سلام دوستان این پارت سوم میراکلس هست امیدوارم که دوست داشته باشید.لطفا نظر بدید ممنون
تا فردا به این فکر میکردم که گربه سیاه کیه ؟ صبح مثل همیشه دیر به مدرسه رسیدم . وقتی رسیدم دیدم که کاگامی داره گریه میکنه. رفتم پیشش و گفتم: چیشده؟ چرا گریه میکنی؟ گفت : صبح ادرین بهم گفت که ... گفت که من رو دوست نداره و فقط به خاطر اینکه دختری که دوستش داره ردش میکرد به من دلبسته بود .گفتم : چی ؟ یعنی کیو دوست داره . گفت : نمیدونم ادرین هیچی نگفت.
به ادرین نگاه کردم که دیدم اون هم ناراحته پس اگه کاگامی رو دوست نداره کیو دوست داره؟ جالبه مثل من و گربه سیاه. گربه سیاه من رو دوست داره و جواب رد میدید اما بالاخره به ارزوش رسید. ادرین چی اون هم به ارزوش رسید ؟؟
خانم اومد و کلاس شروع شد. بعد از کلاس رفتم خونه و مشق هام رو نوشتم . بعد تغییر شکل دادم و رفتم خونه استاد فو. وقتی رسیدم گربه سیاه اونجا بود.
حالم اصلا خوب نبود. مدام به ادرین فکر میکردم . گربه سیاه: خوبی بانوی من؟؟ چیزی شده ؟ گفتم: نه خوبم . تو اول هویتت رو نشون بده.
گفت : باشه پنجه ها داخل. وقتی لباسش از بین رفت آدرین جلوم بود. باورم نمیشه یعنی تمام این مدت ادرین گربه سیاه بود . نمیتونستم هیچ حرفی بزنم. ادرین با ناراحتی گفت : چیشده بانوی من ؟ گفتم : هیچی . گفت : خب پس میشه بگی تو کیو دوست داشتی که ازدواج کرد لطفا .
گفتم : من ؟ من کسیرو دوست ندارم که . با تعجب گفت: اما خودت چند دفعه گفتی که یه پسر رو دوست داری. گفتم : اره ... چیز یعنی نه ... منظورم اینه اون ... اون ... پرید وسط حرفم و گفت: خیلی شبیه یکی از دوست هام حرف میزنی . نکنه که تو مرینتی ؟ گفتم: اره دیگه ... نه بودم ... با عصبانیت سرم رو تکون دادم و گفتم: خال ها خاموش. با تعجب بعم نگاه کرد و گفت: چی ؟؟ مرینت تو ... تو دختر کفشدوزکی هستی؟
گفتم : میدونم که خیلی دست و پا چلفتیم. گفت: نه نه . تو خیلی باهوشی مرینت منظورم ماجرای کوامی باستر . گفتم : اره اون کار برای این بود که هویت هامون مخفی بمونه. ادرین : حالا میشه بگی تو کیو دوست داری لطفا .
دست پاچه شدم و گفتم : ام... یه لحضه صبر کن تا بیام . گفت : باشه برو.
رفتم یه جا که نمی تونست حرف هام رو بشنوه به تیکی گفتم: وای تیکی این فاجعست اگه ادرین بفهمه که تموم این مدت اون رو دوست داشتم فکر میکنه که دارم دروغ میگم و ازم متنفر میشه و دیگه نمی تونیم...
تیکی: مرینت فقط برو و بهش بگو اون هیچوقت این فکر رو نمیکنه مطمئن باش. گفتم : باشه . با حالت شجاع رفتم جلو و ...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
چرا تستچی تستارو بروز نمیکنه؟
میتوانم بگم بهترین داستانیه که درباره ی میراکلس خواندم
لطفا ادامه بده?
ممنون??
ادامه سریعتر لطفا❤
خیلی قشنگ بود حتما ادامه بده
خیلی جالب نوشتی ادامه بده.