این پارت یازدهم داستانه.بابت تاخیر متاسفم.
از زبان پرینت:مرینت چی می خواستی بگی .یعد دیدم فکر میکردم که اینکارو کردم.خواستم واقعا اینکارو انجام بدم که گوشیم زنگ خورد.آدرین بود و منم به مامان و بابا گفتم:یک لحظه صبر کنن تا من جواب بدم، بعد که گوشی رو برداشتم ارباب شرارت گفت:اگر پیشیت رو میخوای بیا رو برج ایفل.منتظرتم. بعد پدرم گفت : مرینت ، اتفاق خاصی افتاده منم که باید میرفتم وقت نداشتم براش ون توضیح بدم که کجا می خوام برم و گفتم : یکی از دوستام بهم نیاز داره، بعد تبدیل شدم رفتم رو برج ایفل. وقتی رفتم ارباب شرارت یه بمب به گربه سیاه وصل کرده بود و گفت : که اگر تکون بخوری منفجرش می کنم.بعد بانیکس زمان حال از پشت اومد و بمب رو باز کرد .
بعد با هم به ارباب شرارت حمله کردیم ولی ارباب شرارت فرار کرد و ما فقط موفق شدیم گربه سیاه رو بگیریم.بعد که بانیکس رفت به آدرین گفتم:حالت خوبه اون گفت :اره مشکلی نیست. بعد بهش گفتم که آدرین از نظر رتبه مادر و پدرم بگم موقعیت واقعی مو؟ چون دیگه از این همه دروغ خسته شدم می خوام اونا هم بدونن وقتی که من دیر میام یا اتفاقی میوفته من کجا هستم.بعد آدرین گفت: خودت میدونی مرینت ولی از نظر من باید بهشون نگی چون تو نگهبان هستی و بعد تا جایی که میتونی هویت تو پنهان نگه داری.
بعد یه چشمک زد و رفت و منم رفتم خونه که مادر پدرم شروع به سوال پیچیم کردن و گفتن که کجا بودی چیکار میکردی و از این جور حرفا. منم مجبور شدم از آدرین استفاده کنم و بهشون گفتم که اون حالش خوب نیست یه چند وقتی پیش اون میرم پ پیش اون نگران من نباشند. اونا هم یک لبخند ملایم زدن چیزی نگفتن و منم رفتم تو اتاقم. تیکی گفت کار درستی کردی که بهشون گفتی . چون تو یه نگهبانی و نگهبانان باید هویت خودشان را حفظ کند. بعد آدرین زنگ زد و گفت...
مرینت میشه تا دو ساعت دیگه روی برج ایفل همراه ببینیم یک موضوع مهمی است که باید با هم در باره اش صحبت کنیم. ۲ ساعت گذشت. تبدیل شدم و رفتم رو برج ایفل گربه سیاه زودتر از من رسیده بود و گفت که : مرینت،یک فکر خوبی. اگر ما از معجزه گر بانیکس استفاده کنیم و به گذشته برگردیم میتونیم ببینیم چه کسی معجزه گر پروانه را برداشته و اون رو همون موقع ازش بگیریم. مرینت گفت : ببخشید پیشی ولی اگر ما این کارو بکنیم ممکنه به خط زمانی آسیب بزنیم و یه اتفاق بدتر سرمون بیاد یا مثلاً کس دیگه ای از اون استفاده کنه.
بعد گربه سیاه دیگه بحث را ادامه نداد و گفت: خب بانوی من با پدر و مادرت به کجا رسیدی بهشون گفتی که هستی یا هنوز هویتت پنهانه.بعد گفتم: به حرف تو و تیکی گوش کردم و هویتم را پنهان کردم به خاطر اینکه من یه نگهبانم برای اینکه نگهبان خوبی باشم باید هوییتم پنهان باشه چون ممکنه پدر و مادر خودم هم شرور بشن اگر اگر هویت من را لو بدن بدبخت میشم.بعد گربه سیاه دستاش رو دور گردنم حلقه زد منو بوسید.بعد گفت:میدونستم کار درست رو انجام میدی.
بعد رفت و منم رفتم همون موقع الیا بهم زنگ زد و گفت بزم خونشون(البته با شکل کفشدوزک تا با من مصاحبه کنه)و منم قبول کردم و رفتم.بعد مصاحبه آلیا گفت :چی شده؟کبکت خروس میخونه.بعد بهش گفتم:بالاخره به پسر رویاهام رسیدم .چرا خوشحال نباشم. بعد گفت از اولم شما دوتا خیلی به هم میومدین و من میدونستم که بالاخره روزی بهم میرسین.بعد تشکر کردم و رفتم خونه.بعد که رفتم تو اتا ق تبدیل به مرینت شدم .
بعد تیکی گفت خوشحالم که بهم رسیدین و منم از تشکر کردم و گفت:مرینت،استاد فو قبل از پاک شدن حافظش گفت که این رو به تو بدم.بعد یک گردنبند بهم داد و گفت :این یک معجزه گره ولی کوامیش گم شده.استاد فو ازتو می خواست تا کوامی این معجزه گر رو پیدا کنیم.البته اینکارو باید وقتی بزرگ شدی انجام بدی.منم تایید کردم و گرفتم خوابیدم.
خوب دوستان امیدوارم تا اینجای داستان لذت برده باشین چون از الان به بعد قراره بریم به ۲۵ سالگی مرینت و آدرین یعنی سال ۲۰۲۵.ممنون از همراهیتون.
لطفا نظارتتون رو کامنت کنید.
فردا منتظر شما هستیم.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی بود لطفن بعدی سری بزار
عالی لطفا داستان های منم بخونید اسمش Lady bug است اگر نیاورد تو گوگل بزتید