سلام اینم ادامه داستان نیمه تخیلی«چشم» پارت ۳امیدوارم که دوست داشته باشید.?
زنگ ها به همین گونه پیش میرفت.او حتی نیم ساعت به کیف معلم شیمی خیره مانده بود.آن روز،روز خوبی برای سارا نبود
چون بچه های مدرسه بیشتر او را مورد تمسخر و آزار و اذیت قرار میدادند نسبت به بچه های سال قبل
شب سارا بعد از انجام تکالیف در دفترچه خاطراتش نوشت:«بزرگ تر شدن و بزرگ بودن برای من سودی ندارد. امروز فکر میکردم که حال که به مقطع بالاتر میروم دانش آموزان مدرسه عاقل تر آمد و دیگر مرا آزار نخواهند داد.
ذات آدمیت میگوید که تا آخر سال تحصیلی این شرایط را قبول کنم چون قانونی وجود دارد که به آدم ها میگوید اگر کسی را با قابلیت خاصی مثل من دیدید به شکل ممکن اذیت کنید فقط نمیدانم چرا مردم قانونی که مجازات ندارد را به خوبی رعایت میکنند ولی قانونی که مجازات دارد را نه.
بار ۹۲۸۷ ام»
منظور سارا از «بار ۹۲۸۷ام»این بود که،این مقدار بسیار ناراحت شده است و بقیه بار ها را نشمارده است.
او در آخر تصویر ژاکت آن دختر را کشید که بسیار زیبا بود.بعد زیر آن نوشت:«ای کاش آنها این را میدیدند.»
روز بعد هم اوضاع به همین شکل بود و رنگ ورزش از هر زنگ دیگر بد تر. در زنگ ورزش بچه ها گرم کن های متفاوت پوشیده بودند پس سارا بیشتر جذب میشد.او پنج دقیقه تمام به تور والیبال دست میزد و و به گفته ی او در باشگاه جذاب ترین چیز تور والیبال بود.
خلاصه زنگ ورزش و زنگ های دیگر گذشت و رسید به آخرین زنگ یعنی هنر.در زنگ هنر معلم به دانشآموزانش گفت:«چشمانتان را ببندید و بعد از چند ثانیه که گفتم چشمانتان را باز کنید،و بعد اولین چیزی که به ذهنتان آمد در کاغذ بکشید.»
همه این کار را کردند.موقع کشیدن که شد سارا بار خودش فکر کرد که چه خوب میشد اگر بافت و مولکول یک جسمی را بکشد که شاید بچه ها بفهمند که من خیالاتی نیستم و اگر این اتفاق هم نیفتد حداقل جذابیت آن چیزی که من میبینم آنها هم ببینند.او همین کار را هم کرد.
قشنگه ولی بیشتر طولش بده و تمرکز کن از قسمت یک تا حالا تقریبا هیچ اتفاقی نیفتاده اینو بدونید که داستان های خوب همیشه ساختنشان زیاد طول میکشد
خوبه اما بیشتر بنویس قشنگه♥♥♥
میشه همین امروز 4 رو بذاری خیلی منتظرم
?چشم حتما