دوستان قسمت پنجم داستان . و اینکه اگه هر قسمت کوتاهه متاسفم سعی می کنم بیشترش کنم ولی خیلی نمیشه چون به دلیل طولانی شدن از جذابیت داستان کم بشه امیدوارم خپشتون بیاد
سارا کمی از حرف های رینو ترسیده بود اما چیزی از کنجکاوی اش کمد نشده بود . همان لحظه فردی با ردای سیاه و قدی بلند به سارا طعنه ای زد و از کنارش رد شد سارا تنها چیزی که می توانست از صورت زیر کلاه ببیند چشمان سبز و درشتش و لبخند شیطانی ای که به او زده بود...
سارا به او هم مشکوک شده بود تا می خواست راجع به او از رینو سوال کند رینو گفت..... هیسسسس .وبعد دست سارا راگرفت و اورا به طرف سالن غذاخوری برد . سارا و رینو روی یکی از صندلی ها نشستند ..
سارا با تعجب گفت .. من که گرسنه نیستم .. رینو دوباره لبخند مهربانانه اش روی لبش نشسته بود .. اینجا هیچ کس گرسنه نیست چون همه مردن ... و هیچ غذایی هم نیست چون اینجا دنیای مردگانه و هیچ چیزی نمیتونسی در اینجا زندگی و یا رشد کنه
سارا: پس .... رینو : درسته پس در واقع اینجا سالن غذاخوری نیست خب !!! اینجا ... سالن وقت گذروندن و صحبت کردنه . این سیرک یه نسخه از سیرک دنیای زنده هاست و اوناهم غذا می خورن بخاطر همین اینجا غذا خوری داریم ..
سارا گفت ولی سیرکی که من توش بودم این سکلی نبود خیلی کوچیکتر بود . .. رینو دوباره دستش را روی چانه اش گذاشت و به فکر فرو رفت ... هممم که این طور .. خب این سیرک از سیصد سال پیش که من اینجا اومدم این شکلی بود . پس مطمئنا توی دنیای شما سیرک طی دویست یا سیصدسال تغییراتی کرده
سارا سرش را به نشانه ی تایید حرف او تکان داد .. سارا همانند رینو دستش را روی چانه اش گذاشت و گفت ... اگه نیاز به خوردن نداریم پس نیازی به اشامیدن ، حموم رفتن و حتی خوابیدن هم نداریم .. بعد با خوشحالی از جایش بلند شد و گفت .. خیلی خوبه . فوق العادست وبعد دوباره نشست و دستش را روی چانه اش تکان داد ....
رینو که تازه فهمیده بود که منظور سارا چیست چشمان درشت و ابی رنگش را تیز کرد و انگشت استخوانی اش را به طرف سارا گرفت و گفت .. داری ادای منو در میاری ... سارا لبخند ملیحی زدو گفت .. نه بابابزرگ ... رینو اصرار کرد ... چرا داری ادای منو در میاری .... سارا گفت ... خب اره دارم ادای تورو در میارم وهردو شروع کردند به هرهر خندیدن
همان لحظه مرد رداپوش از پله کان ها ی طبقه بالا فریاد زد .. رینو بیا کارت دارم ... لبخند رینو پاک شد و به طرف او رفت ....
این داستان ادامه دارد.... پایان قسمت ۵
اگه خوشتون اومده نظر بدید
خیلی باحال بود خوشم اومد کم کم داره جذاب میشه
خیلی خوبه ولی اگه بلند ترش کنی به خدا از جذابیتش کم نمیشه باحال ترم میشه . انقدر خسیس بازی در نیار !
ای بابا .. اگه طولانی باشی خواننده خسته میشه و به مرور از جذابیتش کم میشه از قدیم گفتن
اهسته و پیوسته
خسیسسسس
عجب حالا خسیسم شدیم . به خدا این مغزه داغ میکنه عین کامپیوتر نمیشه که منم اگه هرقسمتشو بخوام طولانی کنم خسته میشم بعد اون موقع خودمم نمیفهمم چی مینویسم
ولی ممنون که نظر دادی همین که واسه ی یه. داستان به نویسدش میگی خسیس باعث خوشحالیه که یعنی داستانو دوست داشتی ممنون وچشم سعی میکنم بیشترش کنم