
اینم پارت 9😄
{ یاع یاع یاع😂 آره خنده های جین بی تی اس خیلی باحاله😂 < آره والا! + اونیاا چیزی میخو... _ ساکت داره بوق... ~ بله؟ _ اوه سلام آقای یانگ! ( یانگ فامیلی رییس وای جی اینترتیمنته ) ~ سلام شما؟ _ من یورام لی یورا... کارآموز کمپانی... ~ آها... سلام یورا. کاری داشتی؟ _ بله یجورایی... { بگو ما یه قفل جدید میخوایم! < چرا قفل؟ تو خودت درو باز کردی! _ هیسسس! ~ چه خبره؟ _ هی... هیچی! میگم الان یه پسره که کویا دیوانه زنجیری بوده اومده بود تو خوابکاه و بچه ها رو بسته بود... من تازه از یه قرارم اومدم و متوجه شدم... راهیش کردیم رفت... ~ چی؟ چجوری؟ _ الان پشت تلفن نمیشه گفت! ~ خیلی خب من الان با چند نفر میام... منتظر باشید. و کوشی رو قطع کرد...
بعد پنج دقیقه زنگ درو زدن. { برم درو باز... _ شما بکپ سر جات! یه بار درو باز کردی کافی بود! رفتم سمت در و گفتم: کیههههه! ~ منم یانگ هیونسوک! با چند نفری که گفتم... _ آوو جناب یانگ شمایید! درو بار کردم و تعظیم کردم: سلام. ~ سلام... بیایین داخل. عجب وضع آشفته ای! خب بگین چه اتفاقی افتاده! من و هارپر قضیرو تعریف کردیم و در آخر آقای یانگ گفت: آفرین شما دخترای زرنگی هستید... هارپر تو هم کار خیلی خوبی کردی که گفتی یورا بوسانه و یورا تو هم خوب دورش زدی😂 _ انجام وظیفه یود😂 ~ خب پس به دلیل نامعلومی دنبال یوراست... از وقتی کارآموز بیگ هیت بودی... بسیار خوب... مشخصاتش؟ _ من جیز خاصی ازش ندیدم ولی اون پوست روشن موهای قهوه ای تیره و چشمای قهوه ای تیره داره... نه هارپر؟ < منم ذر همین حد یادمه. ~ خب این ویژگی ها به دردمون نمیخوره چون بیشتر پسرای کره همین شکلین... اگه دوباره سر و کلش پیدا شد بگین... _ بله چشم. خدانگهدار...

بعد رفتن آقای یانگ نفراتش ما خونه رو جمع و جور کردیم و بعدش من لباسای خاکیم رو یه راست پرت کردم تو لباس کثیفا... سوکی رفت خوابید و کاترینم رفت بیرون کتابخونه چون با دوستاش قرار داشت. هارپر هم رفت یه مرکز خرید. من یه لباس راحتی پوشیدم و خودمو پرت کردم رو تخت " عکس اسلاید " گوشیمو برداشتم و رفتم تو واتساپ. داکهو رو پیدا کردم و پیام دادم: سلام داکهو خوبی؟ بعد مدتی دیدم جواب نداده رفتم تو آشپزخونه. خونه تو سکوت عمیقی یود... یه لیولن شیر ریختم و بعد دوایره برگشتم تو اتاق و دیدم پیام داده: سلام. _ میگم... ببحشید باهات بد رفتار کردم... نفهمیدم پسره داره نخ میده... * اشکال نداره. _ واقعا؟ * آره واقعا. تو انقدر خنگی که انتظار دیگه ای هم ازت نداشتم. _ اوپاااااا! لبخند زدم. _ راستی اوپا. * هممم؟ _ میگم چرا هیچوقت از تو رابطه یودن خوشت نیومده؟ * خب راستش... چطور مگه؟ _ همینجوری. * یه کسی نگو ولی...
_ نمیگم... * وقتی ۱۵ سالم بود و تو هنوز کوچیکتر بودی از یه دختری تو مدرسه خوشم اومد و اونم گفت ازم خوشش میاد... ولی بعد یه مدتی ولم کرد و به خاطر یه پسر دیگه جاوی کل مدرسه ضایعم کرد... میدونی دخترا قابل اعتماد نیستن... _ جدی اوپا؟ چرا تا حالا بهم نگفتی؟ * فکر کردم شاید مسخرم کنی. _ معلومه که نه! همه که مثل اون دختره نیستن! * حالا در کل... تو چرا پرسیدی؟ _ آممم... همینجور یدیگه گفتم... داکهو اوپا یه سوال! * هممم؟ _ میگم نظرت درمورد دانبی چیه؟ * دانبی؟ چطور مگه؟ _ همینجور یگفتم... حوصلم سر رفته... * خب اون دختر خوب و بامزه ایه. _ و اون دختره عوضی هم همنیطور یبود؟ * نه دانبی بهتره! _ همه دخترا که مثل اون نیستن اوپا. دانبی دختر خوبیه. * آره ربام مثل تو میمونه. خواستم جریان دانبی رو بهش بگم که گفت: من باید برم کاری نداری؟ _ آوو نه دیگه برو... چون گفتن قضیه دامبی و داکهو خیلی طول میکشید.
{ چیکار میکنی اونی؟ _ ها؟ هیچی با برادرم صحبت میکردم. بیدار شدی؟ { همون برادر خله؟ _ هووو! { شوخی کردم... اونی خبر داری تک آهنک جدید بلک پینک ترکونده؟ _ آره واقعا خیلی قشنگ بود. { کمپانی یه مهمونی به خاطرش ترتیب داده. میگم چند وقت بعد بریم خرید. هومم؟ _ امروز؟ { امروز که فکر نکنم بشه. سوکی اوند و کنارم رو تخت نشست. { ولی فردا بعد کلاسا شاید شد چون خود کمپانی به خاطر مهمونیه یخورده وقت اضافی داده که آماده شیم. _ آره چه خوب. میگم سوکی... { هممم؟ _ تو رقصت خیلی خوبه دیگه نه؟ میتونی بهم یخورده تمرین رقص بدی؟ { تپ که خودت کلاس میری. _ میدونم میخوام تو بهم یاد بدی. { خب باش. چجور رقصی؟ _ شافل چطوره؟ { هممم باش من بلدم. خب بریم بیرون تمرین کنیم؟ _ ساعت چنده؟ { حدودا ۷. _ بریم یه پارک که همین نزدیکیاست. _ یاهش من رفتم حاضر شم. من رفتم یه گرمکن پوشیدم.
و یه جلیقه هم روش پوشیدم چون سرد بود و بعد سوکی هم حاضر شد و با هم یه قمقمه برداشتیم و رفتیم پارک. تو راه سوکی روش رقص شافلو بهم یاد داد و یه جیزایی یاد گرفتم و بالاخره رسیدیم جای ورزش. بعد یه مدت تمرین رفتم نشستم رو صندلی پ سوکی هم تومد پیشم و گفت: راستی اونی. تو هیچ وقت بهم نگفتی چرا از بیگ هت اومدی بیرون. _ ها؟ آب پرید تو کلوم. _ چی؟ خب راستش به یه دلایلی... { چی؟ داری فضولم میکنیاا😂 _ خب راستش متوجه شدم کمپانی مناسب من نیست و اومدم بیرون. چیز دیگه ای نبود. { جدی؟ _ آره... گوشیم رنگ خورد. _ هارپره. الو سلام. < سلام کجایین؟ _ من و سوکی اومدیم پارک تمرین رقص کنیم. < پس زودتر بیایین که شام آمادست. _ باشه داریم میاییم. قطع کردم. _ نونا هارپر میگه غذا آمادست. { باش بریم. بعد اینکه رسیدیم خونه و شام خوردیم...
من و اعضا نشستیم رو مبل و من گفتم: راسنی بچه ها واسه مهمونی که وای جی تشکیل داده چی بپوشیم؟ < مهمونی آخر هفتس... یعنی پس فردا. من میگم فردا بریم خرید. { اه من فکر میکردم هفته دیگس! < چون تو خنگی😂 یه پاساژ خوب هست که بهتره بریم اونجا. فردا تمرینمون ساعت ۱۱ شروع میشه من میگم ساعت ۶ بریم فروشگاه ها؟ + مگه ساعت ۶ بازه؟ < آره این فروشگاهه از ساعت ۵ بازه. ولی شیفتیه. _ خب پس فردا صبح زود میریم پاساژ.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالیییییی بود حرف نداااااشتتتتتت
تروخدااااا پارت بعدییییی رو زود بزااااررر
کمی صبر☺️ به زودی مینویسمش این چندوقته اصلا هیچکدوم از داستانامو نتونستم ادامه بدم😐
داستانت مثل همیشه عالی بود
لطفا پارت بعدی رو زودتر بزار