
تقدیم شما😊
ادامه از زبان ایزابل: بعد اینکه اون دست از پشت دهنمو گرفت اومدم یه فن بزنم که یهو یه دستی نمیدونم از کجا اومد طرفو نقش بر زمین کرد. من رومو اونور کردم و با یه مشت پسر که گویا همونایی بودن که خونمو با خاک یکسان کرده بودن و یه پسر دیگه که میشه گفت خوش قیافه بود ( ایزابل داره دست کم میگیره پسره خیلی خوشتیپ تر از این حرفاست😂 ) با چشمتی قرمز خونی😨 وایساده بود بالاسر اونا و یهو داد زد: گم میشین یا... و ناگهان جنگ جهانی سوم شروع شد😂
منم انقدر ترسیده بودم که فوری رفتم پشت پیشخوان و هر چی خواستمو گذاشتم تو یه کیسه که دیدم جنگ تموم شد و همه اون پسرا الفرار😂 پسری که نجاتم داده بود برگشت رو به من و گفت: تو ایزابل... قبل اینکه بتونه جملشو تموم کنه با یه دست خالیم زدم تو شکمش و نقش بر زمینش کردم و چند تا چوب از دکه رو انداختم روش ( طفلکی😂 ) _ تو هم مثل همونایی عوضی! و قبل اینکه تن لشش رو جمع کنه دویدم سمتی... نمیتونستم برگردم کلیسا... چون خطرناک بود... ممکن بود تعقیبم کنه. ولی بچه ها چی؟ بالاخره یه فکری به سرم افتاد. دویدم سمت کلیسا...

حدودا سی ثانیه بعد تو کلیسا بودم: بچه ها بیدار شید که باید بریمممممم! # ها؟ خانم آلیس چرا داد میزنی؟ @ چیزی شده؟ $ چی شده؟ _ فقط باید بریممم! وگرنه اون اهریمنا... @ اوه اوه پاشین! و یهو همشون با سرعت جت پا شدن و این یاعث شد مکس تو راه دویدن با صورت بخوره زمین😂 _ ای بابا مواظب باشین دیگه! بالاخره هر کدوم لباسشون رو پوشیدن و منم رفتم تو اتاق و با عجله یه لباس برداشتم و تنم کردم... و بعد اومدم بیرون و دست بچه ها رو گرفتم و رفتیم سمت مرز داخل دره که خودم اونجا تابلوی معرفی رو دیده بودم...
بعد مدتی بدو بدو رسیدیم و منم در حالی که نفس نفس میزدم رفتم سمت دیواره دره و دستی بهش کشیدم: میدونم چجوری باید از اینجا بریم بیرون. @ واقعا؟ چجوری؟ _ شما چجوری اومدین اینجا بچه ها؟ @ ما رفته بودیم کلیسای کل سرخ. _ چی؟ از جا پریدم. _ خب؟ @ و خب یه جادوگر اونجا رو طلسم کرده بوده که هر کی بره بره پیش ارباب گل های سرخ و خب... ما اومدیم اینجا. نکته جالبش اینه که اون گل پژمرده نبوده... _ آوو... پس شاید هنوزم راهی باشه... @ چی؟ _ هیچی...
_ امشبو اینجا میمونیم تا فردا... @ باشه... اون روز موفق شدیم چند تا پارچه و وسایل و اینا جمع کنیم برای بیرون رفتن... از راهی که انتخاب کرده بپدم مطمن نبودم... یعنی من هنوزم ارباب گل های سرخم؟ شب که شد روی پارچه نشسته بودیم و من سیب زمین آتیشی حاصل از آتیشی که مکس و تام درست کرده بودن بهشون میدادم. _ خب بچه ها... از پدر و مادرتون بگین... از فامیلاتون... @ خب مامان ما... تام سیب زمینیشو تموم کرد و گفت: مامان ما یه بانوی خوشگل اهل سرزمین گل هاست... _ هوممم و عموتون؟ @ عمومون؟ چطور مگه؟ _ همینجوری... @ خب اون یه مرد با موهای آبی و چشمای آبی و اهل سرزمین آبه. و... _ ازدواج کرده؟ خودم نمیدونستم چرا اینو پرسیدم😐 @ ها؟ نه اون مجرده... به کسی هم نظر نداره... _ خب چه جور آدمیه؟ @ اون تا یه سال پیش خوب بود... خوشحال و سرخوش بود و همیشه هم پایه بود... ولی بعدش دیگه کلا آدم... میدونی عجیب غریب و بی حالی شده... _ آوو... $ خرررر پففففف.... _ فکر کنم بهتره شما هم بخوابین. صبح زود میریم. باشه؟ بالاخره همه خوابیدن ولی من ا خود صبح بیدار موندم... منتظر بودم صدای گل سرخو بشنوم که صدام میزنه... ولی چیزی نشد...
_ بچه ها پاشینننننننن! @ چی آووو داریم میرریممممممم! بالاخرهههههه! # هوراااااا! $ آخخخ جونننننن! _ خب دیگه... بذار ببینم چی میشه... @ خانم چجوری میخوای ما رو بیرون ببری؟؟؟ _ ساکت! @ باشه... یه نفس عمیق کشیدم و استوار ایستادم و فریاد زدم: به عنوان اربابت! بهت دستور میدم راه سرزمینو برام باز کنی! یهو صدای بلندی اومد و تام و مکس و مگان گوشاشونو گرفتن. _ وای نه... بسه دیگه! به عنوان ارباب کل های سرخ بهت دستور میدم راه سرزمین گل های سرخو برام باز کنی! یهو یه چیزی شبیه پرتال روبرومون باز شد. _ همونه! @ چی؟ تام دستاشو از رو گوشاش برداشت.@ از کجا یدونیم امنه؟ _ من قبلا اونجا بودم! بریممم! تام پ مکس و مگان داخل رفتن و نوبت من شد... تا خواستم برم داخل یهو یه دستی منو از پشت گرفت و اجازه نداد...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
داستانت فوق فوقالعاده است چرا بقیاشو نمیزاری ؟
2 ماه گذشت بنویس دیگهههههه :////
چرا بعدی رو نمیزاری؟😢😭
عالییییییی بود 😍😍😍😍😍
بعدی کی میاد؟
متاسفانه تا یکی دو هفته دیگه نمیتونم بنویسمش😑😭