از حال بریم به گذشته ای عجیب
عجله داری وداری میدویی چون اگه تایک دقیقه دیگه خودتوبهشون نرسونی اونارفتن وتو میمونی یه خونه بزرگ،همینکه دراتاقتو بازمیکنی وازاونجایی که چنددقیقه پیش حواست نبودوابوریختی زمین وپاک نکردی،پات لیزمیخوره واووپس،همه جا سیاه شدویکلحظه حس کردی تویه خونه نیستی
حس میکنی یه چیزی روی صورتت داره راه میره،اماوقتی چشماتوبازمیکنی هیچی نمیبینی،ازجات بلندمیشی ولباساتو می تکونی،دوباره حس میکنی چیزی پشت گوشته ولی وقتی دست میزنی هیچی نیست
حتماتوهم زدی وتایه قدم برمیداری طنابی دورپات پیچیده میشه وسروته اویزون میشی،تازه متوجه دورواطرافت شدی،توبین یه عالمه درختی!
ازپشت درختی که بهت نزدیکتره سرفردی نمایان میشه:هی اقا،میشه کمکم کنید؟،اون سریع سرشو میبره پشت درخت:باشمام،چراقایم میشی؟؟اون بهت هیچ توجهی نمیکنه وصدای پاش میادکه داره در میره
یه چندبارتلاش میکنی خودتوبکشی بالاولی به خاطر اینکه همین یک دقیقه پیش که افتادی جون بالاکشیدن خودتو نداری،چشماتومیبندی چون سروته بودن زمین اذیتت میکنه که مجددباسر میای روی زمین،یه دختری بالای درخت میبینی که بهت میگه:شرمنده،خوبی؟
ازهمونجا میپره کنارت ودستتومیگیره وبلندت میکنه،تازه تونستی چهرشو خوب ببینی،اون یه انسان بودولی ازنظرتو پریدن ازارتفاع 6متری کاریه انسان نمیتونه باشه،باذوق بالاوپایین میپره وهی دورت میچرخه ومیگه:توواقعا یه انسانی؟واییی خدااااا
با تعجب نگاش میکنی و تامیای یه حرفی بزنی چندتاحیوون میبینی که!وایسا اونا حیوون نیستن،بچه هایین که دارن میان سمتت،چشماتوبازوبسته میکنی ومیری سمتشون،اونابالبخندبه سمتت میان،زبونت گرفته وبا تته پته میگی:شماها چی هستین؟یکیشون که موهاشو خرگوشی بسته بودباشیطنت میگه:خودت چی فکرمیکنی؟
اون دختره میگه:لیا اذیتش نکن،اونم میخنده وشروع میکنه دویدن وازروی یه تنه درختی که روی زمین بودمیپره وتبدیل میشه به یه خرگوش،اب دهنتوقورت میدی وعقب عقب میری ویدفعه تصمیم به فرارمیگیری،باتمام توان میدویی،برمیگردی پشت که ببینی میان دنبالت یانه که تا سرمیچرخونی همون دختررو جلوی روت میبینی
همونطورکه لبخندزده میادسمتت:نترس باهات کاری ندارم ولی اگه تا دودقیقه دیگه ازاینجا نریم تو دردسرمیوفتیم،ازجلوراهت کنارش میزنی ومیگی:بروبابادنبالم نیافهمیدی؟،شروع میکنی به حرکت کردن،وقتی برمیگردی به پشت میبینی نیستش وباخیال راحت به راهت ادامه میدی که برمیخوری به یه تابلو:خطر،دوباره میری جلوترکه چندتاتیربغل پات فرودمیان
انقدرشوکه ایی که همونجامیشینی ودستاتومیبری بالا ومیگی:تسلییم،اوناهم تیرنمیزنن ومیان سمتت،درحالی که شنل دارن یواش یواش بهت نزدیک میشن،یکیشون جلوی پات زانومیزنه ومیگه:اسمت چیه؟برای چی اینجایی؟ازنیروهای دشمنی؟که صدای دادمردی بلندمیشه:اومدددن،همه یهو گاردمیگیرن ودورتادورت حلقه میزنن،ازبغل یکیشون گروه گروه لشکرمیبینی که باتجهیزات کامل میان سمتت وشمشیر میکشن ویک هو:اعلام جنگ
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
بیا منو کشتن رفت😁😂
🤣🤣ای وای
😅😂