مرسی بخاطر همایت هاتون واقعا ممنون????????
گذشته:وقتی چشمانم را باز کردم ادرین معجزه گر ها را گرفته بود و داشت با استاد فو می جنگید با گیجی گفتم چه خبر شده گربه برگشت گفت بانوی من خوبی اما استاد فو از وقت استفاده کرد و با میله زد تو سر گربه ?گفتم نهههه پاشدم و با شتاب رفتم سمت استاد فو که یهو با خودم گفتم (وای منکه الان لیدی باگ نیستم)و استاد فو من را چسباند به دیوار فقط گربه را دیدم که با گیجی بیدار شد و پشت سرش را گرفت چشمام را بستم و داد زدم تیکی خال ها روشنننننننننن(خیلی بلند گفتم)و با چشم بسته یویو ام را به سمت استاد فو پرت کردم استاد فو گیر کرد و یهو از دور دیدم ارباب شرارت داره با کیوامی ها فرار می کنه گفتم گربه بگیرش گربه هم سریع رفت دنبالش حواسم به آن طرف بود که استاد فو با قدرتش قدرت معجزه گرم را کنترل کرد و باعث شد که قدرتش اذیتم کنه افتادم زمین با نگاه عصبانیت بهش نگاه کردم نمی توانستم بلند بشم.......
داشتم از برج ایفل میفتادم قیافم خنددار شده بود گفتم وااااای که یهو یکی من را گرفت اون روباه قرمز بود آوردم بالا گفت خوبی بعد زمانش تمام شد اون اون.....
اون الیا بود?? گفتم تو....تو...این....گفت این گردن ناتالی بود وقتی رفتی گفتم به گردنم بندازم ببینم قشنگه یا نه که یهو یک...حیوانی...اسمش چیه.....امممم گفتم کیوامی گفت اره اون گفت باید این را بگم بعد گفت حالا که جونت را نجات دادم هر دو خندیدیم و رفتیم دبیرستان رفتیم توی کلاس بعد یهو دیدم نینو بغلم نشسته دم گوش الیا گفتم چه خبره گفت نینو گفت باهات یک حرف مهم داره گفت که این زنگ کنارت بشینه نشستم نینو گفت باید باهات حرف بزنم گفتم چی گفت بعد بهت میگم زنگ خورد توی راهرو گفتم چی شده واقعا الان و این روزه واقعا می خوام همچی را بدونم گفت امروز خواب دیدم گربه سیاه توی قفسه گفتم چییی بهش نگفتم منم خواب گربه را دیدم وقتی رفت برگم را در آوردم
اما یهو زنگ خورد.................دو ساعت بعد:❤❤ سریع رفتم به خانه و برگه را به دیوار چسباندم و نگاش کردم تیکی گفت میخوای بخوابی شاید دوباره خواب دیدی?? هر دو خندیدیم بعد گفتم تیکی فکر بدی نیست شاید واقعا جواب داد دراز کشیدم اما خوابم نبرد نیم ساعت گذشت اما من خوابم نبرد که نبرد یهو چشمم به گوشی ناتالی افتاد
سریع رفتم پیش تیکی تیکی تیکی بلند شو تیکی گفت مرینت چی شده بزار بخوابم گفتم تیکی باید تغییر شکل بدم تیکی گفت آخه این وقت شب چیشده؟؟?? گفتم می فهمی تیکی خالها روشن ??????????? گوشی ناتالی را بر داشتم و از آن خیابان به آن خیابان رفتم تق تق تق تق تق عمو فرانک عمو فرانک (وای راستی من الان لیدی باگم سریع مرینت شدم تیکی گفت این کیه گفتم عموم حدودا دو سالی میشه که ندیدمش اون یک تعمیرکاره یهو در باز شد اولش خواب آلود بود بعد گفت مرینت خودتی و هم را بغل کردیم گفتم عمو دلم براتون تنگ شده بود گفت من همینطور حالا این وقت شب اتفاقی افتاده گفتم ببخشید این وقت شب اومدم اما کارم فوریه گوشی ناتالی را نشان دادم گفتم میتونین این را برام درست کنین گفت البته و گوشی را از من گرفت گفت فردا میتونی بیای بگیریش گفتم واقعا ممنون عمو و خداحافظی کردم
خیلی خسته شده بودم برای همین واقعا خوابم برد که یهو با صدای ناله تیکی بلند شدم?
داشت خواب میدید گفتم تیکی تیکی از خواب بیدار شد و پرید در بغل من گفتم چیشده گفت پلگ گفتم بلگ چی گفت پلگ تو دردسر افتاده گفتم فردا با هم حرف میزنیم شاید ممکنه مهم باشه تیکی گفت من نمی توانم بخوابم گفتم پس بیا یکم فیلم نگاه کنیم داشتیم نگاه میکردیم که یهو خوابم برد صبح دیدم برعکس روی مبل خوابم برده بود یهو تیکی از بالا سرم گفت مرینت
یهو دو متر پریدم بالا و از مبل افتادم پایین تیکی گفت خوبیم مرینت گفتم خوبم یهو صدای مامانم آمد ما برگشتیم مرینت مرینت خوابی؟؟ گفتم سلام مامان من بیدارم و مامانم گفت دلم یرلت تنگ شده من و بابا و مامان هم را بغل کردیم یاد گوشی ناتالی می افتم
یهو دیدم رز با عجله چ ذوق آمد پیشم گفت سلام مرینت تو برنامت چیه گفتم چه برنامه ای گفت مگه نمیدونی امروز تولد الیا است گفتم چییییی وای یادم رفته بود گفتم ا..ً.چی...وای...یعنی خندید ?? گفت نگران نباش میخوایم همه با هم برنامه تولد بچینیم پس عصر تو کافه میبینمت تازه بستنی هم میخوریم و رفت یاد ادرین افتادم بعضم گرفت اما باید برم پی گوشی ناتالی شاید بتونم ادرین را پیدا کنم
رفتم به سمت خانه عمو فرانک❤❤
تیکی گفت وای یعنی میتونه مرتبط باشه ❤❤
عمو فرانک در را باز کرد و گفت مرینت سر موقع رسیدی خیلی سخت بود اما بفرما گوشی روشن شد گفتم وااای واقعا ممنون و گوشی را گرفتم
یک پیام بود که فقل سده بود عمو فرانک گفت اون خیلی سخته واقعا نتونستم بازش کنم گفتم اشکال نداره
خدای من این پیام نباید باشه ناتالی پیشییییی
امیدوارم دوست داشته باشین با اولین نظر پارت پنجم را می نویسم منتظر نظرهاتون هستم❤❤❤
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
خیلی پیچیده می نویسی
چرت بی مزه????
جالب بود ولی آخرش رد خیلی کوتاه کردی میتونستی ۱۰ تا سواله کنی ولی یکم بلند تر . منتظر قسمت بعدی هستم
رامیلا میشه دیگه داستان اینجوری ننویسی خواهش میکنم حداقل کامل بنویس اصلا هیجان داخلش نبود
ممنون بخاطر نظراتتون ❤❤❤❤خیلی ممنون و اینکه من یک داستان 30 تایی هم بعد این داستان می سازم که بتونین همه را بخوانین?