اینم از بخش هفتم داستان.امیدوارم لذت ببرید
اون دقایق عاشقانه اون دو نفر گذشت و در عوض همه رو یاد عشقشون انداخته بودن❤اون ادمهای مجسمه شکل به حالت اول خودشون برگشتن و واسه من همین یه چیز کافی بود.?نمیتونم بگم دقیقا ولی تقریبا نزدیک صد نفری بودن.پری دوباره ظاهر شد(افرین،کارتون عالی بود.همینطوری ادامه بدید تا مردم هما نجات پیدا کنن.?)گفتم(نگرا نباش،تو نمیگفتی هم اینکارو ادامه میدادیم?)همه خیلی اروم لبخند زدن.چه کنم ،دیدار اول خوب نبود،واسه همین دیگه خوشم نمیومد.?بعد یه حفره ای رو ایجاد کرد.همه اون ادمها رو با خودش برد.نمیدونم کجا ولی امیدوارم بلایی سرشون نیاد?
همین که اونا رفتن شب رسید و دوباره هیکاپ اتیش روشن کرد.از وقتی جک برگشته بود بگو مگو با کسی نداشتم،به قولی ازارم گل کرده بود و روش نشون دادتش اذیت کردن جک بود.???جک روی شاخه یکی از درختا نشسته بود.پرواز کردم و رفتم پیشش.(ببینم چرا ساکتی و اروم خوشگذرون?)(قلبم رفت که رفت.......باورت میشه؟؟؟؟اون نگران من بود☺☺☺☺)(وااااا؟خودتو جمعوجور کن?خیر سرت پسر هان)[میدونم جمله ام غیر منطقیه ولی خب????](?چه ربطی داشت؟؟؟)سرم رو خاروندم(نمیدونم???)با هم شروع کردیم به خندیدن.دیدم طفلک بچه تو حال و هوای عشقه،دلم نیومد اذیتش کنم????ولی یه فکر دیگه باگه سرم زده بود??با خودم شرط بستم که اذیتش کنم ولی به یه سبک دیگه??????
دیگه شب شده بود و همه دور اتیشی که هیکاپ روشن بود جمع شدیم .حال و حوصله ام سر رفته بود.یاد جک افتادم این طرفها نبود??یعنی کجا بود؟؟؟؟؟
رفتم توی لگاسمون.هیچکس حواسش نبود گه من رفتم(بلههه،ممنون بابت اهمیت???)دیدم جک یه گوشه ای از جهان روی شاخه ای از درخت تک و تنها نشسته???مسخره????
رفتم پیشش(ببینم چرا اینجایی خوشگذرون؟؟؟??)(وای نمیدونی چه حالی داره☺☺☺☺)(چی دقیقا؟؟؟؟؟)(عشق??)یه هو تعادلم خورد به هم و پرت شدم روی زمین???پرسید(چیزی شد؟؟؟؟)(نه خوبم)از جام پا شدم و درحالی که لباسم رو تمیز میکردم گفتم(عشقققق؟؟؟؟؟زرشک.اخه عاشق شدی کجتی دنیا رو گرفتی؟؟???)البته داشتم اروم با خودم حرف میزدم که یه فکری به ذهنم رسید(بهبه چه چالشی واسه خودت گذاشتی رویا)انگشتام رو شکوندم و رفتم بالا پیش جک.(عاشق بیا بریم پیش بچها)(لقب جدیده؟؟؟دوسش ندارم???)(تازه اولشه خوشگذرون????)(چرا اینطوری خندیدی؟؟؟???)
به بچه ها رسیدیم و سلام کردیم.دیدم مرینت داره حرف میزنه(منننن???خب...راستش......اره...منم چیزه دیگه...عاشق که هستم دیگه)گفتم(صبر کن دارین عشقهاتون رو معرفی میکنید؟؟؟??)(اره☺☺)با عصبانیت به جک نگاه کردم(ببین چی کار کردی؟???)(مگه چی کار کردم؟؟???)
)همه رو عاشق عشقهاشون کردی????)قیا فه اش شبیه ادمایی شد که انگار یه کاسه ابسرد ریختی روی سرش???شروع کردم به خندیدن????ولی قبل اینکه بپره دنبالم رفتم پشت السا وایسادم. ???نمیتونست جلوی السا کاری کنه.میدیدم هی داره حرص میخوره،اذیتش کرده بودم دیگه?????هی میگفت(غرغرو بیا بیرون،بیا بیرون دیگه???)یعنی دیگه از بس خندیده بودم پرت شدم روی زمین.بچه ها هم داشتن میخندیدن.???دیگه جمع و جور شدیم،من که خیلی دوست داشتم جک رو اذیت کنم السا رو پیش اون نشوندم????یه هو هیکاپ پرسید(رویا،تو چی؟؟)(من چی؟؟؟؟چی من چی؟?)(عشق دیگه?)خمیازه کشیدم(من یکی رو خیلی دوست دارم)همه بهم خیره شدن،جک هم منتظر بود بشنوه و گوشاش رو تیز کرده بود قیافه اش شده بود ?.رفتم کنار درخت و تکیه دادم،پاهام رو جمع کردم و گفتم(خواببب?)و بعد چشام رو بستم.بعد چند ثانیه همه زدن زیر خنده??
صبح با صداهای پچ پچ بلند شدم.دیدم همه جمع شدن یه جا و دور یه چیزی رو احاطه کردن(چه خبر شده???)،رفتم سمت بچه ها،در حالی که دستام رو به سمت جلو پیکشوندم تا حالوهوای خواب از سرم بپره پرسیدم(چرا وای وای میگید هی؟.......???)میدونید.....السا و جک کنار درخت بودن.مثل اینکه شب شده بوده اونا هم خیلی خسته بودن واسه همین السا روی شونه جک خوابش برده بود و جک هم به درخت تکیه داده بود.پرسیدم(این که وا نداره،ولیییی???)
》از زبان السا《اروم از خواب بیدار شدم،دیدم جک بیدار بوده(وای جک بیدار بودی؟؟؟ببخشید نمیدونستم???)با لبخند گفت(مشکلی نداره ملکه)برای چند ثانیه به هم خیراگه شدیم که یه هو صدای رویا از روبه روی ما اومد،جلو رو که دیدم وخشت کردم???مثل میمون از شاخه درخت اویزان بود???????گفت(ایا مفتخرم شما،دوپرنده عاشق را به عقد یکدیگر در بیاورم?)?????من و جک با هم پرسیدیم(چییییییی؟؟؟؟????)
تا بعد خداحافظ???نظرات یادتون نره?
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
سلام به همه??...عزیزانی که دارن این بخش رو میخونن لطفا صفحه 2 رو نخونید به خاطر اینکه حواسم نبوده دو بار تایپ شده.ممنون بابت دقت.