این قسمت خیلی چیز ها فاش میشه ?
گذشته:?? سرم خیلی درد میکرد با سرن دستم را گرفتم همچی تار بود یک صدایی گفت مرینت خوبی صدای ادرین بود تیکی گفت مرینتتتتتتتتتتت تا اینکه همچی واضح شد ادرین کنارم بود با پلگ و تیکی داخل یک اتاق تاریک گفتم چه خبر شده پلگ گفت استاد.......استاد.....ف........ یهو یک حباب از دهن پلگ بیرون امد گفتم چی شد تیکی گفت ما کیوآمی ها هیچوقت چیزی صاحبمان نمی داند را نمی توانیم بگیم مخصوصا درباره اس...تا... ایندفعه حباب از دهان تیکی امد بلند شدیم و اما در فلزی یاز شد اون....اون
اون استاد فو بود!!!!!!!!؟?????
من با سرعت داشتم به استاد فو نزدیک می شدم از پشتم ادرین داد از مرینت ننهههههههههه اما من رفته بودم پیش استاد فو گفتم استاد فو من......... قبل از اینکه حرفم تمام بشه استاد فو مچ دستم را گرفت گفت من استاد فو نیستم من ارباب کیوامی ها هستم و حرفش را با خنده ای تمام کرد هنگ کرده بودم تا اینکه ادرین مچ دستم را گرفت و گفت مواظب باش و بعد پشتش ارباب شرارت با یک قفس امد و گفت سلام به دو ابر قهرمان گفته بودم روزی شکستتون می دهم و اما بعد استاد فو (ارباب کویامی) دستاش را مشت کرد یهو دیدم پلگ و تیکی گوش هایشان را گرفتند تیکی:اییییییبآاااااااااااا????? پلگ :ایییییییی بسههههههههههههاااییییییی داد زدم بس کن اما تیکی و پلگ نتونستند دوام بیاورند و هیپموتیزم شدند نهههههههههه میخواستم برم و حساب ارباب شرارت را برسم اما ادرین نذاشت بعد در را بستند حالا من مانده بودم و ادرین یهو دمای هوا به 5- درجه رسید مثل اینکه میخواستند ما یخ بزنیم......??
از فرش قرمز رستوران پنج ستاره گذشتم اهنگ ویولن همه جا پخش میشد در حال غمگین خودم بودم تا اینکه نینو را بل کت وشلوار دیدم خیلی معلوم بود گرمش شده چ لباس براش کوچیکه نتوتنستم جلوی خندم را بگیرم و خیلی یلند خندبدم وقتی به حودم امدم دیدم خیلی بلند بود و ناتالی پشت نینو زچد خودم را جمع جور کردم و رفتم داخل سر میز ناتالی یک قهوه برای همه سفارش داد قهوه ها امدن و ناتالی یک قلپ از قهوه خرد و با ارامس حرفش را شروع کرد (اما معلوم بود دلهره دارد)داشت قلبم خیلی تند می تپید ناتالی میخواست اولین کلمه را بگه که یک پیام برای ناتالی امد ناتالی عذرخواهی کرد و رفت بیرون
دو ساعت بعد ❤❤
مرینت مرینتتتتت یهو یک تصویر تار دیدم از دو نفر اما کی بود؟؟
نینو و الیا بودن میخواستم بگم چی شده که آرنجم سر خورد و با صورت رفتم توی کیک بشقابم خواب از سرم پرید گفتم چی ....چی..... چی شده نینو گفت تو خوابت برد منم به الیا زنگ زدم بیاد گفتم ساعت چنده گفت 12 شب گفتم چییییییی من الان باید خانه باشم
گفتم ناتالی کو؟ گفتش نمیدونم دو ساعت پیش رفت بیرون نیم ساعت بعد آمدم بیرون نبودن گفتم اهان ممنون گفت بیا برسونیمت خانه گفتم نه من تنها میرم الیا گفت بیا دیگه گفتم نه ممنون اونا هم برای اینکه اذیت نشم اصرار نکردن حالا من بودم و باران آخرین باری که این صحنه را دیده بودم ادرین بهم چتر داد و با هم آشنا شدیم رسیدم خانمان اما چون مامان و بابا رفته بودند مسافرت و در باز بود باد در را کیپ بسته بود پشت در زانو ام را بغل کردم و با گریه خوابیدم
صبح تا چشمانم را باز کردم کل مردم دورم حلقه زده بودند از شوکه شدن خوردم در دیوار گفتم س....لاااااام چیزی شده گفتند شب با خروپفتان شهر را روی سرتان گذاشتید سرخ شده بودم تا اینکه یکی از دور داد زد مرییییینتتتتت الیا بود مردم راه را برایش باز کردند و الیا دستم را کشید گفتم چی شده
جوابم را نداد گفت بهت میگم داشتم سکته میکردم یهو از راهی داشتیم می آمدیم آمبولانس هم آمد حالا واقعا داشتم سکته می کردم??
ساعت را نگاه کردم ساعت 10 بود گفتم الیا قبل از اینکه بگم دبیرستان دیر شد با نفس نفس زدن گفت ناتا... نا....... ناتالی چیییییی
گفتم ناتالی چی داشتم دیوانه می شدم ناتالی چیییی به خانه ادرین رسیدیم پلیس و آمبولانس همه جا بودند
رفتم داخل اما......اما با چیزی که رو به رو شدم بدن بی جان و تیر خورده ناتالی بود جلوی دهانم را گرفتم و عقب عقب رفتم باورم نمیشد تا اینکه یهو پام به یک چیزی گیر کرد و افتادم زمین الیا گفت خوبی گفتم اره من خوبم میخواستم بلند بشم که یک چیزی زیر مبل بود آن پر کوامی طاووس بود این مسئله من را برد به چهار هفته پیش مرور آن روز:این برای قسمت بعد است پس تا قسمت بعد خدانگهدار❤❤
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
جالب بود ولی کوتاه بود و قسمت بعد رو سریع بفرست