سلام این هم قسمت دوم این قسمت را یکم کارتونی درست کردم اما خیلی قشنگه قسمت بعدی هم هیجانی و احساسی است پس لطفا بخونین??
وقتی چشمام را باز کردم یکی گفت سلام پرنسس میخواستم بلند بشم اما دست و پام با طناب بسته شده بود گفتم ولم کن چهره اش را نمیدیدم چون در ان سایه افتاده بود گفتم تو کی هستی از جون من چی میخوای داشت چاقویش را تیز میکرد کم کم داشتم می ترسیدم گفت پس قلب زمرد تو هستی گفتم چی چی قلب چی...... بلند خندید و گفت پس نمی دانی گفتم چیو دیگه هیچی نگفت و چاقویش را تیز کرد و گفت صبر کن بکشمت بعد نیاز به دانستن نداری گفتم نه تو نمیتوانی به دور و برم نگاه کردم خیلی ترسیده بود یک میله ای که روی میز بود را برداشتم و زدم توی سرش بعد بیهوش شد با میله طنابم را بازم کردم و پرده را کشیدم ان یک پسر جوان بود من همینجوری خشکم زده بود اما الان وقتش نبود پس دویدم و دور شدم که یهو هزاران درخت را دیدم
که رویش عکس من چاپ شده بود از درخت کندم و نگاش کردم بالاش نوشته بود گمشده(missing ) درخت ها را دنبال کردم و رسیدم به یک کلبه
در زدم اما در باز بود رفتم داخل گفتم سلااااام ببخشید کسی خانه نیست میشه به من بگین من دقیقا کجام و قصر پادشاه دقیقا کجا هستش یهو یک سایه سریع رد شد برگشتم به سمت صدای سایه اروم اروم داشتم نزدیک میشدم که یهو یکی از پشتم گفت سلام دخترم گفتم اااااا و یک چاقو اشپزی که دم دستم بود را برداشتم و به سمتش گرفتم گفت ا.. اااا... اروم باش دخترم اون یک پیرزن 78 ساله بود گفتم ااا ببخشید یهو ترسیدم گفت اشکال نداره دخترم به نظر خسته میای بیا بشین و کنارش روی یک صندلی چوبی در اشپزخانه نشستم
گفتم ببخشید میشه بگین قصر پادشاه کجاست گفت باشه دخترم هر چیزی به وقتش و یک هات چاکلت با چند بیسکویت برام اورد گفتم ممنونم من عاشق بیسکویت هستم که یهو یک نور درخشان از قلبم تابید قیافه پیرزن:???? قیافه من:?? پیرزن سریع دستم و گرفت بردم توی انباری من که هنوز توی تعجب بودم دیدم یک در مخفی در انباری بود پیرزن در را باز کرد داخلش شبیه اسانسور چوبی بود رفتیم داخل گفتم میخوایم کجا بریم هیچی نگفت و یک دکمه قرمز را زد گفتم اما الان که هیچ اتفاقی نیوفتا.... یهو اسانسور با سرعت زیاد رفت پایین گفتم وااااااای نگههههشششش دااار یهو متوقف شد پیرزن خیلی معمولی پیاده شد من که موهایم امده بود روی صورتم کنارش زدم و رفتم داخل وای اینجا چقدر باحاله انجا پر بود از دیگ های جادوگری عصا و خیلی وسایل دیگر.... پیرزن گفت ببین دخترجون من یک جادو گرم خب حالا هم وقتی دیدم اینجوری شد حدس میزنم تو جادویی هستی خندیدم و گفتم من؟! شوخیتون گرفته و خندیدم قیافه پیرزن:?? نه شوخی ندارم. گفتم اما اخه...رفت و یک روزنامه قدیمی از بین وسایل هایش اورد
گفت بخونش روزنامه:خبر مهم انفجار معروفترین محفظه جادویی در جزیره ی شرقی و اما ویران کردن ویلای بزرگی برای مهمانی و اما این جادو به کی پرتاب شد کاراگاه های ما در حال جستجو هستند روزنامه را عقب کشید و گفت پلیس و کاراگاه ها وقتی کسی را پیدا نکردند پرونده را بستند اما من ناامید نشدم کل عمرم را دنبال جستجو گشتم و اما شاید ان کس تو باشی به چشمای امیدوارش نگاه کردم گفتم اما اخه... اخه
اگه پیداش کنین چه بلایی سرش میارین گفت نمیدونم گفتم ببخشید اما... اما من نمی توانم و فرار کردم اون داد زد وایسا دختر جون وایسا داشتم دور میشدم فقط دویدم و زمزمه کردم حق با تو بود برادر من نباید از توی قصر بیرون می امدم بعد چند ساعتی پاهام خسته شد و روی برگ ها نشستم اسمان داشت تاریک میشد نمیدونم چی شد که خوابم برد صبح که بیدار شدم دیدم یک ببر برایم کمین گرفته
ترسیدم و پا به فرار گذاشتم داشتم میرفتم داشت هوا سردتر و سردتر میشد اما من به راهم ادامه دادم داشت برف می امد انقدر سردم بود که دیگه نمی توانستم راه برم که یهو بیهوش شدم
وقتی چشمانم را باز کردم در یک کلبه زیبا بودم و یک شومینه گرم کنارم بود دستام را جلوی شومینه گرفتم که گرم بشم که یهو یکی در را باز کرد. ..??
خب امیدوارم خوشتون امده باشه با 3 نظر پارت بعدی را مینویسم ??
خدانگهدار ??
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
زود بزار
عالی???