هلو^-^-♡این داستان جدیدمه❡♡این داستان راجب جیمینهⓙⓜتویه مدت داستان کم کم ماجرارو متوجه میشین ^-^لایک کنین چون داستانم تا حالا مثلش تویه تستچی نبوده و قراره کلی مهیج باشه ^-^❣
مثل هر روز تکراری دیگه ای از خواب بیدار شدم . آلارم گوشیمو که آهنگ Euphoriaبود قطع کردم و نشستم لب تخت . بیحال سرمو انداخته بودم پایین و چشمام بسته بود و تو حالت چرت بودم . بعد چند دقیقه سرمو بلند کردم و با بیمیلی از جام بلند شدم . رفتم سمت دستشویی و چند مشت آب سرد ریختم تو صورتم تا سر حال بشم .حولمو برداشتم و بین راه که میرفتم تو آشپز خونه صورتمو خشک کردم و بعدش انداختمش دور گردنم . ظرف شیرو از تویه یخچال آووردم بیرون . ریختم تویه لیوان و با چند تا دونه بیسکوییت خوردم . رفتم سمت اتاقم و بازم لباس تکراری که واسه دانشگاه میپوشیدمو پوشیدم . موهامو مثل همیشه دم اسبی بستم ،کیف و کتابامو برداشتم و از خونه رفتم بیرون . یه هودی مشکی که آرم بی تی اس روش بود و همیشه کلاهشو کشیده بودم رو سرم با شلوار لی . ﹝عکس بالا ﹞ . هندزوری تو گوشم و بود و تویه هوای سرد دم صبح در حالی که احساس میکردم دندونام هی به هم میخوردن داشتم تویه خیابونای سئول راه میرفتم .رسیدم دم در دانشگاه . بازم اون پولدارای عوضی . وقتی میدیدمشون حالم به هم میخورد . ○:هی چطوری . ●:ولم کن حوصلتو ندارم . ○:اوممم تو حوصله منو نداری کیم هو جین ؟دختره گوشه گیری که هیچوقت با کسی حرف نمیزنه و همش تو خودشه ؟احمقی که هر روز یه لباسو میپوشه ؟تو فک میکنی واسه اونا ارزش داری ؟هف اونا حتی به دخترایی مثل تو نگاهم نمیکنن.●:به نفعته که خفه شی وگرنه ...○:وگرنه چی ؟میخای چیکار کنی ؟〔نگاهمو که با حرص بهش دوخته بودم از روش برداشتم سرمو انداختم پایین و رفتم تویه دانشگاه .〕
〔تا وارد شدم یه چیزی ریخت رویه سرم و احساس کردم نمیتونم درست نفس بکشم . آرد بود . بالای سرمو نگا کردم . هی جو دختره عوضی ،بالای سرم وایساده بودن تویه راهروی طبقه دوم که بالا سرم بود . ظرف آرد دستش بود و داشت اون بالا با پسرایی که دورش بودن میخندید . 〕 ﹝دانشگاه ،عکس بالا ﹞○:اوم ببخشید ندیدمت اونجا بودی ؟ اوخ ولی روحو که نمیشه دید درسته ؟ 〔اینو گفت و بلند خندید . بقیه کسایین که اونجا بودن همراهش خندیدن .حرص و خشم واسم یکی شده بود ولی بازم نمیتونستم کاری بکنم چشمامو که بخاطر آرد درست نمیتونستن ببینن پاک کردم و لباسامو تکوندم . یه نگا به دور و برم انداختم و از در دانشگاه رفتم بیرون . تند راه میرفتم و از حرص نفس نفس میزدم . تویه هوای سرد بیرون میتونستم نفسامو ببینم . کم کم با فک کردن به تمام اتفاقای قبل و زندگیم بغضم ترکید .اشکامو پاک میکردم و تند راه میرفتم . چشمام واسه اشک خوب نمیدید . یهو با صدایی بوق ماشین به خودم اومدم . ولی دیر شده بود ماشین خیلی بهم نزدیک بود ...... 〕
〔چشمامو باز کردم و دور و برمو نگا کردم . روی برانکارد تویه بیمارستان بودم و یه پرستار داشت برانکاردو حرکت میداد . ماسک اکسیژن که روی صورتم بودو برداشتم و با من و من نفس نفس ازش پرسیدم منو کجا میبره . 〕○:اوه خانم لطفا ماسکتونو بذارید . 〔سریع ماسکمو دوباره گذاشت روی صورتم و منو برد تویه یه اتاق . 〕○:لطفا استراحت کنید تا حالتون بهتر بشه .〔با نگاهای سوالیم اون دختر پرستارو نگا میکردم و هنوز نمیدونستم چه اتفاقی واسم افتاده . پرستار از اتاق رفت بیرون و بهم گفت استراحت کنم . بعد چند دقیقه روی تخت بودن سعی کردم که بشینم . با سختی خودمو کشیدم بالا و به بالشت تکیه دادم . دور و برمو نگا میکردم و سعی میکردم بفهمم چه اتفاقی افتاده بود . اون ماشین .....اوه ......به نتیجه رسیدم که چرا اینجام تا خاستم از جام بلند شم یهو یه نفر اومد تویه اتاق .〕 ﹝اتاق بیمارستان ،عکس بالا ﹞○:وای خانم شما حالتون خوبه . خیلی نگرانتون بودیم . مشکلی ندارین ؟چند وقت باید اینجا بمونید تا حالتون بهتر بشه .واقعا متاسفم که درست مواظبتون نبودیم .〔تو سرم پر سوال بود . اون دیگه کی بود ؟واسه چی انقد با احترام باهام حرف میزد ؟همینجوری با نگاه بهت زده نگاش میکردم . سریع بهم گفت استراحت کنم و از اتاق رفت بیرون .این دیگه چی بود ؟خواب ؟دستمو بردم سمت شونم و یه نیشکون کوچیک از خودم گرفتم . خواب نبودم .نمیفهمم...این یعنی چی ؟〕
〔نصف شب بود و چشمام بعد کلی فک کردن گرم شده بود . یهو یه نفر محکم درو باز کرد و در کوبیده شد به دیوار . با وحشت بلند شدم . دستم درد گرفت و یه آخ بلند گفتم . دو تا مرد بزرگ هیکل یه پسررو گرفته بودن .پسره اصرار داشت که بیاد سمت من ولی اونا گرفته بودنش . هی کلمه دوست دارم و زود تر خوب شو رو تکرار میکرد . ﹝چهره پسره ،عکس بالا ﹞با دادایی که زد کلی پرستار اومدن سمت اتاقم . این احساس گیجیرو اصلا دوس نداشتم . این دیگه چیه ؟اون داره چی میگه ؟هنوزم نفسای تند تند و کوتاه میکشیدم و نیم خیز روی تخت بودم . وقتی پسره رو بردن بیرون سرمو محکم گذاشتم روی بالشت . دردو تویه تمام بدنم احساس کردم و یه جیغ خفه کشیدم . یکی از پرستارا سریع اومد بالای سرمو با اضطرب حالمو ازم پرسید .سرمو تکون دادم و چشمامو از شدت درد روی هم فشار دادم . بهم گفت آروم باشم و یه آمپول تویه سرمی که بهم وصل بود زد میدونستم این واسه آروم تر شدن دردمه . 〕
✍دو ماه بعد✍ 〔بالاخره قراره از بیمارستان برم بیرون . هنوزم تمام سوالام سر جاش بود . وقتی که میخاستم از بیمارستان مرخص شم چند نفر اومدن کنارم و بهم لباسای خیلی شیکی دادن تا بپوشم. نمیدونستم داره چی میشه ولی دلم میخاست هرچی زود تر ازش سر در بیارم . لباسایی که بهم داده بودنو پشت پرده تختم پوشیدم و اومدم بیرون . ﹝لباس ،عکس بالا ﹞ دختری که اولین شب دیدم . از اون روز همش کنارم بود . همش ازم مراقبت میکرد و نگرانم بود و من نمیدونستم کیه........بعد پوشیدن لباسام چند با مرد درشت هیکل اومدن و اطرافم وایسادن . اونا با زنی که کنارم بود منو راهنمایی کردن تا بیرون از بیمارستان . وقتی که رسیدیم بیرون بیمارستان خشکم زد . کلی آدم اونجا بود . خبرنگارا ،فیلم بردارا و کلی آدم که داشتن جیغ میکشیدن و گریه میکردن . واسم شکل رویا بود . مث احمقا دور و برمو نگا میکردم و نمیفهمیدم چه اتفاقی افتاده . چرا بقیه اینجوری رفتار میکنن؟اون مردا و دختره دور و برمو گرفته بودن .منو با محافظت کامل از آدمایی که اطرافم بودن بردن تویه یه ماشین مشکی شاسی بلند .〕
〔اونا حرکت کردن . خیابونا زیاد تغییر نکرده بود ولی یه فرقی داشت . تویه مانیتورا ..عکس من بود و خبرنگارا انگار داشتن در مورد من صحبت میکردن . هیچ حرفی نمیزدم چون اصلا متوجه اتفاقات اطرافم نبودم . بعد تقریبا نیم ساعت ماشین وایساد . دم در یه خونه بزرگ و مجلل . دهنم باز مونده بود و از تعجب پاهام سست شده بود . دختره بهم گفت چرا نمیرم تویه خونه .〕●:مم میتونم چند تا سوال بپرسم ؟○:بله خانم .●:تو کی هستی ؟اینجا کجاست ؟واسه چی مردم اینجوری رفتار میکنن؟این خونه واسه کیه ؟چرا من اینجام !؟○:اوه خانم ..منظورتون چیه ؟میخاین بگین یادتون نمیاد . شما موقعی که داشتین از دست ساسنگ فنا فرار میکردین ماشین بهتون زد و بردنتون بیمارستان . اینجا خونتونه یعنی ....هیچی یادتون نمیاد ؟●:چی ؟ساسنگ فن ؟○:بله خانم . 〔دختره با یه نگاه سوالی بهم نگا میکرد انگار که کاملا از سوالام جا خورده بود . وقتی اینار گفت بعدش به خونه اشاره کرد و خواست که دنبالش برم . دنبالش راه افتادم . دور و برمو نگا میکردم . خیلی قشنگ بود یه استخر تویه فضای بیرونی خونه بود . خونه خیلی بزرگ بود و بیشتر به قصر شبیه بود .یه دختر دیگه که معلوم بود خدمتکاره درو باز کرد و با لبخند بهم خوشامد گفت . سرمو به نشونه تعظیم تکون دادم و رفتم داخل خونه . دهنم از اونهمه وسایل گرون قیمتی که اونجا بود باز مونده بود . به دور و برم نگا میکردم و کاملا گیج بودم . دختری که کنارم بود گفت بیاین بریم تویه اتاقتون .از راه پله های مارپیچی که اونجا بود رفت بالا و رسیدیم به یه اتاق . درشو واسم باز کرد . مث خواب بود . تم رنگ اتاقش گلوکوس بود رنگ مورد علاقم . یه گیتار سفید تخت بزرگ با روکش تمیز. دختره از اتاق رفت بیرون و گفت که بهتره یکم استراحت کنم . نشستم رویه تخت و شروع کردم به فک کردن . چرا این اتفاقا افتاده بود ؟من اینجا چیکار میکنم ؟واسه چی رفتار مردم انقد تغییر کرده ؟یعنی خوابه ؟نه نمیتونه خواب باشه واقعی تره . نکنه ......دنیای موازی !..... 〕
کات^-^-♡شاید اول داستان یکم نامفهوم به نظر بیاد ولی بعدا کم کم مشخص میشه و کلی ماجرای باحال داره^-^-♡لایک و فالو کنین چون قراره معتاد این داستان بشین😹
بیبی عالیح بوددد😻😻
چراح اینقد خوف مینویسیح ط😻
ب ما هم رازت رو بگوح😻💙
امیدوارم با این داصتان دق نکنمح:|💔
میسی هانی😻❤
حیم نمودونم نظر لطفتع😹🍡
جعر تضمین نمیکنم دق نکنی😹
بووس بهت عاجیی ببخشید که با ا ن یکی اکانتم نمی تونمکامنت بدم یه ماه فک کنم نبودم خلی دوست دارم از این به بعد همه تست هاتو انجام میدم😻💖
فدات😽💞
نه عاجی این چه حرفیه عشقم 😻❤❤❤❤❤❤
بوص😽
خیلی عالی بود فقط یکم طولانی تر بنویس ♡_♡
میسی😽💞
هقققققققققققققققققققققققق همینشم دستم میشکنه خوندنش تنده😿💔
بله دیگه عاجی این داستانات بهم نرسه معلوم نیس چی میشه 😹😹😹😹😹😹😻
حیم😹
ایا فحش دادن به نویسنده جایز میباشد ؟
نه خییییر واجب است واجب :/
اووووفففف با روحو روان ادم بازی نکن
همه داستاناتو خوندم
هر روز بیدار میشم اول میام چک میکنم ببینم پارت گذاشتی یا نه
عرررررررررررررررررررر😹
ببین الان اینو گفتی من تا شب پشتک میزنمممممممممم😹😹😹😹😹😹😹
همین امروز میرم پارتای بعدی داستانامو مینویسممممممم😹
گاددددد عالیی بود عاجیییی❤
منو که معتاد داستانات کردی 😂❤
بی صبرانه منتظر پارت بعدم😻😻
میسی عشقم😻😽💞
خوبه 😹👍
حتما زود میذارم😽
ب نظرم قراره داستان قشنگی بشه🐾💟
پارت بعدو زود تر بزار^-^⚘
معلومه که هست😹
حتما😽
عاجی عالی بود زود پارت بعد این داستان و بزار و یه خسته نباشی دبچ بهت میگم دست مریزاد عاجی
باشی نپصم😽💞
میسی😻😽💞
داستان هم بسیار پر هیجان بود 💥💥
میسی😻😽💞
پارت بعدی زودتر هانی 😘🌹❤
راستی میتونم هانی صدات کنم هانی ؟؟ 😹😊
میس نپصم😽💞
یح😹👍