آروم آروم ... چیکارشون داری بزار دختره تو این روزا آخر یکم خوشحال باشه ×اگه جیمینو گول بزنه چی ÷خودتم میدونی که جیمین دهنلق تر از ایناس همین الان هم که بش بگیم میگه رفتن بیرون ... نهایتا دو دقیقه بعدش میگه £ولی باید بیشتر از اینا مراقب باشیم @اوهوم ÷حالا بیاین ماهم مثل جیمین باشیم ... یکم باش خوب باشیم تا بهمون اعتماد کنه __تهیونگ تو یه نابغهای =من که ابم با این تو یه جوب نمیره ÷باید سعیمونو بکنیم ... وگرنه مطمئنم یه جوری فرار میکنه ×ته راس میگه __خوب پس ... بریم داخل . همه رفتیم داخل ... خواستم سر مچشونو بگیرم اول رفتم داخل اتاق یورا ... نه واقعا خواب بود ... بعدش رفتم داخل اتاق جیمین ... اونم خواب بود و خروپف میکرد ... انگار ما دیر اومدیدم یا شاید فقط جیمین رفت بیرون ... وللش مهم نیس ته راست میگه
نمیخوای پارت بعدی رو بزاری ؟
به خدا اگر نذاری میام به یونگی میگم که سریع بیاد دارت بزنه🤣🤣🤣
بزار آقا فسیل شدم ۳ ماهه که نذاشتی🙁🙁
تو رو خدا سریه هم پارت های بعدی فصل دوم سلام آقای جئونی رو بنویس هم اینو مردیم😓😓
ولی خب داستان هات خیلی خوبه کارت بیسته👍👍فایتینگ👊
اجیییی چرا نیستی؟
چرا بعدی رو نمیزاری😭😭😭
فسیل شدم ☠️
نامرد کو پارت بعد
انشاالله 💔😂
فردا میاد؟
بعدییییییییی لطفا من الان چند روزه که منتظرم تا پارت بعد رو بزاری ولی نمیزاری بزار 😍😍😍😍
لطفا پارت بعدی
عالیییی لطفا بعدی رو بزار من هر روز منتظرم تا پارت جدید بیاد 😍😍😍
خیلی خوب بود 🤩👏🏻👏🏻 جریان یورا چیه ؟!
عرررررررر خیلی خوب بود زود زود بذاررررررر