سلام من ارمی و بلینکی هستم و این داستان درمورد کوک هست
روزی روزگاری دختر که اسمش جی آ بود که با مامانش زندگی میکرد مامانش کار میکرد و وقتی از کار بر میگشت دخترش رو میزد
جی آ برای اینکه خیلی مامانش میزدش فرار میکنه و میره داخل یه خیابون خلوت یه دفعه ماشین میاد میزنه بهش و ماشینی فرار میکنه و کوک اتفاقی از اونجا رد میشد که دید
جی آ برای اینکه خیلی مامانش میزدش فرار میکنه و میره داخل یه خیابون خلوت یه دفعه ماشین میاد میزنه بهش و ماشینی فرار میکنه و کوک اتفاقی از اونجا رد میشد که دختره رو میبینه که ماشین زدش
جی آ برای اینکه خیلی مامانش میزدش فرار میکنه و میره داخل یه خیابون خلوت یه دفعه ماشین میاد میزنه بهش و ماشینی فرار میکنه و کوک اتفاقی از اونجا رد میشد که دختره رو میبینه که ماشین زدش
و میره بالای سرش یکم تکونش میده و میبینه خون ریزی داره و زنگ میزنه اورژانس و اورژانس میاد میبرش و کوک هم سوار اورژانس میشه و باهاشون میره... و میرسن به بیمارستان و سریع جی آ رو میبرن تو اتاق عمل
بعد از 2 الا 3 ساعت دکتر از اتاق عمل میاد بیرون و کوک میره جلوش کوک:اقای دکتر چیزی شده دکتر:نه خدا بخیر گذشت ولی هوشیاریش رو از دست داده و جی آ رو از اتاق عمل میارنش بیرون بعد از نیم ساعت جی آ به هوش میاد کوک داخل اتاق بود و میبینه که جی آ به هوش اومده میره داخل راهرو و صدای دکتر با با پرستار زد کوک:دکتر پرستار پرستااااررر و میان دکتر چراغ میندازه داخل چشم جی آ دکتر:متاسفانه هوشیاریش رو از دست داده دکتر و پرستار میرن بیرون جی آ:من کجام کوک:تو بیمارستان جی آ:اینجا چکار می کنم کوک:من داشتم از خیابون رد میشدم که دیدم تو داخل خیابون اوفتاده و سریع اوردنت بیمارستان
جالبه ادامه بده
🥰