
سلام. برگشتم با میراکس۱۰.به نظر خودم این پارت مثل پارت ۶ هست و شایدم هیجانی و رومانتیک تره پارت۶. و به درخواست شما این پارت طولانی تر پارت های قبله. پس از دستش ندین.اگه میراکس ۱ تا ۹ رو ندید برید ببینید چون بهم ربط داره. امیدوارم خوشتون بیاد. اول داستان از زبان هاک ماث هست.
گفتم:(( وایی باورم نمیشه، خدایا من آخرم موفق شدم،من آخر دوتا معجزه گر رو بدست آوردم، دیدی لایلا، ناتالی ما آخر موفق شدیم، لایلا، ناتالی نقشمون گرفت آخر، ممنون، ممنون از هردوتاتون، وای من آخر به آرزوم رسیدم، با این دو معجزه آسا میتونم امیلی رو برگردونم....)) هنوز حرفم تموم نشده بود که لایلا گفت:(( آقای اگرست پس خواست و آرزوی من چی؟!)) گفتم:((بله، درسته خواست تو چی بود؟)) لایلا گفت:(( نابود شدن مرینت دوپن چنگ.))گفتم:(( آههه، البته.هم تو به عشقت میرسی هم من.))
بقیه داستان از زبان ناتالی. بعد از مدت ها لبخند رو توی صورت گابریل دیدم،خیلی خوش حالم که آخر به هدفش رسید، اون واقعا حقش بود. رفتم تو فکر اون روزایی که سعی میکرد اون دو معجزه آسا رو هر جوری شده به چنگ بیاره. بعد که از فکر اومدم بیرون لایلا داشت میگفت:(( آقای اگرست، آقای اگرست حالتون خوبه؟))و دیدم که گابریل افتاده رو زمین. بقیه داستان از زبان مرینت.
من بعد از اینکه اون آکوما رو دیدم که داشت میومد سمتمون دیگه هیچی نفهمیدم، بعد که به حال خودم برگشتم یه آکوما رو دیدم که شرارتش خنثی شده و داره پرواز میکنه، تو گیجی بودم که آدرین گفت:((مرینت، تو میدونی چه اتفاقی افتاده؟)) گفتم:((آدرین، فکر کنم ما شرور شده بودیم.)) آدرین گفت:((وایی حلقه ام.))آدرین به دستش نگاه کرد و گفت:((من حلقه ام تو دستمه تو چی؟))گفتم:((منم گوشوارمو دارم.))گفت:((پس چی شده که این پروانه شرارتش خنثی شده با توجه به اینکه معجزه گرمون پیشمونه.))گفتم:((سوال منم همینه.))
من و کت نوایر رفتیم جایی که هیشکی اونجا نبود و تغییر شکل دادیم و آدرین گفت:((وایی انقدر این قضیه برامون یه معما شده که شرط پدرمو یادمون رفته.))گفتم:(( آره.))آدرین خیلی خیلی ناراحت بود، نشست روی زمین منم نشستم، برای اینکه دلداریش بدم سرمو گذاشتم رو شونه اش و بقلش کردم و چشمام رو بستم اونم سرش رو گذاشت روسرم و هردومون خوابیدیم.
یهو گوشی آدرین زنگ خورد و دوتامون از خواب پریدیم.آدرین جواب داد. نمیدونم کی بود و یا چه خبری رو به آدرین میگفت ولی هر چی بود آدرین رو بهم ریخت، تلفن آدرین که تموم شد، گفتم:((چی شده آدرین؟))آدرین با صدای لرزان گفت:((پدرم حالش بد شده.)) من و آدرین سریع به بیمارستان رفتیم، آدرین خیلی ناراحت بود، من هر چی سعی کردم که حالش رو خوب کنم فایده ای نداشت، بعد از ۱۰ دقیقه دکتر اومد و گفت:((جای نگرانی نیس، فقط یه سکته خفیف کرده.)
) ناتالی گفت:(( حالا حالشون چطوره؟))دکتر گفت:((فعلا بهشون آرام بخش زدیم، فردا میتونن مرخص شن.))آدرین خیلی ناراحت بود، درسته که تو عصبانیت میخواست پدرشو بکشه ولی قلبا پدرشو دوست داره و اون هر چی باشه پدرشه. من سریع دستشو گرفتمو بردمش بیرون بیمارستان و گفتم:(( آدرین، درسته که سکته کردن پدرت ناراحت کننده اس ولی یه جورایی هم خوبه دیگه،اگه پدرت سکته نکرده بود. معجزه آسامون رو به چنگ میورد و ما باید از موقعیت استفاده کنیم و بریم اون اون فیلمو تو گوشیش پاک کنیم نه؟))
آدرین یه لبخندی زد و من گفتم:(( هورا آخر خندوندمت.)) و با هم خندیدم. آدرین رفت خونه اش و گوشی پدرشو پیدا کرد و اون فیلمو پاک کرد. فردای اون روز گابریل مرخص شد. بقیه داستان از زبان گابریل. بعد از اینکه مرخص شدم از بیمارستان، رفتم خونه و ۱ ساعت استراحت کردم ، بعد از اینکه استراحت کردم یادم افتاد به اینکه اون دو معجزه آسا رو از دست دادم و حسابی ناراحت شدم. ولی بازم میتونستم اونا رو بندازم تو دام خودم برای همین باید اون فیلمو برای مرینت میفرستادم،رفتم تو گوشیم که پیداش و بفرستم.باورم نمیشه اون فیلم نبود ،بلند داد زدم و گفتم:(( نهههه!))
بقیه داستان از زبان مرینت. تیکی گفت:(( مرینت، آدرین بعد از اینکه پدرش مرخص شد، هنوز ناراحت بود، من فکر کردم برای پدرش ناراحته.))گفتم:(( هنوز براش باور اینکه پدرش هاک ماثه سخته برای این ناراحته.)) تیکی گفت:((مرینت تو باید یه کاری کنی که خوش حال شه.)) گفتم:(( آخه، چیکار کنم؟))تیکی گفت:((فکر کن،میفهمی.)) یکم فکر کردم و گفتم:(( فهمیدم، وایی مرسی تیکی مرسی.)) سریع رفتم تبدیل به لیدی باگ شدم و رفتم جایی که قش کردم و اونجا رو با شمع و پر پر گل تزئین کردم و زنگ زدم به آدرین و به یه بهانه گفتم بیاد اینجا.
آدرین اومد و تا این شمع ها و گل های پر پر شده رو دید گفت:(( وایییی خدای من، چقدر اینجا قشنگه، مرسی مرینت اینجا رو خیلی قشنگ تزئین کردی مرسی.)) گفتم:((آدرین خیلی دوست دارم.)) آدرین گفت:((من دوست ندارم، عاشقتم.)) من و آدرین آروم آروم به هم نزدیک شدیم و همو بوسیدیم. و رفتیم از آندره، بستنی گرفتیم و خوردیم، بعد برگشتیم همونجا وکلی با هم حرف زدیم، بعد دیر وقت شد و برگشتیم به خونه. بقیه داستان از زبان آدرین.
رو تختم خوابیدم و گفتم:(( وایی پلگ بهترین شب عمرم بود امشب،باورت میشه با مرینت بستنی خوردیم، همو بوسیدیم و کلی با هم حرف زدیم و از همه مهم تر مرینت منو سوپرایز کرد و بهم گفت دوسم داره.)) پلگ گفت:((امشب بدترین شب عمرم بود، یه شب بدون پنیر فقط و فقط بدون پنیر.)) همینجوری که تو فکر امشب بودم خوابم برد. وقتی صبح بیدار شدم، پلگ نبود و خیلی دونبالش گشتم ولی نبود تا اینکه متوجه شدم که حلقه ام تو دستم نیست دیدم پنجره اتاقم بسته اس و سیستم امنیتی خونه روشنه، تا اینکه چشمم به نامه ای خورد که توش توشته شده بود: شاید من نتونم مرینتو ازت دور کنم ولی قطعا میتونم که تو رو از مرینت دور کنم.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
دوستان، من پارت ۱۱ رو نوشتم و گذاشتم تو سایت. منتظر انتشارشم
عالیههههههه
فکر کنم برای یکی از نظر ها دوتا پاسخ دادم. ببخشید. فکر کردم پاسخ ندادم دوباره دادم