وقتی حیوون ها و سربازا با هم درگیر میشن :
بلاخره بعد از یک جنگ طولانی بین سربازا و حیوونا منو دستگیر کردن . منو به یه قصر زیبا بردن .
از زبون ملکه
وقتی پسر بزرگم با یه دختر وارد شد به دختر نگاه کردم . اون دختر کوچکم بود . من اونو به یه خوانواده دادم و بعد از پنج سال اونا مردن . حالا بعد ۹ سال دخترم رو زندانی دیدم ؟
از زبون آکیو
ملکه : لوکاس چرا این دختر رو دستگیر کردی ؟ لوکاس : چون به من بی احترامی کرد . ملکه : این دلیل نمیشه خواهر کوچک خودتو زندانی کنی . میشه ؟ شمشیر لوکاس از دستش افتاد و منو محکم بغل کرد و سفت چسبید . لوکاس ک من واقعا متاسفم آکیو . ملکه : آکیو ؟ این که اسم خواهرت نیست . من : چی ؟ ملکه : فکر کنم اون خوانواده هیچی بهت نگفتن . تو خواهر کوچکتر لوکاس هستی . چند روز بعد از به دنیا اومدنت فهمیدیم قدرت تلپاتی تو با حیوانات و حشرات و ماهی ها یه چیز جدیده و تنها کسی که این قدرت رو داشته تو بودی . بنابراین یک قلمرو سیاه به نام ( سایرن ) تو رو می خواستن . ولی ما جلوشونو گرفتیم . بهت آسیب شدیدی رسانده بودند . اون موقع لوکاس ۱۲ ساله بود . اسم واقعی تو ( طبیعت ) هست .
لوکاس ک
لوکاس : بیا اتاقت رو نشون بدم .
از زبون طبیعت
لوکاس : بیا ببرمت تو اتاقت . داشتیم با هم می رفتیم . رفتیم تو یه اتاق . لوکاس بقلم کرد و گفت : دیگه نمی خوام از دستت بدم .
گفتم : لوکاس نمی تونم نفس بکشم . لوکاس : ببخشید . داشت گریه می کرد . یه سیلی زدم بهش . جدی شد و گفت : دستت چه سنگینه . گفتم : پرو بازی در نیار و اگر نه یکی دیگه می زنم . اونم از ترسش گفت بای و رفت . منم در رو بستم و خوابیدم . بیدار شدم یهو ...
سلااام تو اوتاکویی؟
عزیزم من نمی دونم اوکاتو کیه .
داستان زیباست ولی کم هیجان و کوتاه همین داستان رو بلند تر بنویس و هیجانی ترش کن❤❤❤❤