این پارت پانزدهم داستانه.امیدوارم لذت ببرید.
آدرین:وقتی اون تخت رو بیرون اوردن پاهای من لرزید و دکترا جلوی ما وایستادن و گفتن:آقای آگراست متاسفانه همسرتون فوت شدن،به علت اینکه ۸ جاشون آسیب شدید دیده و ایشون خونه زیادی از دست دادند. از زبان دکنر:آقای آگراست خواستن جسد خانم دوپن چنگ رو ببینه ولی ما جلوشون رو گرفتیم و در همین حین که ایشون می خواستن جسد همسرشونو ببینن بیهوش شدن.از زبان آدرین:داشتم سعی می کردم چهره مرینتو ببینم اما دکترا اجازه اینکارو ندادن و بع یهو همه جا سیاه شد.
وقتی بلند شدم دیدم رو تخت بیمارستانم و یک سرم بهم وصل کردن.بعد بدون توجه به حرف دکتر سرومو و کندم و رفتم رو خونه.وقتی داشتم گریه میکردم پلگ گفت:ادرین،ادریننننن.من یک فکر خیلی خوب برای پس گرفتن معجزه گر کفشدوزک دارم.منم با عصبانیت گفتم: پلگ اگه این دفع حرفت به پنیر ربط داشته باشه تا سه سال حق نداری پنیر بخوری.پلگ گفت:نه نه به پنیر ربطی نداره.اگر ما به چند نفر چند تا معجزه گر بدیم و کاری کنیم که توجه ارباب شرارت و مایورا به ما جلب بشه شاید تونستسم شکستشون بدیم .منم اشکامو پاک کردم و کاری که پلگ گفت رو انجام دادم.
من معجزه گر روباه رو به جولیکا ، لاک پشت رو به ایوان، زنبورو به الیا و مارو به نینو دادم.(صاحب معجزه گرها نمینونن معجزه گر های قبلیشون رو داشته باشن چون تو ۲ قسمت آخر فصل ۳ هوییت هاشون لو رفت). بعد رفتم و بانیکس رو هم آوردمو رفتم پیش نادیا شاماک ازش خواستم این ویدئو از من (برای جلب توجه ارباب شرارت و مایورا)رو توی تمام شبکه های تلوزیونی پخش کنه خوشبختانه ما موفق شدیم ارباب شرارت و مایورا رو بکشونیم جایی که میخواستیم. نقشه مون این بود که اونا سر ارباب شرارتو گرم کنن و منم مایورا رو اسیر کنم تا ارباب شرارت مجبور بشه برای نجات مایورا معجزه گرو بده به من.
نقشه مون این بود که اونا سر ارباب شرارتو گرم کنن و منم مایورا رو اسیر کنم تا ارباب شرارت مجبور بشه برای نجات مایورا معجزه گرو بده به من.بعد همینکارو کردیم و وقتی مایورا به دام ما افتاد به ارباب شرارت گفتم:متاسفانه اگر طاووستو می خوای باید معجزه گر کفشدوزک رو به من بدی .اول قبول نکرد ولی بعد قبول کرد.
بعد هم رفتم و با معجزه گر ققنوس ،گربه و کفشدوزک مرینت و بدون اینکه کسی آسیب ببینه زنده کردم.وقتی بهوش اود محکم بغلش کردم لبهاش رو بوسیدم.بعد بهش گفتم:دلم خیلی برات تنگ شده بود. مرینت:مرینت،مرینت کیه.شما کی هستین و جرا من رو بوسیدین.ادرین:چچچی،منو نشناختی مرینت.منم،آدرین همسرت.مرینت:چی.یعنی من با تو ازدواج کردم؟اما چرا هیچی یادم نمیاد.
آدرین:مرینت تو حافظتو ازد دست دادی??.اما،اما این غیر ممکنه .من از سه تا از قوی ترین معجزه گر ها برای زنده کردنت استفاده کردم.این ،این غیرممکنه. مرینت:معجزه گر چیه؟مگه میشه با چیزی آدما رو زنده کرد.تو دیونه ای؟آدرین:خیلی ناراحت بودم که مرینت چیزی یادش نمیاد وتنها کاری که میشد کرد این بود که برم محفل نگهبانان معجزه گر تا ببینم قضیه چیه.وقتی رفتم پیش کاهن اعظم اون گفت:وقتی از چنین قدرتی برای زنده کردن کسی استفاده میکنی حافظش به صورت ظاهری پاک میشه ولی از ریشه مغز پاک نمیشه.
اگر میخوای همسرت از جایی چیزی یادش بیاد باید یک خاطره یا یک چیز که اونو قبلا یاد اونجا می انداخت براش تعریف کنی.بعد رفتم بیمارستان پیش مرینت تا تمام قضیه رو براش تعریف کنم که ما ازدواج کردیم و کی هستیم.ولی وقتی رفتم تو اتاقش گفت :سلام عشقم.دلم برات تنگ شده بود.
خب دوستان این قسمت هم به پایان رسید و باید بهتون بگم تا قسمت ۲۰ این داستان تموم میشه.
و در ضمن اگر می خواین قسمت های قبلی رو بخونین برین بالا و روی اسم من(Sina)تپ کنید.
فردا منتظر شما هستیم.
لطفا بعدی رو بزا خوههش میکنم
خیلی قشنگ بود