
اینم پارت 7😊
تا مدتی همینجوری تو بهت نگاهشون میکردم و اولین جمله ای که گفتم این بود که: دیوید و ماریا کی با هم ازدواح کردن که من نفهمیدم😐 تازه سه تا بچه هم دارن😐 _ آوو... آممم... سعی کردم لبخند بزنم و به خودم بقبولانم که باید از اینا مراقبت کنم. @ خانم اسمتو نگفتی! _ آهان! من چیزم... چیز... من آلیسم. دام واسه اسم آلیس تنگ شده بود. # اوممم... یخورده مشکوک به نظر میومدن. درست شبیه دیوید... @ خیلی خب خانم آلیس. آلیس صدات کنیم؟ _ آ... آره چرا که نه...
یهو صدایی اومد: اون آدمیزادای... اونا همینجا رفتن! با اون زن شنل پوش! _ بچه ها فقط دنبال من بیایید. و دویدم. بعد مدتی دویدن تام پرسید: خانم ما رو کجا میبری؟ $ راست میگییییی! ما رو میبری جای متروکه؟ _ یجورایی آره... @ هاااا! ترنر کرد و نزدیک بود با صورت پخش زمین شه: یعنی جه؟ _ جای بدی نیست! من الان حدود یه ساله اینجام! @ تو یه ساله اینجا گیر افتادی؟ بلند شد و دوباره شروع به دویدن پا به پای ما کرد. _ یجورایی آره... حب دیکه بچه ها همین وراست. ایستادم...
مکس جوری ترمز کرد که با دماغ رفت تو زمین😂💔 _ اوووو! خوبی؟ # آره! بلند شد. دماغش خراشیده بود. _ اینجاست. @ وای! و همه محو تمتشای کلیسای متروکه شدن. همگی با هم رفتیم داخل و من فانوس روشن کردم و شنلم رو در اوردم. انذاختمش یه گوشه و متوجه شدم تام کمی بد داره به من نگاه میکنه: اینجا به هم ریختست... _ آوو! آره خب... ساعت... به ساعت دیواری نگاه کردم: دیگه ساعت ۷ شبه... من فردا صبح زود باید برم دزدی... پس بریم بخوابیم...

@ وات😐 بری دزدی؟ یعنی چههههه! مگه تو آدم نیست... وایسا ببسنم... _ اینجا آدما زندگی نمیکنن. جای اهریمناست. @ هاااا! $ چیییی! # اهریمنننننن! _ خب آره... @ و تو جی؟ _ من خب... من آدمیزاد به حساب میام... چون مثل اونا نیستم... دیگه هم حوصله سوال ندارم. رفتم سروقت کمد. از زیاد اطلاعات دادن خوشم نمیومد. یه لباس راحتی برداشتم و به بقیه فقط یه پارچه برای دور خودشون پیچیدن دادم. چیز دیگه ای نبود. " عکس اسلاید عکس لباس راحتی "

صبح زود به طور اتوماتیک ساعت ۷ صبح از خواب پریدم. به بقیه کاری نداشتم پس با یه حال زار و نزاری بلند شدم و رفتم سمت کمد. دیگه نمیتونستم اون شنل رو بپوشم پس تصمیم گرفتم یه لباس عادی که خیلی وقت پیش با ۲۰۰ دلار خریده بودم رو بپوشم. " عکس اسلاید عکس شنل سیاهه " ( نگین جون دیگه یادم نمیره عکس داستانو بذارم😂 ) بعد هم خیلی عادی زدم بیرون و در رو بستم. یهو برگشتم تو و یک کاغذ برداشتم. نوشتم...
_ بچه ها من واسه یه کاری رفتم بیرون. اگه دیدی من نیستم نگران نشید. صبحانه تو مینی یخچال کهنه گوشه اتاقه. از طرف آلیس. کم مونده بود به جای آلیس بنویسم ایزابل. بعد نامرو گذاشتم و از خونه رفتم بیرون. رفتم سمت اون مغازه ای که گاهی اوقات ازش غذا برمیداشتم. خیلی عادی مشغول انجام کارم بودم که یهو یکی از پشت دهنمو گرفت...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی بود گلم
دنبال شدی عزیزم لطفاً دنبالم کن 💖 ممنون
دنبالت کردم😘
عالللللیییییی بود سریع بعدی رو بزار .
چه لباسای خوشملی میپوشه!😍😍😍😍
سلیقت خیییلی خوبه ، عاشق این جور لباسام
ممنون منم همین طور😍 تفاهم داریم😍