این پارت دوازدهم داستانه.امیدوارم لذت ببرید.
صبح از خواب بیدار شدم. لباسامو پوشیدم و رفتم دانشگاه.من و آدرین یک رشته رو انتخاب کردیم.بابای آدرین بالاخره ناتالی رو به آرزوش رسوند و باهاش ازدواج کرد.ولی من و آدرین هنوز با هم ازدواج نکردیم ولی بزودی قراره این اتفاق بیافته.در حال حاضر گروه ارباب شرارت ارباب شرارت(فیلیکس)و مایورا (لایلا)هستند.کلویی هم یک چند وقتی جزوشون بود ولی به خاطر حسش به لوکا دوباره آدم خوبی شد ولی ما معجزه گر زنبور رو ازش گرفتیم.راستی ارباب شرارت و مایورا جدید هم نه تنها یک زوج ابر شرور هستند بلکه یک زوج واقعی هم هستند.
بعد رفتم دانشگاه.بعد که کلاس تمام شد یهو یک دختر کفشدوزکی ، گربه سیاه و یک بانیکس شرور جلومون ظاهر شد.بعد سریع من و آدرین و بانیکس رفتیم و تغییر شکل دادیم وقتی رسیدیم تا باهاشون بحنگیم گربه سیاه گفت:اینا چطور با قدرت های ما شرور شدن.بعد منم گفتم:احتملا مایورا اونهارو ساخته و ارباب شرارت شرورشون کرده.بعد خوشبختانه دختر کفشدوزکی شرور شده گردونه خوش شانسی نداشت و گردونه کشنده داشت.بعد منم از شانسم استفاده کردم و اونارو شکست دادم.
بعد گربه سیاه بدون اینکه چیزی بگه یک نامه داد دستم و رفت.بعد آلیا زنگ زد و گفت که برم پیشش و درمورد یک موضوع مهم باهم صحبت کنیم. بعد منم قبل از اینکه برم بانیکس گفت:دختر کفشدوزکی معجزه گر من آسیب دیده .اگر میشه درستش کن جون خودت قبلا گفتی که اگر یک معجزه گر آسیب دیده باشه می تونه به استفاده کنندش آسیب برسونه.منم حرفش رو تایید کردم و گفتم فردا ت بعد کلاس خانم منژستیر (استاد دانشگاهشونه)معجزهگرت رو بهت تحویل میدم. بعد رفتم تو یک کوچه،تغییر شکل دادم و به سمت خونه آلیا راه افتادم.
بعد رفتم خونه ی آلیا و آلیا گفت :دختر یک اتفاق فوق العاده باحال افتاده.و اگر بشنویش مغزت از کلت میپره بیرون.امروز لوکا اومد پیش من و گفت می خواد از کلویی خواستگاری کنه اومده با من مشاوره کنه تا چجوری اینکارو انجام بده.مرینت:واقعا برام باعث تعجبه که دختر سنگدل و مغروری مثل کلویی عاشق پسر دل نازک نجیبی مثل لوکا شده.بعد آلیا گفت :ای وای الان ساعت ۶:۳۰.لوکا گفت میخواد تو این ساعت تو پارک نزدیک خونه شما از کلویی خواستگاری کنه.
بعد که رفتیم دیدیم کلویی به لوکا گفت:لوکا من واقعا عاشقتم.تو تنها کسی بودی که من بخاطرش حاضر شدم بدی رو کنار بذارم و ...بعد لوکا یک جعبه از جیبش در آورد و گفت:کلویی بورژوا ، با من ازدواج میکنی؟کلویی:ممممن.اره.اره.بعد هم همدیگه رو بوسیدن ما هم براشون دست زدیم .بعد رفتم خونه و دیدم مامان و بابام دارن یک کیک درست میکنن و تا منو دیدن پنهانش کردن.منم زیاد توجه نکردم و رفتم تو اتاقم.بعد یهو...
یاد نامه گربه سیاه افتادم و بازش کردم که توش نوشته بود مرینت،لطفا اگه میشه ساعت ۸ بیا پارک کنار خونتون.یک موضوع خیلی مهم هست که باید با هم در میون بذاریم.امضا :آدرین.بعد به تیکی گفتم : تیکی،یعنی چه موضوع مهمی هست که آدرین می خواد با من در میون بذاره.تیکی گفت نمیدونم .تنها کاری که می تونیم بکنیم اینه که تا ساعت ۸شب منتظر بمونیم تا بریم پارک و ببینیم چه خبره.بعد بهش گفتم :ممکنه که به اون کیکی که والدینم داشتن درست می کردن ربط داشته باشه.
ساعت ۸شب شد.بهترین لباسمو پوشیدم و رفتم پارک.ادرینم از نظر لباس سنگ تموم گذاشته بود.یک کت و شلوار سرمه ای با یک کروات قرمز راه راه پوشیده بود.منم یک لباس،دامن سفید ،قرمز پوشیده بودم .بعد آدرین اومد جلو و بعد احوال پرسی آدرین جلوم زانو زد و یک جعبه از از جیبش در آورد و گفت:مرینت دوپان چنگ،با من ازدواج میکنی؟
لطفا نظارتتون رو کامنت کنید.
ببخشید جای حساس قطع کردم.
فردا منتظر شما هستیم.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالییییییی
چه شاعران
وویییییییییییییییییی بده بده زودتر بدهههههههههههههههههههههههه
ممنون لطفا بعدی رو بزارین ولی خیلی عاشقانه بود لطفا هیجانیش کنید
عالیییییی
عالی بودش حتما قسمت بعدی رو بزار
ببخشید میشه به جای عجیبه یا عجیب بنویسی عجیبً غریبا ??من بیشتر دوست دارم ممنون?
عالی بود خیلی خیلی قشنگ بود سری پارت بعدی
لطفا داستان های منم بخونید اسمش Lady bug است