
تقدیم شما😊
انقدر خسته بودم که وسایلام رو پرت کردم یه گوشه و خودم با خستگی تکیه دادم به میز وسط اتاق. خسته بودم و به شدت هم خوابم میومد. بعد مدتی خوابم برد و نفسام آروم شد. بعد مدتی از خواب بیدار شدم. کابوس دیده بودم. این جریان که رابرت وبچلم کرده یا نه داشت حستم میکرد و خوابو از چشام میگرفت. بلند شدم و خیلی با احتیاط و با تردید رفتم سمت کمد سیاه و سفید گوشه اتاق. معلوم نبود توش چیه. بالاخره جرات کردم و در کمد رو باز کردم و...

با یه سری لباس رو به رو شدم. یه سری لباس قرمز و مشکی کهنه و بعضی ها هم نو. _ اینا مال کیه؟ فکر میکردم اونجا متروکه یا یه همچین چیزی باشه. به هر حال میدونستم باید برم بیرون و غذا بیارم. گشنم بود خو😐 یه پیراهن مشکی و قرمز برداشتم و پوشیدم " عکس اسلاید " دلم واسه رنگ های متنوع تر از اهزیمنی تنگ شده بود. بعد پوشیدن لباس موهامو بستم و سعی کردم با اعتماد به نفس برم بیرون. یه شنل سیاه کلاه دار پیدا کردم و پوشیدمش و بعد رفتم بیرون از عمارت...
_ شبه؟ یهو استرس گرفتم. _ اوفففف! نمیدونستم شبهههه! ولی به هر حال کلاه شنلو تا صورتم پایین کشیدم. گشنگی بر حس های دیگم غلبه کرده بود😂 بعد سعی کردم با احتیاط و آروم آروم پیش برم و ضربان قلبم رو کنترل کنم. بالاخره جرات کردم و رفتم بیرون. شروع کردم به راه رفتن تو خیابونا و بعد مدتی خیابونا پر شیب و اینا شد... _ این مردم شب زنده دارن آخه😐 رفتم به نزدیک ترین مغازه ای که بود: سلام آقا. من یخورده غذا میخوام. یهو یادم اومد: خاک تو سرم پولارو برنداشتم😐💔
فکری به ذهنم رسید: خدا کنه جواب بده... @ خب من... توپ پنیره دارم... مرغ دارم... گوشت و نوشیدنی و آب... _ همشون ذو میخپام از همه به انداره یک کیولو ممنون. @ بسیار خوب... آقاهه وسایل رو کذاشت روی میزش و منم برداشتمشون و... الفرارررررر😂 @ هی دزد! بگیرینش! منم که فقط میدویدم😂 کلاهم از سرم برداشته شد و فقط یه نفس دآیدم سمت کلیسا و بالاخره رسیدم و درو پشت سرم محکم به هم کوبیدم. غذا هارو گذاشتم گوشه اتاق و با خستگی ولو شدم کف اتاق...
( تا کجا رفته بودیم یادم نمیاد😐 ) من غذا هارو برداشتم و فرار کردم و یه نفس تا خود کلیسا دویدم. نفسم بالا نمیومد. غذا هاذو پرت کردم یه گوشه و خودم از خستگی ولو شدم رو زمین. دیگه خوابم نمیومد. پس رفتم سووقت کمد, لباسم رو آویزون کردم و یه لباس راحتی قرمز پوشیدم. نمیدونستم لباسا مال کیه ولی چاره دیگه ای هم نبود. _ خدایاااااا! من تا کی قراره تو این جهنم دره باشم هااااا؟ چرا هیچ کس نمیاد نجاتم بدهههه! بعد کمی غر غر دوباره خوابم برد.
( موافقین داستانو ببرم جلو🙂 مثلا حدود... اوممم🤔 آهان فهمیدم😃 یه سال بعد که ایزابل هنوز تو اون جهنم دره گیر افتاده ) پس تا پارت بعد خدانگهدار👋 سه وقت یادتون نره داستان یه سال رفته جلو😂
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عاللیییییییییییییی