
..........
تام : اما راهی داره که خونش شفا بخش بشه . از زبان امی : به محض گفتم این جمله تام ، مادرم محکم به بازوش زد . کیرا : این غیر ممکنه . تام : با وسایل و راه کار هایی که ما داریم دیگه غیر ممکن نمیشه . جولی : دهنتو ببند تام . داری دخترمو به کشتن مید ..... امی : مامان . بزار بگه .
تام : میتونم خونت رو شفا بخش کنم امی . امی : انجامش بده . گایا : نه امی کشته میشی نه . از زبان امی : فرمانده کیرا به زور گایا رو برد بیرون . تام کمی از خون کیرا گرفت و رفت تا کاراش رو انجام بده . چاقو رو برداشت کمی از گردنم خیلی کم رو بُرش داد و اون خون رو آروم ریخت . بعد شروع کرد به بَخیه زدن گردنم . داشتم از درد میمردم . حتما باید از گردنم اینکارو میکرد چون بعدش باعث میشه به کل بدنم برسه و تمام خون بدنم شفا بخش بشه .
از زبان جانی :وقتی بیدار شدم امی کنارم نبود . بلند شدم تا برم و دنبالش بگردم . رفتم سمت اتاق کار جولی و تام . وقتی رسیدم دیدم گایا داره گریه میکنه و همش میگه امی نه امی . خیلی نگران شدم رفتم کنارش نشستم همه ی رو بهم گفت . جانی : میکشمت تام سینتور . گایا (درحال گریه): جانیییی . جانی امی کشته میشه . نه نهههه .
جانی : نمیزارم تنها بره . از زبان امی : جانی یهو در رو باز کرد و پرید تو اتاق کمکم کرد و منو برد بیرون پیش گایا و بقیه . جانی : من یک پیشنهاد دارم . طوری وانمود میکنیم که انگار امی زخمی شده از قبیله شما . بعد من امی رو بغل میکنم و به سرعت میدوم طرفشون و ازشون کمک میخوام و بلند داد میزنم که فرمانده گایا اونو زخمی کرده . خب اعتمادشون رو هم کم کم جلب میکنیم دیگه . گایا : اره امی . یکی کنارت باشه بهتره . فقط حسابی ازش مراقبت کن .
از زبان امی : از جام بلند شدم شمشیرم رو برداشتم با همه خداحافظی کردیم و رفتیم . جانی : امی نزدیک شدیم . میتونم ببینمشون . از زبان امی : شمشیرم رو دراوردم و زخم بزرگی روی پای راستم ایجاد کردم جانی زیر بغلم رو گرفت و کمکم کرد رسیدیم نزدیکشون . جانی : کممممک . کممممممک . همسرم زخمی شده . امی : هم ...... همسرت؟ جانی : در آینده نزدیک میشی . کممممممک . .
از زبان امی : خیلی خون داشت میومد گایا بهم گفته بود که منی که خونم شفا بخشه روی زخمای خودم هیچ اثری نداره . درد زیادی داشتم یهو یک زنی دوان دوان اومد و فریاد زد : به بیمارستان منتقلش کنید . زود باشید خون زیادی از دست داده . اوت یک فرماندس و خونش شفا بخشه و هر قطرهاش ارزشمنده . زود باشید
از زبان امی : اونا منو به سرعت بردن داخل پناهگاهشون و درمانم کردن قطرات خونی که ازم ریخته بود رو جمع کرده بودن نمیدونستم میخواستن باهاش چکار کنن . خون خیلی زیادی بود . فرمانده هارپر : خب خون زیادی از دست داده . درسته درمانگر ؟ درمانگر : بله فرمانده . اگه بهش خون منتقل نشه قطعا میمیره . جانی : چییی . اون نبابد بمیره اون یک فرماندس . هارپر : نمیزارم همسرت بمیره . به نظر میاد تو جنگ مهمی چنین آسیبی دیده . با کدوم قبیله جنگ داشتید ؟ بزارید حدس بزنم حتما قبیله فوکو . با اون فرمانده ایزلا . جانی : دیگه ایزلا فرمانده نیست . دخترش یعنی آنیا فرمانده شده . هارپر : این امکان نداره . آنیا سالهاست که مرده . جانی : نه . اون زنده و سر سلامت پیش بقیه فرماندهاس . هارپر : پسرک ا..حمق خودم خاکش کردم . خودم با همین دستام خواهرمو خاک ........ یعنی آنیا رو خاک کردم .
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالیییییییییییییییی بود آجی جونم 😘😘😘😘😘😘💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙
مرسیییییی عاجی جونم 💙💙💙💙💙💙💙😘😘😘😘😘😘😘
واییی چی شد😱خیلی هیجان انگیز بود
عالی بود اجی 😆
پارت بعدی کو؟😂😂
مرسیییییی عاجی جون💙💙💙💙💙💙💙💙😻😻😻😻
پارت بعدو الان میزارم
وای آجی تا مرز سکته رفتم! چرا اینقدر عالییییییی بود!😻😻😻
وای عاجی
مرسیییییی که خوب بهم انرژی میدید😻😻😻😻😻💙💙💙💙
واوو یه هو چیشد عاجی قاطی کردم😐😹😹
بدوو پارت بعدو بذار که خیلیی منتظرم🏃♀️🏃♀️🏃♀️😐😐😂
مرسیییییی 💙💙💙💙💙💙
چشم حتما پارت بعدیو الان میزارم😹