
مرسییییی از حمایت های گرمتون❃ نظرات فراموش نشه♡
همچون شبهای گذشته باز هم با رفقایش قرار داشت. بهترین لحظاتش را با همین رفقا می گذراند. درس درست و حسابی نخوانده و با وجود ۲۵ سال سن هنوز دست به هیچ کاری نبرده بود. نان مفت پدرش را میخورد و به قول و به قول خودش که میگفت: خان زاده که کار نمی کند! همچنان بی کار و آزاد از هر گونه دغدغه ی خاطر به خوش گذرانی می پرداخت.
به نظرش همه کارهای سخت و کم درآمد و احمقانه بود با این همه ثروت پدری تن به کار دهد! شاید هم تصور می کرد می تواند همچون پدرش زندگی پر زرق و برقی داشته باشد. بدون اینکه اندکی خسته شود، غافل از اینکه دست سرنوشت حتی کمترین ذرات این ثروت پدری را هم از او دریغ می کند.
اصغر سوار بر اسب آن چنان با سرعت می تاخت که گویی قصد داشت همه ببیند و بدانند که امیر خان به تازگی اسبی خوش رکاب برای او خریده است.شاید هم هنوز قلق آن زبان بسته دستش نیامده بود و نمی توانست درست او را مهار کند که ناگهان باعث پیش آمدن آن حادثه وحشتناک شد...
صدای شیهه ناگهانی اسب سکوت خیابان را در هم شکست که خود او از شدت ترس فاصله ای تا مرگ نداشت. تکان های شدید اتاقک درشکه سهراب را به این طرف و آن طرف می برد و صدای فریاد او را بلند میکرد:اصغر!چه غلطی می کنی؟!از اصغر که پس از تقلای فراوان اسب رم کرده را از حرکت باز داشته بود،
هراسان از روی آن پایین آمد و وحشت زده فریاد زد:اقا!به دادم برسید...بدبخت شدم! سهراب با عجله پایین آمد،خون از زیر چرخ های درشکه روان شده بود. قلبش از جا کنده شد. هوا تاریک بود و باران همچنان می بارید، روی پاهای لرزانش نشست و چشمان وحشت زده اش را به اصغر دوخت که خود حالی بهتر از او نداشت.
ترس از حادثه ی پیش آماده و ناراحتی اش برای دختر بی نوا به یک طرف و وحشتش از عکس العمل امیرخان پس از شنیدن این خبر از طرف دیگر اشکش را جاری ساخته بود.
سهراب بی هیچ حرفی اطرافش را نگاه می کرد. گویی برای کمک به دنبال کسی میگشت. پرنده پر نمی زد. آن روزها غروب
مردم در خانه هایشان بودند خصوصا که بارانی چنین شدید هم باریدن می گرفت. خون روان شده ی بر روی زمین بر وحشتش می افزود.
همه ترسش از این بود که نکند مرده باشد. دستهایش زیر چرخ درشکه مانده بود. با کمک اصغر او را از زیر چرخ بیرون کشیدند. سهراب گوشش روی قلب او فشرد و سعی کرد ضربان قلبش را بشنود. اینقدر برای شنیدن صدای تپش قلب او به دقت نیاز داشت که حتی شرشر باران هم اعصابش را به هم می ریخت.
مرسی از اینکه تست رو تا اخر خوندید.ادامه تست رو بذارم یا نذارم؟
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
بله منم طرفدارشم درواقع طرفدار پروپا قرص مدرسه ي خوب ها و بد ها هستم من از تو سايت اصليشون دنبال مي كنم و شايد شما هم بداني خود سومن چيناني اختيار ساخت فيلمشو به netflix داد?
يعني انشالله فيلمشم ميبينيم
حالا من از دوستم نسخهي هاي اصلي ( انگليسي ) دو تا جلد بعديشم پيدا كردم ?البته با وجود هزار تا كتاب كه سرم ريخته وقت نمي كنم بخونم اگر بخواهي مي تونم برات بفرستمشون ❤️
ارهههه، منم تو سایتش رفتم. ازمون هاش باحال بودن، و مرسی، لطف میکنی اگه بهم اون دوتا نسخه انگلیسی رو بدی، خودم میتونم ترجمه کنم، میتونم بپرسم کجا میتونم ازت دریافت کنم؟
اصلا دست نکش حتما بزاریا