این پارت هفدهم داستانه و بابت تاخیرم متاسفم.
یهو یک گروه مصلح جلوی فرود گاه بودن.رفتیم تو یک کوچه.تا خواستم تبدیل شم تیکی جلوم رو گرفت و گفت:اگر تو تبدیل بشی احتمالاً خیلیا هوییت شما رو متوجه بشن.آدرینم تایید کرد پس من از معجزه گر اژدها و آدرینم از معجزه گر مار استفاده کرد.بعد که حسابشونو رسیدیم آدرین گفت:مرینت باید خیلی سریع بریم تا کسی متوجه وجود معجزه گر ها نشه.منم تایید کردم و رفتیم تو یک کوچه و تغییر شکل دادیم.رفتیم تا از بقیه بپرسیم که آدرس یکی از هتل های خوب نیویورک رو بگیریم.
از زبان آدرین:
با سختی یک هتل پیدا کردیم و یک اتاق رزرو کردیم. وقتی رفتیم بالا مرینت انقدر خسته بود که خودشو انداخت رو تخت.منم بهش گفتم:مرینت من شنیدم نیویورک یک ساختمون خیلی بلند داره و اگر حوصله ات سر رفته بریم اون بالا.مرینت:آدرین متاسفم چون من خیلی خسته ام.منم ادامه ندادم و بعد یک نفر در زد و منم درو باز کردم . اززبان مرینت:یک آقاهه بود و به آدرین گفت:(sir ,it's time dinner )آدرین بهم گفت:مرینت باید بریم شام بخوریم.وقتی داشتیم میرفتیم دیدیم.....
لوکا و کلویی دارن تو راهرو هتل همدیگه رو میبوسن?.من و آدرین داشتیم نگاه می کردیم که اونا ما رو دیدن.سریع از همدیگه جدا شدن و گفتن:چیزه...ما داشتیم چیز می کردیم ، یعنی؛بعد من گفتم:اشکال نداره ما میدونیم شما ازدواج کردین.بعد هم رفتیم سر میز شام.مرینت گفت:آدرین اینجا چی نوشته من نمیتونم بخونم.بعد من براش ترجمه کردم.دو تامون میگو سرخ شده سفارش دادیم.بعد که غذامونو خوردیم رفتیم یکم قدم بزنیم .
از زبان مرینت:وقتی رفتیم بیرون تا قدم بزنیم ادرین دستمو گرفت و بهم گفت:مرینت حالا که دیگه خسته نیستی میای بریم بالای اون برجی که گفتم.نمیدونم چرا آدرین انقدر اصرار داشت بریم اونجا،منم قبول کردم وقتی رفتیم اونجا کلی تزیین شده بود .بعد آدرین گفت :تولد مبارک عزیز دلم .منم از شدت هیجان بوسیدمش و اونم منو بغلم کرد.بعد دیدم یک هدیه اونجاست.بعد آدرین گفت:اون هدیه برای توئه.وقتی رفتم و بازش کردم دیدم....
از زبان مرینت:
توش یک گردنیند طلایی خوشگله.منم بغلش کردم و ازش تشکر کردم.وقتی داشتیم میرفتیم خونه دیدیم که مترو نیویورک به مشکل خورده.بعد رفتیم نجاتشون بدیم.قطار داشت خیلی خیلی سریع حرکت می کرد.بعد مرینت خودشو اب کرد و رفت تو چرخهای و بعد خودشو منجمد کرد تا سرعت قطار کم شه.منم تو این مدت مسافرارو رو از قطار خارج کردم.بعد که کارمون تموم شد خبر نگارها اومدن تا باهامون مصاحبه کنن اما ما در رفتیم.
وقتی رفتیم هتل اونا آسانسور هتل رو خاموش کرده بودن .ما هم مجبور شدیم ۲۹ طبقه رو بالا بریم.وقتی رفتیم لباسامونو عوض کردیم و پریدیم رو تخت ودر بغل هم خوابیدیم.فردا صبح بلند شدیم و رفتیم تا نیویورک رو ببینیم.بعد رفتیم تو یک پاساژ تا خرید کنیم و دیدیم که.....
لطفا نظارتتون رو کامنت کنید.
فردا منتظر شما هستیم.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
بعدی رو بزار
عالی عالی
عالــــــــــــــــــــــــی
عالی هست