سلام به همه.ببخشید خیلی دیر شد،نمیدونستم چی بنویسم?.امیدوارم این بخش توجه تون رو جلب کنه.
از زبان جک《از جام بلند شدم،یه هو دیدم السا افتاد روی زمین،چی شد؟به اونی که اینکارو کرد نگاه کردم،یه آدم معمولی بود که???پرسیدم(اِحیانا،تو هم تغیر کردی بد شدی،یا نه کلا بدی؟)(به جنابعالی مربوط نمیشه?)(خب نه مربوط میشه،زدی السا رو بیهوش کرد)(آهان پس اسم این دختره الساست.نگران نباش داره توی رویاهاش قدم میزنه.)(یعنی چی؟)(اون فقط لالا کرده،همین.)یه کم نگاهش کردم(اون رو خوابوندی؟؟؟؟؟عجب بدجنسی هستی خدایی?????)(?)و بهم حمله کرد،اول فکر کردم تنهاست ولی......
از زبان هیکاپ《شب بود و ما دو نفر خوابیده بودیم،که با صدای مریدا از خواب بیدار شدم(هیکاپ،هیکاپ،بلند شو.)آروم چشام رو باز کردم(چیزی شده؟؟)(آره،فکر کنم مهمون داریم.)با این جمله سریع بلند شدم.??و داشتم اینور و اونور رو نگاه میکردم،که یه هو....بله حق با مریدا بود،مهمون داشتیم،اونم چه مهمونی!!!!!میمون???نه واقعا اون اشخاصی که مریدا میگفت میمون بودن.????مریدا گفت(آم،یعنی اشتباه کردم؟؟؟)(ظاهرا که اینطوره.)اون میمونها خیلی ناز و خوشگل بودن.??مریدا با ذوق گفت(چه خوشگِلَن)که یه هو صدایی شنیده شد(آره،ولی خب حیف که قراره وحشی بشن.)من و مریدا متحیر به اطراف نگاه کردیم.مریدا پرسید(این کیه؟؟؟؟؟)و یه هو...
یه مشت تیرهای سیاه به سمت میمونها پرتاب شد،و وقتی بهشون برخورد میکرد،به تَنِشون جذب میشد??متحیر پرسیدم(یعنی چی؟?؟؟؟؟)(نمیدونم داره چی میشه،ولی اصلا خوب به نظر نمیاد.??)و حق با مریدا بود!!!اونا یه هو تغیر کردن،میمونهای بززگ و سیاه،با چشمای قرمز???.مریدا گفت(گارد بگیر واسه حمله.)و بعد دوید به سمت اونا تا بهشون حمله کنه.....
از زبان پری《(میدونی که چی کار کنی؟؟؟)(بله،اصلا نگران نباشید.)(بعد ماموریتت بر میگردی.)(باشه فهمیدم.??) رفتم بالا توی آسمون،امیدوارم بتونه خوب کارش رو انجام بدی.?♀️?♀️
از زبان مریدا《اون میمونها خیلی قوی و ترسناکن بودن،نیروشون هم بازی کردن با نرس مردم بود،به اونا که نزدیک میشدیم،ترسامون زنده میشد?نه اینکه واقعا بیان پیشمون هان،فقط یه هو همه توی ذهنمون تکرار میشدند،گفتم(هیکاپ،دارم کمکم خسته میشم،همیشه این موقعها ماموریت تموم بود.)(اینا دیگه واقعا قوین.)از جام بلند شدم،داشتم نفس نفس میزدم،تا حالا این همه خسته نبودم?مثل اینکه داشتیم شکست میخوردیم،که دیدم اونا داشتن نزدیک میشدن??واسه همین ترشمون توی ذهن ما جاری شد یا وقتی که مامانم تغیر کرده بود افتادم،یاد ترسی که داشتم،نکنه بابام،مادرم رو بُکشه،داشتم روانی میشدم، که هیکاپ دستم رو گرفت و منو کِشوند عقب و گفت(اونا رو با سنگها سرگرم کن)(چرا؟؟؟؟)
(باید وقت کشی کنیم،و فرار کنیم،بعر یه راه واسه شکستشون پیدا میکنیم.)سنگها رو انداختم به جون اونا،ما شروع کردیم به دویدن،که یه هو........
از زبان رویا《با صداهای پِچ پِچ از خواب بلند شدم،بابا امشب خواب به ما نیومده،?که دیدم پری از بین درختها پر زد و رفت بالا.?چی شده؟؟؟؟؟شردل کردم به قدم زدن به سمت جایی که پری ازش اومد ببرون.....
یه هو صدایی از پشتم شنیدم،پیشی از خواب بیدار شده بود،ولی رفتارش عادی نبود،انگار یه چیزی اشتباه بود،رفتم سمت پیشی(چی شده؟؟)که یه هو یه عده گل و بوته ......بله دوباره.گل بودن،گل رُز.گفتم(حیف از این گرهای خوشگل که قراره پرپر بشن.و حمله کردم سمتشون که.......
سردرد شدید گرفتم،به اندازه ای که سرجام ایستادم،سرم خیلی شدید درد میکرد....دستم رو گذاشتم روی سرم(چِته؟؟؟؟؟آروم بگیر.)و نشستم روی یکی از زانوهام،همه اتفاقاتی که توی دو ماه قبل برام افتاده بود رو ناخواسته توی ذهنم میدیدم?اصلا انگار که مغز من نبود،بالا رو نگاه کرد، اون گل و گیاه ها داشتن میرفتن??پرسید(آخه یعنی چی؟؟؟؟)اون صدای همیشگی(آروم استراحت کن،به من اعتماد داشته باش???،)بلند شدم، سردر امونم رو بریده بود،ولی نتونستم زیاد دووم بیارم و.....چشام رو آروم بستم و افتادم زمین.....
ممنون که خوندید،امیدوارم خوشتون اومده باشه،لطفا نظرات یادتون نره،تا بعد?
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
سلام.ببخشید بچه ها واقعا سرم افتضاح شلوغه،ولی احتمالا فردا صبح یعنی صبح چهارشنبه بنویسم بعدی رو بزارم.?
سلام به همه،واقعا معذرت میخوام،حواسم نبوده جای هفده ،هجده زدم.?♀️