
اینم پارت 8😊
داستان از زبان اون پسره که ایزابلو نجات داد ( نمیگم از چه زمانی دیگه خودتون میفهمید فرض کنید مثلا همون روز که ایزابل پسرای دیویدو نجات داد اینم داره داستانو از همون موقع تعریف میکنه )👈 بعد نجات دادن ارباب گل های سرخ یا همون ایزابل دیگه اتفاق هیجان انگیزی نیفتاد. نمیدونستم بهوش اومده یا نه و یجورایی جرات هم نداشتم که برم خونم و بفهمم... ولی بالاخره یه روز دلو به دریا ردم و تثمیم کرفتم برم ببینمش و سعی کنم بهش ثابت کنم که من بودم که نجاتش دادم و باهاش حرف بزنم...
تو شهر طبق معلوم خیلی تاسف بار بود. یه لحه نگران شدم که نکنه این اهریمنا بلایی سر دختره اورده باشن و اینا ولی بعد به این نتیجه رسیدم کسی که تو ارتش بنجامین بوده با این چیزا آسیب نمیبینه. احتمالا تا الان پسر حیلی هاشونو در اورده. ولی خب اون واقعا خوشگل بود و پسرای ما با دخترای خوشکل چندان واکنش جالبی نشون نکیدادن. تو همین فکرا یپدن که رسیدم به جلوی در خونم و دهنم باز موند... در خونه به طرز وحشیانه ای شکسته شده بود و چند تا صندلی تکه تکه شده جلوی در...
با نگرانی دویدم داخل خونه. یعنی چه؟ هر کی تو خونه بوده حتما میخواسته با صندلی ها از در خونه محافظت کنه. یه لحظه از خودم عصبانی شدم که چرا کلیدو تو خونه برای ایزابل نذاشتم. و جاهای دیگه خونه... مبل چپه شده بود ( به لطف ایزابل😂 ) و کلی شیشه شکسته هم گوشه و کنار خونه بود. ( با تشکر از ایزابل😂 ) فضای خونه یجوری بود انگار دعوا شده و منم نمیدونستم ایزابل تونسته فرار کنه یا نه و این تقزیلا منو تا مرز سکته میبرد...
خلاصه مدتی تپ خونه موندم و این ور و اونورو گشتم. خونه تقزیبا حالی بود. انگار یکی همه وسایلش رو خیلی هول هولکی جمع کرده بود. نشستم روی مبل و سرمو تو دستام گرفتم. سرم درد میکرد. حال ایزابل خوب بود و به اون ربطی نداشت. من یجوری بودم. یهو از بیرون صدای بلندی اومد: اونا آدمیزادن! بگیرینشون! ( فکر کنم دیگه فهمیدید ما الان کجای داستانیم. درو باز کردم. بعتی جه؟ ولی فقط یه مرد یا شایدم زن شنل پوش رو دیدم که با سرعت جت از کنارم رد شد و غیب شد...
منم توجه خاصی به این قضیه نکردم. گفتم لابد دوباره این اهریمنای دیوونه با هم شوخیشون کرفته. بعد نموم شدن اون جریان و بدو بدو ها بالاخره شب شد و منم رفتم بیرون. بودن پسری مثل من تو همچین خونه ای عجیب غریب بود. کلاهمو کذاشتم و تصمیم کرفتم برم سمت خونه قدیمیم که توش وسایل مادرم مثل لباساش و میز نهارخوری و خلاصه یه جای نسبتا متروکه که بهش مبگفتن کلیسای متروکه ( و بله خانه ایزابل😂 ) ولی قبل اینکه برسم شب شد. منم خسته از زندگی تکیه دادم به یه خونه که نزدیک یه مغازه بود که یهو...

دیدم یه دختر با یه لباس قشنگ ( عکس اسلاید ) و یه قیافه زار و نزار و فوق العاده اومد سمت مغازه و رفت پشت پیشخوان مغازه. * یعنی دزده؟ چقدر قیافش... وایسا این... زبونم بند اومد... این ایزابله؟ خودش بود. با یه پوست رنگ پریده اومده بود و داشت با حالت دزدا پشت پیشخوانو نکاه میکرد. من همینجوری تو بهت بپدم که دیدم یه چند تا پسر که در تعجبم چرا زودتر متوجهشون نشده بودم از پشت دیوار کنا من اومدن بیرون و یواشکی رفتن سمت ایزابل. منم نمیدونستم باید چیکار کنم. یهو دیدم پسرا پریدن سمتش و یکی از پسرا جلوی دهنشو گرفت. منم یا عصبانیت از جا پریدم و رقتم سمتشون که...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عاللللیییی بود.
انقدر زیاد پشت سر هم گزاشتی ذوق مرگ شدم
من چون دارم واسه ورودی دبیرستان میخونم خیلی نمیتونم بیام تستچی ولی هروقت تونستم میام پشت سر هم مینویسم😉😘