این پارت هشتم داستانه.امیدوارم لذت ببرید.
از زبان آدرین:مخواستم هدیه ی های دوم مرینت رو بدم (معجزه گرهای طاووس و پروانه)که معجزه گر پروانه از دستم افتاد?.یک نفر داشت از اونجا رد می شد اون رو برداشت و با تمام سعت فرار کرد.ما هم سعی کردیم بهش برسیم ولی اون انقدر از کوچه پس کوچه ها رفت که گمش کردیم .بعد مرینت گفت اون چی بود که انقدر دنبالش کردیم?.آدرین :معجزه گر پروانه بود. مرینت:نههههههه.اگر دوباره دست آدم اشتباهی بیافته امکان داره که ......خواستم حرفم رو تموم کنم که یهو....
یک دختر پرید رو پشت بوم که ما روش بودیم (البته با معجزه گر پروانه تبدیل شده بود )بعد گفتم:دخترجون تو نمیدونی داری از چه قدرتی استفاده می کنی .بعد گفت:من این قدرت رو دوست دارم و می خوام مثل ارباب شرارت ازش استفاده کنم?.البته می تونیم با همدیگه یک معامله ای بکنیم ، شما معجزه گر زنبور رو به من میدید و من هم معجزه گر پروانه رو به شما میدم.بعد گربه سیاه گفت :تو از کجا در مورد معجزه گر زنبور میدونی؟؟دختر:خب طبیعیه دوباره بخوام زنبور ملکه بشم.
از زبان مرینت:کلویی تویی.کلویی :اره دخترکفشدوزکی .بعد اینکه معجزه گر زنبور رو ازم گرفتی هرشب میام به برج ایفل تا شاید دوباره یک معجزه گر پیدا کنم . دختر کفشدوزکی:ما پیشنهادت رو قبول میکنیم اما یک شرط داره.توباید به من و گربه سیاه کمک کنی.کلویی: واقعا به شما دوتا قبوله بعد معجزه گر پروانه رو به من داد و منم بهش گفتم :فردا همین موقع جلوی برج ایفل بیا و معجزه گر زنبور رو تحویل بگیر .
بعد که کلویی رفت گربه سیاه گفت :دختر کفشدوزکی من واقعا متاسفم.تو به خاطر سر به هوا بودن من مجبور شدی معجزه گر زنبور رو به کلویی....هنوز حرفم تموم نشده بود که دختر کفشدوزکی انگشت اشاره اش رو روی لبهام گذاشت.بعد دو تا دست هاش رو دور گردنم انداخت وگفت :اصلا به این چیز ها فکر نکن چون نمیخوام تو سال تولدی که به آرزوم رسیدم و فهمیدم ما همدیگر رو دوست داریم تو ناراحت باشی بعدهمدیگه رو بوسیدیم ??.گربه سیاه:دست همدیگه رو محکم گرفته بودیم.قلبم تندتند میزد .یعنی ماواقعا این همه مدت ما عاشق هم بودیم و نمیدونستیم ؟؟
بعد به دختر کفشدوزکی گفتم:میای یک کاری بکنیم . گفت چی .گفتم :حالا که میخوای معجزه گر زنبور رو به کلویی بدی ،بیا یک چند وقت به جای دختر کفشدوزکی و گربه سیاه ،آدرین و مرینت باشیم .حالا ام که دیگه شروری نیست که بگیم کلویی از پس اینکار بر نمیاد . فقط دزد ها و خلافکار ها هستند .اون کاملا برای این کار مناسبه. کفشدوزک تایید کرد و گفت بهتره چند وقتی ما استراحت کنیم.بعد که فردا شب معجزه گر زنبور رو به کلویی دادیم و بهش گفتیم:تو تا مدتی محدود تنها قهرمان پاریس خواهی بود.
از زبان مرینت:
کلویی خیلی خیلی خوشحال شد چون دیگه تنها قهرمان پاریس اون بود.فردا بعد مدرسه من مو هامو باز گذاشتم و با آدرین رفتیم از آندره بستنی گرفتیم. وقتی رسیدیم آندره گفت:اوه،مرینت وآدرین.زیباترین رابطه ای که تا حالا دیدم?.بعد هم یک بستنی تمشک ،هلو به رنگ مو های منو چشم های آدرین داد.بعد غروب شد و دست هم رو گرفتیم با هم به سمت خونه ی ما رفتیم.بعد که به خونه ما رسیدیم من گونه ی آدرینو بوسیدم و بعد باهاش خداحافظی کردم که یهو دیدم...
یک سارق کیف یک خانم رو دزدید و بعد زنبور ملکه اومد و یویوش رو به پای اون سارغ گیر داد و کیف اون خانم رو بهش پس داد .بعد همه اومدن باهاش مصاحبه کردن و حسابی خود نمایی کرد .وقتی رفتم خونه پدر و مادرم گفتن :مرینت ،اون پسره کی بود که جلوی در بود و منم راجع حسم به آدرین براشون گفتم چون دیگه نمیتونستم ازشون پنهان کنم و اونا گفتن حالا که اینطوره فردا آدرین رو برای شام دعوت کن.منم به آدرین گفتم.آدرین:فردا بلند شدم و به سمت خونه ی مرینت راه افتادم.بعد که رسیدم ، زنگ رو زدم.
نظراتتون رو کامنت کنید.
فردا منتظر شما هستیم.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
سلام لطفا تست منم بخون تنهایی زیر باون هست کامنت بزار من هم توی توضیحاتم میگم تست تورو بخونن ممنونم دوست عزیز ?️?️?️?️?️
قشنگ بود.
ممنون که خوندید