این قسمت دوم هست امیدوارم خوشتون بیاد
داشتیم با کیمیا حرف می زدبم که ترن را افتاد . کم کم صدای جیغ و داد ها در امد . جوری بود که اگه با صدای بلند مثل دیوانه ها داد می زدی هیچ کس صداتو نمی شنید . خلاصه بعد از ترن هوایی تقریبا کل اسباب بازی هارا سوار شدیم
بعدش قرار شد بریم فست فودی یه رستوران خیلی لوکس بود پیتزا و هبرگر سفارش دادیم و خوردیم .بعدش رفتیم خونه . دور هم جمع شدیم تا پیش هم بخوابیم .قرار شد هرکی یک خاطره از بچگیش بگه . چون من و کیمیا از بچگی با هم دوست بودیم قرار شد اول ما بگیم
از زبون من : اون موقع ها ماه رمضان بود و مدیرمون گفت چون بعضی ها به سن تکلیف رسیدن و باید وضو بگیرن شما یک جایی قایم بشید و خوراکی بخورید که هیچکس نبینه . ما میرفتیم زیر میز خانم معلم خوراکی می خوردیم بعد از یکی دو زنگ کم کم شوخی بردار شد . میز را تبدیل به تونل وحشت تبدیل کرده بودیم و هی تکونش می دادیم که یکهو میز شکست . خانمم مارو تنبیه کرد
بعدش قرار شد الکسا بگه .از زبون الکسا : ما تو مدرسه یه قیمت ممنوعه داشتیم خانم می گفت نرین داخل یه بار من فضولیم گل کرد رفتم دیدم یه پیرزن داره جارو میکشه منو دید با جاروش زد پشتم گفتم تو کی هستی گفت : من اسیر سر و صدا های شمام
الکس بیشتر از دوران دانشگاهیش گفت چون دوران بچگی خوبی نداشت . سوفیا هم که خواب بود
صبح از خواب که بیدار شدم با لباس خواب رفتم به آشپزخانه الکس تو آشپزخانه بود و داشت با تلفن حرف می زد .وقتی تلفنش رو قطع کرد بهم سلام کرد و گفت : خواهرم قراره چند روز دیگه برای حنا بندون و عروسی بیاد تهران . شما هم دعوت کرد مشکلی نیست . رفتم تو اتاقم کیمیا بیدار بود . الکسا و سوفیا هم بیدار شدن تصمیم گرفتیم بریم طبیعت . لباس چی بپوشم ؟
پایان این قسمت
لطفا کامنت بگذارید
تست خوب بود ؟
دوستون دارم
عالی ممنون❤❤❤❤❤❤❤❤
خیلی زود تموم میکنی بیشتر بزار لطفا❤
خوب بود ممنون?