سلام من یگانه ام میخوام داستانی راجب فصل چهارم لیدی باگ بنویسم امیدوارم خوشتون بیاد?
از زبان مرینت: وای تیکی امروز بدترین روز عمرم بود هویت دوستام لو رفت،دیگه جدی جدی آدرین و کاگامی با هم قرار میزارن،استاد فو دیگه نیست تا ازش راهنمایی بگیرم و از همه بدتر معجزه گر مایورا خوب شده و .... من هیچ پیشرفتی نکردن . تیکی: مرینت اشتباه میکنی تو خیلی پیشرفت کردی مثلا....امممممممم...خوب الان یادم نمیاد پیشرفتاتو ولی پیشرفت کردی. مرینت: تیکی این چه وضع دلداری دادنه آخه . تیکی: ببین مرینت تو اولین روزی که معجزه گر کفشدوزک رو گرفتی رو یادته ؟؟؟؟ مرینت:اره . تیکی:خوب تو نه اعتماد بنفس داشتی نه اممممم نه چیزای دیگه خوب میخوتم بگم که..... مرینت: تیکی یه فکر به سرم زد...
من باید از دارنده معجزه گر خرگوش کمک بگیرم(من واقعا متسفم ولی هرچی فکر میکنم یادم نمیاد که اسمش چی بود) اون میتونه زمانو به عقب برگردونه و من با هویت ابرقهرمانیم پیش استاد فو نرم و حداقل استاد فو رو از دست ندم. تیکی:اره مرینت منم باها موافقم فکر خوبیه مرینت: معلومه که فکر خوبیه از زبان مرینت/ یهو سر و کله دارنده مهجزه گر خرگوش توی اتاقم بعد از تموم شدن حرفام با تیکی پیدا شد و گفت اصلا فکر خوبی نیست و اون فقط موقع ای مارو به عقب برمیگردونه که جون بشر در خطر باشه اگه میخواست و همین طور گفت که اگه میخواست کمکمون کنه خودش تاحالا بهمون هویت ارباب شرارت رو لو میدادا !!!!!
و رفت بعد از رفتنش مرینت من فقط داشتم گریه میکردم و تیکی بهم دلداری میداد ولی دلداریش بهم کمک خواسی نکرد مامانم منو برای توردن شام صدا زد منم رفتم پایین که مامانم گفت: وای مرینت چی شده چرا انقدر ناراحت و افسرده ای بابامم سرشو از آشپز خونه آفرد بیرونو گفت چی گفتی عزیزم مرینت ناراحته؟؟؟؟کی جرئت کرده دختر منو ناراحت کنه منم گفتم چیزی نیست فقط یکم احساس مریضی میکنم و گفتم میل به شام ندارم من میرم بخوابم
رفتم و توی تختم خوابیدم وقتی بیدار شدم فهمیدم که ساعت 8:30 هست و دیشب ساعتمو کوک نکردم واییی مدرسه امم دیر شده بود سریع لباسمو پوشیدمو وسابلمو جمع کردمو صبحانه نخورده به سمت مدرسه دویدم وقتی رسیدم که خانم بوستیه وسط درسش بود و داشت اعلام میکرد که میخواد امتحان بگیره و به من بخاطر دیر اومدن به کلاس تذکر داد رفتم سرجام نشستم با قیافه ناراحت کننده ام برای اولین بار بود که نمره امتحانم بد شده بود الیا اومد پیشمو گفت:دختر چت شده امروز اصلا یه جور دیگه ای منم که تازه از خماری در اومده بودم فهمیدم که کاگامی از مدرسه قبلیش انتقالی گرفته و اومده تو مدرسه ما و بغل دست آدرین نشسته چون از قبل نینو پیش ادرین مینشست و الان توی یه نیمکتی میشینه که بغل دستی نداره
الیا میخواد پیشش بشینه و از من میپرسه که اگه اشکالی نداره بره و پیش نینو بشینه خوب منم که معلومه چی گفتم گفتم البته که اشکالی نداره من کی باشم که بخوام بگم تو حتما باید پیش من بشینی ولی از ته دلم میخواستم الیا پسشم بشینه چون خیلی احساس تنهایی میکردم رفتم خونه خوشبختانه ناهار و دیگه خوردم یه چند روز شد و حال من مثل قبل بود وهیچ تغییری نکردم که امروز توی رمسیر اومدن به خونه از حال رفتم و سرم بدجور به زمین خورد و تنها چیزایی که یادم اومد قیافیه مردمی بود که دورم جمع شده بودن
بعد از اینکه بهوش اومدم متوجه شدم که توی بیمارستانم و کلی دم و دستگاه بهم وسله و سرمم باند پی چیه اما من وقتی بیهوش بودم یه خواب عجیبی دیدم خواب دیدم حداقل تا یک ماه ارباب شرارت و مایورا کسی رو شرور نمیکنن و دارن نقشه میکشن برای شرور کردن اما چون خواب دیده بودم زیاد بهش توجه نکردم تو همین فکرا بودم که صدای مادر و پدرم و که داشتن به دکتر خبر میدادن من بهوش اومدم رو میدادن من باورم نمیشد که تازه متوجه پدرو مادرم شده بودم
دکتر اومد و گفت خانم دوپنچگ بالاخره بعد از یه هفته بهوش اومدین خوشبختانه وقتی بهوش اومدین خطر کمی رفع شده اما بخاطر ضربه ای که به سرتون وارد شده باید حداقل تا یک یا دوهفته دیگه بیمارستان باشید اما که وضعیتتون خوب پیش بره و مثل حالا رو به پیشرفت باشه تا یک هفته دیگه حتما مرخص میشید من خوشحال شدم اما سرم خیلی درد میکرد فرداش الیا و نینو و آدرین و کاگامی و رز و جولیکا و لوکا اومدن ملاقاتم و برام کلی چیزای خوش مزه دادن ولی وقتی که ادرین و کاگامی رو دیدم نمیدونم چرا حس ناراحت کننده ای که وقتی میدیدمشون بهشون داشتم کم کم داشت از بین میرفت ولی هنوز وقتی میدیمشون ناراحت میشدم
یه هفته خیلی سریع امد و من برای رفتن به مدرسه آماده شدم و رفتم مدرسه و خانم بوستیه حداقل نیم ساعت داشت فقط راجب من صحبت میکرد و بعد درس و شروع کرد منم به درسا خیلی خوب گوش دادم ولی یکم ناراحت بودم که آلیا دیگه پیشم نمیشینه و منم تنها ام درسا تموم شدن و رفتم خونه و بعد تو اتاقم تکالیفمو انجام دادم و کامپیوترم رو روشن کردم که دیدم اخبار از یه شرور خبر داده وقتی این شرور رو دیدم به خودم لرزیدم با خودم فکر کردم نکنه خوابم تعبیر شده باشه و ارباب شرارت و مایورا با یه نقشه فوق شرورانه به پاریس حمله کرده باشن اما برای این جور فکر کردنا زیاد وقت نداشتم و گفتم دخترکفشدوزکی آماده و به لیدی باگ تبدیل شدم و رفتم به سمت جایی که اون ابر شرور بود
وقتی رسیدم دیدم که گربه سیاه داره با اون آدم اکوما زده میجنگه و منم که اسم شروریش رو نمیدونستم گفتم اهای ابرشرور تو هیچ وقت نمیتونی پاریس رو نابود کنی تا وقتی که ما زنده ایم نمیزاریم تو و ارباب شرارتو اون مایورا به تقشتون برسین.....
همگی خدانگهدار اومیدوارم از داستانم خوشتون اومده باشه من اولین بارمه که داستان مینویسم و این داستانم برای تفریح و سرگرمیم نوشتم زیاد قصد ندارم ادامش بدم ولی شایدم دادم خدامیدونه من کی باشم نظر بدم اخه من خیلی نظرم و عوض میکنم تو اینجور موارد برای همین گفتم شاید ادامه بدم شایدم ندم دوستون دارم خدانگهدار همگی
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نظرات بازدیدکنندگان (0)