سلام ?ممنون از همه کامنت و امید های خوبتون ?قول میدم همونطوری که دوست دارید ادامه بدم ❤ببخشید یکم دیر شد زودتر نوشته بودم ولی سایت برام باز نمیشد .بعضی جاها هم غلط املایی وجود داشته من خیلی سعی کردم خوب بنویسم ولی اگه خوب نیست ببخشید??
فردا ' از زبان مرینت /خدارو شکر امروز تعطیل بود و نتونستم برم مدرسه و آدرینو ببینم . چون از خجالت آب میشدم . تازه وقت هم داشتم که روی پویستر جدید جگد کار کنم . از زبان هاک ماث/ +ناتالی !آماده ای ؟ -بله قربان +پس برو به مرکز شهر و تغییر شکل بده و آموک معجزه گر خور رو برای دومین بار بساز -چشم قربان +این عالیه . به داخل مخفیگاهم رفتم و گفتم: نورو بال های سیاه . حس عجیبی دارم . من پیروز از این مبارزه بیرون میام .
وقتی مایورا آموک رو ساخت پروانه رو تو دستم گرفتم و گفتم: پرواز کن آکوما کوچولوی من و این آموک گرسنه رو به یک معجزه گر خور تبدیل کن تا معجزه گر های لیدی باگ و کت نوار بهم بده . سلام معجزه گر خوار عزیز. میدونم که خیلی گرسنه ای و دلت میخاد بسیاری معجزه گر بخوری . من به تو قدرت پیدا کردن معجزه گر های دیگه رو میدم و تو هم در عوض باید معجزه گر های لیدی باگ و کت نوار رو بهم بدی. بهت قول میدم وقتی کارم باهاشون تموم شد بت بدم تا بخوریشون. آماده ای ؟ آموک: پلاهلپل (یعنی آره?)
از زبان آدرین /خیلی دلم میخاست امروز تعطیل نباشه و برم پیش مرینت تو مدرسه و ببینمش. پلگ: آدرین به حرفی که دیشب زدم فکر کردی ؟ ما باید اینو به لیدی باگ بگیم . +نه پلگ تو اشتباه میکنی . تو چندین هزار ساله که نورو رو ندیدی و اگر هم دیده باشیش توی خونه ی ما نبوده .متوجه هستی؟ -آره آدرین و اگه اجازه بدی میخام یکم پنیر بخورم ?/ از زبان پلگ/ آدرین متوجه نیست پدرش هاک ماثه خودم اینو به موقع به لیدی باگ میگم . /از زبان آدرین/پلگ رفت پنیر بخوره که یک دفعه اخبار گفت: نادیا شاماک هستم و زنده از دوربین در خیابان های پاریس داریم فیلم برداری میکنیم . خانم میشه وضعیتو برامون توضیح بدید ؟ +بله حتما . میبینیم که هیولای قرمز رنگه داره از سمت مرکز شهر به سمت شرق حرکت میکنه و همه جارو بهم میریزه.
اومدم تغییر شکل بدم که پلگ گفت :آدذین الان میتونی بری ببینی پدرت کجاست . خواهش میکنم بهم اعتماد کن . منم از سر ناچاری قبل ازینکه تغییر شکل بدم وارد اتاق پدرم شدم. نه ناتالی بود و نه پدرم. یعنی اونا کجان ؟ پلگ :وای خدای من آدرین چه کشف بزرگی کردم . +چیه؟ -پدرت هم پنیر کممبر خیلی دوست داره . یادمه توی کوامی ها فقط منو دوسو (کوامی طاووس)عاشق پنیر کممبر بودیم. پدرت هم انگار خیلی پنیر کممبر دویت داره چون بیشتر از تو پنیر توی کمدش قایم کرده ?? +وایسا ببینم دوسو همون کوامی طاووس نیست؟ -چرا خب همونه
+پس ....پس ...یعنی پدرم و ناتالی...? -اوه آره هاک ماث و مایورا . باید حتما اینو به لیدی باگ بگیم . زود رفتم توی اتاقمو تغییر شکل دادم و رفتم کمک لیدی باگ./از زبان مرینت/ وقتی اون هیولای قرمزو دیدم تغییر شکل دادم و رفتم باهاش بجنگم که دیدم پیشی هم اومد.بالاخره بعد از شکستش تونستم یه نفس راحت بکشم. که یک دفعه پیشی گفت :لیدی باگ من هویت هاک ماث و مایورا رو میدونم و شب میتونم بهت بگم. اما الان نه چون کمتر از یک دقیقه دیگه به حالت اول برمیگردم. +باشه گربه سیاه . فقط مراقب خودت باش? . -چشم بانوی من?ویه بوس از دور برام فرستاد . راستش یکم لپام سرخ شد و گیج شدم تا اینکه صدای گوشوارم اومد و سریع رفتم به خونه . به حالت اولم برگشتم و به تیکی گفتم : وای خدار آدرین برام بوس فرستاد???
تیکی:آره مرینت ? +تیکی نمیتونم خودمو کنترل کنم دلم میخاد جیغ بزنم . ☺️ -راستی مرینت شنیدی که آدرین گفت هویت هاک ماث و مایورا رو میدونه؟ +آره تیکی بزار یه زنگ بهش بزنم ببینم چی میگه . به آدرین زنگ زدمو وقتی جواب داد: (*سلام مرینت +سلام آدرین چطوری؟ *خوبم . بله پدرمم پیشمه +چی؟ *باشه الان بهش میگم که میتونم باهات بیام بیرون یا نه +عه چیزه آدرین *باشه خداحافظ +آدرین!آدرین! بوق بوق بوق بوق )وا چرا اینجوری کرد؟ تیکی :احتمالا در شرایطی بوده که نمیتونسته چیزی بهت بگه. +شاید?
از زبان آدرین/مرینت زنگم زد اما چون ناتالی و پدرم پیشم بودن نتونستم چیزی بگم. پدرم گفت:چرا بی اجازه اومدی داخل اتاقم آدرین؟ من:چون میخاستم ازتون درباره امروز بگم . میخاستم ببینم اجازه دارم امروز با مرینت برم بیرون؟ پدرم:چرا از ناتالی اجازه نگرفتی بیای داخل اتاقم؟ من:چون ناتالی هم نبود . پدر من فکر نمی کردم برای دیدار پدرم هم باید چند ساعت منتظر بمونم. خیلی عذر میخام پدر. پدرم:برو داخل اتاقت و پیانو تمیرین کن. امروز هم نمیتونی بری بیرون . ناتالی: آقای آگراست . میتونه امروز رو بعد از تمیرین پیانو به دیدار مرینت بره؟خواهش میکنم؟ پدرم چند ثانیه فک کرد .ناتالی یه لبخندی ?زد و پدرم هم قبول کرد. نمیدونم چرا ولی فک میکنم ناتال برای من یه مادر باشه. شاید واقعا مادرم نباشه اما انگار خیلی منو دوست داره.
فک میکنم که ناتالی هم به پدرم حسی داره اما پدرم متوجه احساس اون نیست . چون یک بار که ازش پرسیدم با ناتالی رابطه داره ،سریعا عصبانی شد و گفت هیچ چیز جای مادرتو برای من نمیگیره. البته ناتالی جای مادرم رو نگرفه ولی خب شاید من بعضی وقتا مادرمو توی ناتالی میبینم.
بعد از تمرین پیانو به مرینت زنگ زدم و گفتم :*سلام مرینت +سلام آدرین *ببخشید من کنار پدرم و ناتالی بودم برای همین نتونستم درست جوابتو بدم +امم خب خودم یجورایی متوجه شدم .میخاستم ببینم امروز کی میتونم ببینمت که درباره ی هاک ماث و مایورا صحبت کنیم ؟ * فک کنم چند دقیقه دیگه بتونم ولی به چه شکلی باشیم؟ +عادی باشیم *خیلی خب +کاری نداری؟ *مرینت +بله *درباره حرفای دیشبمون فک کردی +امم .... چطور بگم ..یعنی ..با کاگامی صحبت کردی؟ *آره اون مشکلی نداره . + امم خب راستش شاید منم مشکلی نداشته باشم. *جدی میگی ....... *مرینت! مرینت! تیکی: اوه نه خدای من آدرین کمک ???
?لطفا حتما نظر بدید که من بدونم کجای داستانم مشکل داره و کجا رو باید درست کنم.?خیلی از همتون عذر میخام که جای حساسش تموم کردم?
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نظرات بازدیدکنندگان (10)